شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« شهر و هویت‌های مدفون | Main | ویراستارها به بهشت نمی‌روند »

January 1, 2010 11:55 PM
نوشتن

امشب میان این همه سرشلوغی کار و دانشگاه، میان خفگی مفرطی که در وبلاگ مقدار کم‌اش را می‌بینید، میان این همه دلمردگی‌ جامعه، یاد هزارتو افتادم: هزارتوی‌مان. و چند خطی که در پروفایل‌ام نوشته‌ام:
«بازی غریبی‌ست نوشتن. گاه اندوهی می‌آید در آن، یا شیونی، یا خنده‌ای. گاه نسیمی می‌وزد از آن، یا طوفانی، یا بارانی. گاه هولناک می‌شود و نفرت می‌آفریند. گاه بیزارت می‌کند و با این همه کسی هست میان آن که همراهی‌ات کند، کسی با حرکت چشم‌ها و سکوتی خموش، یا با حرکت لب‌ها و زمزمه‌ای آرام، کسی لابلای تمام جمله‌ها، کلمات و تمام حروف. کسی هست: تو، تویِ خواننده».
و حالا دور از آن همه سرخوشی ناب نوشتن و ناگزیر به سکوت.




نظرها:

آه..


Posted by: سیاوش on January 2, 2010 04:06 PM


سلام علیکم

تمام می شود این ناگزیری. تمام می شود.


Posted by: خدابیامرز on January 2, 2010 04:47 PM


دم فرو بستن به معنای سکوت نیست
شاید سخنی نگویی، شاید هیچ نگویی
اما هزاران فکر در درونت در آمد و شد باشند.
جریان مداومی از افکار، روز و شب در حرکت اند...


Posted by: سیامک on January 6, 2010 08:55 AM


افسوس و صد افسوس که پایان یافت.
هزار تو بهترین بود.
از شماره ی اول خوندمش تا آخر.نه یک بار و دوبار...
ای کاش تمومش نمی کردن...

ای میرزاااااااااااااا


Posted by: امیر on January 21, 2010 06:43 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?