گاهی شده آرام و آسودهخیال نشستهام، با طمانینه کارهایم را انجام میدهم اما دستانم مضطرباند، معذباند. تب میکنند، کنار هم میروند، یکی دیگری را میپوشاند، باز هر کدام به کناری میرود، انگار که نمیخواهند دیده شوند. یا سخنی دارند که نمیتوانند بیان کنند، ناگفتهشان را بر زبان نمیآورند. غریب میشوند، گویی سالهاست که ندیدمشان. یا وقت حرف زدن به یاریام نمیآیند، لجاجت میکنند، ناسازگار میشوند. مثل اتفاق، سنگین میشوند. نه شوری دارند که به وجدم آورند و نه سکوت میکنند که سبکبال شوم. پر از تردید میکنندم، تردیدی کشنده.
سلام بهار نازنين
آدرس وبلاگت اينجا(گ م ژ) بود. خوب مينويسي و اين نوشتهات هم قشنگه. شاد باشي
***
بهار:
سلام
اینکه نظر لطفتونه. مرسی سر زدین :)
یادم باشه بیام حذفش کنم زودتر :دی
Posted by: زهرا (اجاق) on November 8, 2009 05:23 PM
سلام. از این پست خیلی خوشم اومد. راستش ایدههای گنگی برایم آورد که هنوز نمیتوانم روشنشان کنم و بنویسم اینجا. منتطر شمارهی بعدی این دستها هستم که شاید آنها را روشن کند و بنویسم. نره برا سال دیگه! یادم میره ایدههام!!!!!
***
بهار:
:))))
باشه دکتر جان
Posted by: رضا on November 9, 2009 05:08 PM
گاه میان فکر و عملمان وحدتی نیست ، هر چه بیشتر فرا می گیریم و عمیق تر می نگریم کمتر عمل می کنیم و بیان می کنیم چون از سطح به عمق می ریم و پی می بریم که هیچ چیز قطعی و حقیقی نیست و شاید سر سنگینی و لجاجت دستهایت از انچام دادن کاری که ذهن فارغ از جسم تو تصمیم گرفته و یا نادیده گرفتن آنها در حین انجام کاری باشد آنچنان که جزیی مرده از کل تواند
مضطربند می ترسند تب دارند که کار بعدی تو چیست ؟ آیا هیچ خواسته بفهمی که دوست دارند چکار بکنند فارغ از فکر تو
نمی دانم شاید منم خیالاتی شدم
***
بهار:
بله گاهی کاملا می فهمم که چه می خواهند بکنند فارغ از فکر من، همان چیزی ست که احساسم می خواهد و منطقم با آن مخالفت می کند. گاهی هم اصلن نمی فهمم شان.
Posted by: اکالیپتوس on November 9, 2009 10:29 PM
دستها پیرو ی خیال اند..
گاهی دستها عاقل تر میشن!
Posted by: دونه های برف on November 10, 2009 10:55 AM
دستهایت رو بگذار یکم باد بخورند برگهاشون بریزه سبک شند. بعدش هم خجالت بکش دوستت سی سالش شد یادت رفت بهش یادآوری کنی!!!
***
بهار:
قربونت برم عزیزم.
برات ایمیل زدم
خب ببخشید من اینجا تنها موندم دیگه خودمو غرق درس و کار کردم.
اصلنم بهت نمی خوره سی سال، کوچولویی آخه :******
Posted by: negin on November 11, 2009 06:39 PM
سلام بهار جان
من از نوشته هات خیلی لذت می برم
سبز باشی و نازک قلم
همیشه
***
بهار:
مرسی بهارک عزیزم :*
Posted by: بهارک on November 18, 2009 06:28 PM