شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« شاعر کولی‌ها | Main | چِندش »

February 12, 2010 05:24 PM
از دست‌ها-2

دست‌‌ها نشان‌های بی‌بدیل آدم‌هایند. نه نقابی دارند و نه غل و غشی. گاهی پر از احساس می‌شوند و مهربان و گاهی بدخلق؛ گاه شادی می‌آفرینند و گاه محزون و کسالت‌بار می‌شوند. بی‌قراری می‌کنند، دُردانگی می‌کنند، همراه موسیقی دلخواه‌شان زمزمه می‌کنند، شوریده می‌شوند، شیطنت می‌کنند و می‌میرند ـ حتی اگر صاحب‌شان زنده باشد. به وقت عزیمت و دل کندن یخ می‌کنند و ناامید می‌شوند، یا به وقت عاشقی، رها و یله، انگار که دیگر تعلقی به صاحبشان ندارند. دست‌ها برای خودشان حکمتی دارند، برای همین هم دروغ نمی‌گویند و خود خودشانند، برای همین هم مشیری می‌گوید:
«از دل و دیده، گرامی‌تر هم
هست؟
دست،
آری، ز دل و دیده گرامی‌تر:
دست»


دست‌ها.1




نظرها:

سلام موفقیت جنابعالی در نوشتن دو خط مطلب را تبریک و تهنیت عرص می کنیم! ایشالا باز هم پنج روز تعطیل شه شما قلمتون به دستتون اصابت کنه!!!؛)
این که دست این همه است و بیش از آن که می‌رسد و در چشم نابینایی می‌کنیم دیدنش رو،خیلی پرفکر است. گفتم این رو اضافه کنم که دست مرکز فکر است و به همین دلیل هم به قلم که می‌رسد نوشته می شود. (اگر حال داشتی و به درد بخور دیدی این ایده را چه خوب که چیزی بر آن بیفزایی و بنویسی، قبل از این که خودم دست به کار شوم). :)))) 
***
بهار:
رضا جان شمردن داره یادت میره که.
خب ایده ات خیلی خوبه! خودت بنویسش که به قلم فردی چون شما مزین شود و کمی از حال و هوای این آب و هوا درایی.
راستی اگر نگاهی نیم نگاهی به وبلاگ بیاندازی می بینی که ما چند روز است که داریم به نوشتارمان ادامه می دهیم.
:پی


Posted by: رضا on February 12, 2010 06:52 PM


139..
همیشه ام انقدر مظلوم نیستند
گاهی دیدی حوصله هیچکس رو ندارند
می رند تو جیب ات و در نمیان
همین جوری راه می رند
گاهی اعصاب خوورد کن میشن
تو جیب ات هی با جا کلیدی و فندک بازی میکنند
هی میان رو اعصاب ات
گاهی هم دلشون واسه ات تنگ می شه میان تو بغلت
به نظرم عقلشون بیشتر از همه اعضای بدنه
اگه نخواد با کسی دست بده
نمی ره سمت کسی
تو عذر باشه
سرد می ره و
از کسی خوشش بیاد
سخت طرف -ش رو می فشاره
.
دسته دیگه
اینم مانیفست منه:
آدما رو از دو تا چیز میشه شناخت
چشماشون
دستاشون
.
شاید:
ز دل و دیده گرامی‌تر:
دست»


ارادت..


Posted by: قلــم on February 14, 2010 11:52 AM


دوستش داشتم، این از دست نوشتن رو .. من همیشه دلم خواسته از دستا بنویسم .. یه روز شاید نوشتم ... که من می تونم دستای آدما رو عاشق بشم ..
***
بهار:
چه جالب... منم بیشتر شده عاشق دست کسی شدم تا خودش :دی


Posted by: مریم on February 14, 2010 02:42 PM


السلام علیکم
خوبی دختر خوشگل؟ کلاس چی شد رفتی یا افتاد برای بهار؟
خیلی تا بوس
***
بهار:
علیکم السلام و رحمه الله
نه بهاره ی زیبا. واسه من انگار افتاده برای بهار. ببینم امسال، بهار من چه شکلی میشه!
تو کجاهایی؟ ایرانی؟
خوب باشی
دو نقطه هزارتا ستاره


Posted by: بهاره on February 14, 2010 07:06 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?