bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« . | Main | دلم فرزندخوانده می‌خواهد »

April 18, 2010 11:42 PM
فروردین ِ معصوم

فروردین همیشه برایم ماه برق و باد بوده. در چشم برهم‌زدنی تمام می‌شد و در می‌رفت از خیال‌ام. تمام می‌شد با همان حس‌های سال تحویل و عیدی و دو هفته تعطیلی و کش و قوس‌های تنبلی. و بعد اردیبهشت زیبا می‌آمد. حالا فروردین 89، سخت و سنگین شده برای‌ام. دیر می‌گذرد. ثانیه‌هایش را می‌شمرم، می‌چشم، لمس می‌کنم. ثانیه‌هایی که درد دارد، اشک دارد و سکوت. و هی مرور می‌کنم که «مگر چندبار به دنیا آمده‌ایم، که این همه می‌میریم؟*» و با این همه دوست دارم این فروردین را، یک جور ِ غمگین ِ زیبایی دوست‌اش دارم.


* گروس عبدالملکیان




نظرها:

سلام. این «یک جور غمگین زیبایی دوست داشتن» عجب چیزی است. آمیزة صعبی است.
***
بهار:
رضاهه در حد سواد من صحبت کن! آمیزه صعبی دیگه یعنی چی؟ خوبه به نگین بگم توی مصاحبه اسم تو رو ببره دیگه نتونی بیای اینجا
دو نقطه به شدت دی


Posted by: رضا on April 19, 2010 12:35 PM


توو شمردن ثانيه ها تنها نيستي عزيزم اما اين نيز بگذرد....
***
بهار:
این نیز کِی بگذرد؟ کِی؟


Posted by: شبنم on April 19, 2010 04:51 PM


چرا؟! هوا عالیه یه نفس عمیق بکش چرا اشک؟!!!
***
بهار:
فقط گاهی هوای عالی و نفس عمیق اش می تواند اشک را از بین ببرد، گاهی هوای عالی هم از پس اشک ها برنمی آید.


Posted by: دونه‌های‌برف on April 21, 2010 01:17 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?