شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« نوشتن | Main | اگه واقعا می‌خوای قضیه رو بشنوی*... »

January 30, 2010 01:36 AM
ویراستارها به بهشت نمی‌روند

دارم فکر می‌کنم بعد از این همه مدت بیایم اینجا چه بگویم. نوشتن یادم رفته، 3-4 هفته‌ای‌ست که هیچ مجله‌ای نخوانده‌ام و کتابی و روزنامه‌ای و وبلاگی. دوست دارم آهنگین بنویسم، نمی‌شود، نمی‌توانم. لیست خرید کتاب‌ها و موسیقی‌های موردعلاقه‌ام را گم کرده‌ام. حافظه‌ام هم بدجوری خراب شده، هیچ چیز یادم نمی‌ماند. این موسیقی‌هایی که دارم دیگر به وجدم نمی‌آورند و این عطری که می‌زنم هم. دلم کتاب تازه می‌خواهد، عطر تازه، موسیقی تازه، فیلم تازه، شکلات تلخ، گم‌شدگی، سفر. کسی پیشنهادی دارد؟
توی اتاق سردبیرمان مثل ِ همیشه‌یِ هر جا که باشم چشمانم هی سر می‌خورند روی کتاب‌ها، دلم می‌خواهد ببینم چه دارند این کتاب‌های تنهای قفسه، هنوز کشف‌شان نکرده‌ام به جز یکی‌شان که کتاب درخت درون اکتاویو پاز است و تا بازش می‌کنم این کلمات به چشمم می‌خورند: «لمس کن تن یک باور را...». چه لذت‌بخش است این جمله و هیچ باوری نیست دیگر. (حالا که دارم این را می‌نویسم، شک کرده‌ام به اسم کتاب!)
دارم کتاب «تا روشنایی بنویس» احمد اخوت را می‌خوانم، هر شب چند خطی، در سکوت. «پیش از آغاز»ش را از زبان مارکوس اورلیوس اینطور شروع کرده: «آدمیان یا از پیروان حرامیان‌اند و یا از آنان متنفرند. هر دوی این کارها خطرناک است: چه به دنبال آن‌ها راه بیفتی (با این بهانه) که بسیارند، چه از آنان تنفر داشته باشی که همسان ما نیستند. انسان عاقل جمع‌گزیر، که در صورت ضرورت مردم را تحمل می‌کند، اگر حق انتخاب داشته باشد انزوا را برمی‌گزیند. با مردم است اما دلش در جای دیگری پر می‌کشد. این است انزوای نوشتن و فلسفه». کتاب را دوست دارم و دارم کلماتش را مزه‌مزه می‌کنم. تا پایانش هربار چند خطی از آن را اینجا می‌نویسم.


پ.ن.1. بعد از چند روز نامه نخواندن، از 200تا، اول چندتایش Fwd نباشد خوب است؟ نامه‌ای که برای خود خودم باشد. هووووم! 2تا!
پ.ن.2. آقای نون! امیدوارم باز نگویید اینجا پر از غم است و این نوشته هم. من به طرز عجیبی اصلا غمگین نیستم.
پ.ن.3. ویراستارهایی که جمله‌ها را مدام با فعل‌های رسمی و سفت و سخت می‌شکنند دوست ندارم، آن‌ها که احساس تمام متن را می‌کُشند، به بهشت نمی‌روند.




نظرها:

خوشحالم...:)


Posted by: آقای نون! on January 30, 2010 02:29 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?