bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« فروردین ِ معصوم | Main | . »

April 21, 2010 12:51 PM
دلم فرزندخوانده می‌خواهد

رفته‌ام یکی از مراکز نگهداری معلولان عقب‌مانده ذهنی برای نوشتن گزارشی. همراه دو نفر از مسئولان‌اش بخش‌های مختلف را می‌بینیم و یادداشت می‌کنم. در یکی از طبقات، انتهای راهرویی که کم‌کم تاریک می‌شود، سمت راست، آبخوری فلزی‌ست از همان برقی‌ها. پسری خم شده و آب می‌خورد. پسری با شلوار آبی، تی‌شرت و گرم‌کنی که دور کمرش گره خورده. هدفون توی گوش‌اش. رنگ موهایش روشن است با پوستی سفید. یکی از همان مسئول‌ها می‌گوید: «اینو نگا. فک کردی اینجا امریکاست». بعد هر دو می‌زنند زیر خنده. من لبخند می‌زنم. پسر سرش را آرام بلند می‌کند، دستش را که زیر آب گرفته با طمانینه می‌کشد کنار. چشم‌هایش هم سبز است. زیباست. آرام آرام و با همان طمانینه قدش را راست می‌کند. نگاه‌اش را از ما برنمی‌دارد. نگاه‌اش سنگین است و سخت و سکوت‌اش سنگین‌تر. لبخند روی لب‌ام می‌خشکد. بی‌هیچ کلامی راه‌اش را از کنارمان می‌گیرد و می‌رود. سنگین هم راه می‌رود. می‌گویند نرمال است اما پدر و مادر نداشته، در بهزیستی بزرگ شده، آنجا نمی‌توانسته بماند، می‌فرستندش اینجا. بعد من عصبانی می‌شوم که چرا کنار این بچه‌هاست؟ چطور طاقت می‌آورد؟ می‌گویند دو نفر بودند که یکی‌شان نتوانسته دوام بیاورد اینجا و رفته.
حالا نشسته‌ام گزارش را می‌نویسم و مدام حواسم پرت می‌شود به انتهای راهرویی که کم‌کم تاریک می‌شود، سمت راست، آبخوری فلزی و پسری که نگاه‌اش سنگین است و چشمانم و انگشتانم که مدام سنگین می‌شوند و سخت.




نظرها:

ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?