دیگر داشتم از خودم ناامید میشدم. رنگ و بوی کلمات و آوایشان دیگر نبود. حس سرکشی که وقت شنیدن کلمات بیقرارم میکرد. نیرویشان، تاثیرشان و درنگی که ایجاد میکردند، دیگر کمرنگ شده بود. نمیدیدمشان. حالا سرزده هوس مامهر میکنم و کلماتی را میخوانم که به وجدم میآورند: «...خیابان استقلال؛ که از میدان تقسیم و با آن دکههای گلفروشی و کبوترهای کنار مجسمهی یادبود جمهوریت شروع میشود و قدم به قدم سنگفرشهاش و کافههاش و رستورانهاش و نوازندههای دورهگردش و آن شلوغی حسادتبرانگیزش از آدمهایی که چشمهاشان برق میزند از شور زندگی، آدم را وادار میکند که هر وقت برنامهی خاصی نداشت بیاختیار برگردد آنجا.» به آنجا که میرسم باز برمیگردم به خیابان استقلال. و با خودم میگویم اینجا باید استانبول باشد، خود خود استانبول. برای منی که به جز چند شهر ایران هیچ جای دیگر را ندیدهام، نه تاریخ ترکیه را خواندهام، نه از کوچه پسکوچههای شهرهایش میدانم، نه نام خیابانهایش را، نه از دوستان ترکیه رفته ام چنین سطور و توصیفهایی شنیدهام، نه عکسی بوده که جذبام کند و نه از نیما رسولزاده چیزی خواندهام.
میبینی، واژهها و کنار هم نشینیشان نشانه دارند. خوب که بویشان بکشی، خوب که لمسشان کنی، حسشان کنی، خودشان نشانی و تاریخشان را میگویند. واژهها آدم را درمانده میکنند، درماندهی علامتهایی که میدهند و بیخیال از کنارشان رد میشویم.