یک روزهایی هست در زندگیات که باید محکم بکوبی روی دگمه پاز. حالا فرقی نمیکند علتاش کاملا خودخواسته باشد یا ناخواسته و مثلا به ضرورت یک بیماری. بعد با همان ریتم زیبای موسیقی You Mean Everything To Me به پشت سرت نگاه کنی، به خودت، به روزها و ساعتهایی که از دست رفته. ببینی چه بر سرت آمده، چه چیزهایی را رها کردهای، چه چیزهایی به دست آوردهای، از چند نفر از دوستانت بیخبری، چند بار به دختر دستفروش پل بیاعتنا بودهای، چند ماه است که نرفتهای بیمارستان علیاصغر، کنار کودکان، چند بار یادت رفته زل بزنی توی چشمان مادرت، غرق شوی در چشمانش، چند بار بیقرار دیدار کسی بودهای و حواست پرت کار شده، چند بار هوس کردهای بروی فلان کافه و نتوانستهای، چند بار دلت خواسته بروی پیادهروی طولانی و نرفتهای، چند بار بغض کردهای و نتواستی فریادش کنی، چند بار آرزویی کردهای و پیاش را نگرفتهای، چند بار هوس سفر افتاده به جانت و خفهاش کردهای، چند نفر را رنجاندهای، چه بغض و کینههایی را در دلت جا دادهای و بزرگ کردهای، چند بار میتوانستی مسیر خوشبختی را آسان طی کنی و یادت رفته آن خوشبختیهای ناب و ساده و دوستداشتنی را. باید بشماریشان؛ یکییکی ثبتشان کنی. بعد با داشتههای حالات مقایسه کنی. و اگر دیدی چوبخطهای از دست رفتههایت پر شده، مغضوبی؛ مغضوب خودت، مغضوب دلت که گوشهای در خودش فرو رفته. یک روزهایی لازم است و باید محکم بکوبی روی دگمه پاز زندگیات... .
راستش فکر که می کنم هولناکتر از این نیست که مغضوب خودم باشم و شاید ترس از همین است که مدام دکمهی درنگ رو نافشردنی میکنه. هولناک است وقتی به پشت سر نگاه میکنم ().
Posted by: رضا on February 17, 2010 12:50 PM
نمی دونی چه قدر این مطلبت خوب و دلنشین بود بهار ...
***
بهار:
مرسی غزال جونم... دلم تنگته خیلی. پایان نامه ات چی شد؟
Posted by: غزال on February 17, 2010 07:31 PM
سلام علیکم
بله، گاهی لازمه حتی stop رو فشار بدیم. پاز که جای خود داره.
Posted by: خدابیامرز on February 20, 2010 08:30 AM
139..
کاش می شد که پاز زد.
اما گاهی اوقات دستت به پاز نمی رسد.
یه موقعی می خواندی
i want to spend my life time love in you
اما نشد که بشود
بعد به شیوه باب دیلان می خواندی
LIFE IS HARD
اما هیچ از هیچ نه تکانی نه نقطه ای برای آیزان شدن اش
و این بار را وطنی و سالار عقیلی می خوانی
.
نه صدایی ، نه سکوتی ، نه درنگی ، نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
.
همه اینها به کنار
اینها بهانه است
وقتی می خواهیم به خودمان نرسیم و یا چه میدانم
جواب درون مان را بدهیم که چرا فلان نشد و بهمان شد و تو هیچ کاری نکردی بهانه می گیریم
بهانه می گیریم
و درد اینجاست که زندگی نه دکه بازگشت دارد و نه پاز
سرکار خانوم بهار محمدی، آشنای سالهای نه چندان دور
زندگی دکمه پاز ندارد
باید فکر دیگری کرد
ارادت..
***
بهار:
آشنای سالهای نه چندان دور؟
Posted by: قلــم on February 20, 2010 09:24 AM
139..
رضا محبی هستم
دانشکده علوم اجتماعی
دانشگاه علامه طباطبایی
دوست حسنا
.
که شما رفتین تهران
جلسه آخر نقد فیلم هم اومدم کلاس تون
که فک کنم شما تشریف نداشتین
.
اسم همین رو گذاشتم آشنای سالهای نه چندان دور
حالا شما بنده رو به جا آوردین؟
***
بهار:
بله بله. البته ندیدمتون ولی قرار بود توی مهمونی حسنا باشم که اونجا هم نشد. جلسه آخر نقد فیلم هم نبودم. به هر حال مشتاق دیدار دوستای حسنا هستیم :)
Posted by: قلــم on February 24, 2010 03:05 PM
139..
خوب پس چون تو مهمونی حسنا نبودین و خیلی خوش گذشت
این رو بخونین
یا دلتون می سوزه
یا که خوب می فهمین چه خبر بوده دیگه :دی
http://ghalam139.blogspot.com/2010/01/blog-post_4594.html
***
بهار:
مگه میشه دلم بسوزه... انگار منم بودم اونجا. حالا قراره فیلمشو حسنا بیاره ببینم.
Posted by: قلــم on March 1, 2010 09:08 AM