شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« حیف است اگر نخوانیم‌اش | Main | دنیای نام‌ها ـ 2 »

November 23, 2009 10:59 PM
تصویر ِ شهرـ 3

پل

اینجا پر از خیابان‌ها، کوچه‌ها، درخت‌ها، دیوارها، پنجره‌ها، درها و عناصری‌ست که همچون واژه‌ها و کلمات مرا مدت‌ها غرق خود می‌کنند. مثل پنجره‌ای که شیشه‌هایش آدم را غرق شعف می‌کند، کوچه‌ای که بی‌هیچ دلیلی هراس‌آور است، پیاده‌رویی که مستِ قهوه است و یا دری کمیک.
پل‌های حافظ و کریم‌خان هم یکی از آن موجودات غریب‌اند. پل اسکلتی فلزی دارد، با نوارهای فلزی که از زیر آسفالت بیرون زده‌اند و برای من همچون ریل قطارند. هر بار که با ماشین از رویشان عبور می‌کنم، گویی که درون قطاری نشسته باشم، پرت می‌شوم به رویا، انگار که به سفری هیجان‌آور می‌روم و یا از سفر برمی‌گردم. قطاری که به مقتضای حس و حال راننده، گاهی تند می‌رود و گاهی آرام. اطرافم پر از زمین‌های سرسبز، صحرا، خانه‌های روستایی، گندمزاری طلایی می‌شود، تمام صداهای اطراف حذف می‌شود و صدای بلند حرکت قطار در گوشم پر می‌شود (دقیقا واژه‌ی صدای حرکت قطار چیست؟)، بویِ سبزیِ طبیعت می‌آید، نسیمی موهایم را با خود می‌برد و سرزنده می‌شوم.




نظرها:

این حس ارتباط تو با اشیا و صداها خیلی غبطه برانگیز است برای من.
***
بهار:
لول! خب تو هم رابطه برقرار کن، هیجان انگیزست! :)


Posted by: ناگهان on November 24, 2009 12:03 AM


چه خوب بهار
دقیقن حس من، اون نوارهای فلزی روی پل، حس رد شدن ازشون مث صدای ریل ئه.


Posted by: آذین on November 24, 2009 09:30 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?