bahar.mohamadi@gmail.com


پيوندها
ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=6d5d5c24151cb65d1eeeb60d22369f6e is currently inaccessible

بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« اگه واقعا می‌خوای قضیه رو بشنوی*... | Main | . »

February 3, 2010 09:52 PM
تنها عطر است که می‌ماند

+ هر ماه می‌روم مغازه همیشگی تا ببینم عطر جدید چه آورده. برایم تسترها را ردیف می‌کند. تا مسیر خانه یکی‌یکی بوی‌شان می‌کنم تا شخصیت‌شان را کشف کنم و رنگ‌شان را. بعد فکر می‌کنم این آقا و خانم فروشنده باید چه آدم‌های خوشبختی باشند. برایشان گفته‌ام حتما روزی عطرفروشی راه می‌اندازم و با عطرها زندگی می‌کنم. هر بار، با این عطرها، مسیرم را کج می‌کنم سمت اتوبان، تا جنگل لویزان را ببینم، شیشه را می‌دهم پایین تا خوب بوها بپیچند لای موهایم!

+ دستش را می‌گیرد جلوی بینی‌ام که: اگه راست می‌گی این عطره چه رنگیه!
_ : صورتی کمرنگِ نرم و لطیف!

پ.ن. اگر این دلخوشی‌ها نباشند مگر می‌شود زندگی کرد؟