شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« تقابل | Main | از دست‌ها-1 »

October 28, 2009 11:46 PM
دو نمایش بر یک پرده

1.
هنگامی که با شخص جدیدی مواجه می‌شویم، سعی می‌کنیم جزئیات رفتاری، گفتاری و بدنی یا ظاهر او را زیر نظر بگیریم و ویژگی‌های بارزش را بیان کنیم: زشت است، تیک عصبی دارد، لکنت زبان دارد، پایش را کمی می‌کشد، وقتی صحبت می‌کند دهانش کج می‌شود، زیباست، استایل جذابی دارد و... . یعنی پس از دیدار، او را با چنین صفاتی می‌شناسیم و به دیگران هم با همان ذهنیت ساخته‌مان منتقل می‌کنیم. اروینگ گافمن، این وضعیت یا حالت را «داغ‌ننگ» می‌خواند: اشاره به ویژگی یا صفتی که شدیدا بدنام‌کننده یا ننگ‌آور است. از نظر گافمن زشتی‌ها و معایب بدن، نواقص شخصیتی، داغ‌ننگ قومی و قبیله‌ای انواعی از داغ‌ننگ‌های بدنام‌کننده‌اند.
او معتقد است که قدرت داغ‌زنی یک صفت نه در ذات خویش، بلکه ریشه در روابط اجتماعی دارد و ویژگی‌های جامعه‌شناختی این نوع رفتارها را اینطور توضیح می‌دهد: فردی که در آمیزش اجتماعی روزمره به آسانی خصلتی را از خود نشان دهد که او را در کانون توجه ما قرار دهد یا ما را از خود براند، در واقع داغ‌ننگ می‌خورد. ما آدم‌های عادی و نرمالی هستیم و او نابهنجار و غیرعادی.

2.
این روزها ایمیلی بین دوستان رد و بدل می‌شود با عناوین مختلف «دو پرستوی عاشق در آشیانه» و چه و چه. عکس‌هایی از دو فرد معلول که با هم ازدواج کرده‌اند، پسر از دست‌ها و دختر از پاهایش فلج است. و بعد عکس‌ها با تیترهایی توصیفی ـ که البته نیازی به توصیف ندارد ـ پشت سر هم ردیف می‌شوند: پسر در حال شانه زدن به موهایش با پا، پسر در حال اتو زدن به لباس‌هایش، دختر در حال ظرف شستن، دختر و پسر در حال تماشای تلویزیون و صرف صبحانه، پسر در حال نواختن ساز، دختر در حال عطر زدن به همسرش و... . و نمونه افتضاح آن گزارش تلویزیون از دختران موفق در روز دختر است: اولی خوشنوسی می‌کند که فلج است و بر روی ویلچیر نشسته، دومی شخصی نابینا یا کم‌بینا، فوق لیسانس و کتابدار کتابخانه دانشگاه الزهرا و گزارش ادامه پیدا می‌کند.

3.
ظواهر امر نشان می‌دهد که در تلاشیم تا برچسب‌های منفی ذهنی‌مان را از روی افرادی از این دست برداریم و نوعی دیگر به معلولان و داغ‌ننگ‌ها نگاه کنیم. متمایزشان نکنیم، آن‌ها را جزئی از خود بدانیم، جزئی از آدم‌های نرمال و کنش‌های قبلی‌مان را اصلاح کنیم. تلاش کرده‌ایم نوعی دیگر ببینیم، با چشمان‌مان تا فرسنگ‌ها دنبال‌شان نکنیم و ایرادهایشان را نادیده بگیریم. اما گویا حالا از آن طرف پشت بام افتاده‌ایم.
این عکس‌ها و این معرفی‌ها چه را نشان می‌دهند: شکاف از نوعی دیگر، باز هم مجزا کردن اما به روشی دیگر، نگاه از بالا به پایین، نگرشی دلسوزانه، بازنمایی ناتوانی و معلولیت به شیوه‌ای دیگر و داغ‌ننگی دیگر. نگرشی که از زاویه‌ای طردش کرده‌ایم، از زاویه دیگر جذبش شده‌ایم. تحسین می‌کنیم، اما تحسینی که به عقب می‌راند: تاسف می‌خوریم و نمی‌دانیم این هم همان طرد است.
باز معلولیت سوژه شده است، فرد معلول را به یک موجود فانتزی تبدیل کرده‌ایم که از دیدنش خنده‌ای بر لبان‌مان می‌آید و بعد با انگشت او را به دیگری نشان می‌دهیم. این حالت با وضعیت قبلی چه تفاوتی کرده است؟ تماشاگری که از جایگاهی واحد بسته به حس و حالش نمایشی را نگاه می‌کند، گاهی او «داغ‌ننگی» است که پس‌اش می‌زنیم و گاهی «داغ‌ننگی» که مجذوبش می‌شویم. نگرش همان نگرش است که حالا کمی از سر لطف تلطیف شده و داغ‌ننگ نیز همان.


پ.ن. تمام نقل قول‌های مستقیم و غیر مستقیم اروینگ گافمن، از کتاب «داغ‌ننگ» است: ترجمه مسعود کیانپور، نشر مرکز.




نظرها:

می دونی بهار اون روز آخری که با نگین بودیم و رضا مریض بود بهم گقتی شما چرا با مامان بابا تون دعوا نمی کنید خیلی ازت عصبانی شدم، شاید فقط دو سه نفر که تو هم جزوشونی اگه این حرف و بهم می زدند هنوز تو زندگیم جا داشتند به جز شماها هر کی بود برا همیشه از زندگیم طرد میشد اما با شناختی که ازت داشتم احساس کردم حرفت با کلیت آنچه هستی نمی خونه از اونجایی که مورد دلخوری تو دل من نمی مونه واسه اینکه ذره ذره جوع میشه و رفاقتام خراب میشه دیدم اینو نونشتی گفتم منم حرفم و بزنم واسه اینکه می دونی فرقی نمی کنه گاهی ناخودآگاه از بیرون ما همه دچار قضاوتیم حالا منفی یا مثبت یا با به به چه چه یا با تنفر یا ترحم بهر حال فکر می کنم کمرنگ شدن این قضیه هم زمان می بره هم در بسیاری از موارد به برداشت شخصی فرد ربط داره کسی که میاد تو این برنامه ها به زور نمیاد لابد فکر می کنه باید بیاد چون اونم جز همین چرخه است و اونم احتیاج به اصلاح داره!
من فکر می کنم اینم مثل همه چیز ما تو ایران راه درازی در پیش داره!
***
بهار:
رها جانم! اما من کاملن شوخی کردم که گفتم دعوا کنید. در واقعیتش هم بخوایم فکر کنیم خب مگه دعوا کردن چه چیزی رو اصلاح می کنه یا ازبین می بره! و بی احترامی و تنشی که به وجود میاره خیلی بدتره
اما حرف بعدیم رو اصلن شوخی نکردم که چرا کسانی که ازدواج فامیلی دارن بچه هاشون رو فدای دوست داشتن همدیگه می کنن. حالا تو می تونی بگی که مامان بابات هزارتا آزمایش دادن و مطمئن بودن هیچ چیزی نیست. من میگم اگر من صد هزارم درصد هم احتمال بدم بچه ام مشکل پیدا می کنه هرگز چنین کاری نمی کنم.
تو می تونی بگی که از کجا معلوم که اگر با غریبه ازدواج می کردن این اتفاق نمی افتاد منم میگم اون احتمالش خیلی خیلی خیلی کمتره و ریسکیه که همه موقع ازدواج و بچه دار شدن می کنن. اما قضیه ازدواج فامیلی فرق داره.
اگر بخوایم اینطوری فکر کنیم که تقدیرگرا میشیم و فکر می کنیم خب ما هرچه تلاش کنیم بچه همونی میشه که تو تقدیرش نوشته پس تمام اینها رو به چرخه و تقدیر ربط می دیم. مثل اینکه من بیمارم و اونقدر دکتر نمی رم که به حد مرگ برسم چون فکر می کنم تو تقدیر هرچه نوشته شده باشه اتفاق می افته
با این حال من منکر ناخودآگاه و قضاوتهای درونی خودم نمیشم و خودم هم بری نمی دونم از اینها. البته که ممکنه منم دچار همین قضاوتهای داغ ننگی بشم.
ضمن اینکه هنوز دقیقن نفهمیدم چرا حرف من ناراحتی به اون بزرگی داشته برات. ممکنه چون در جایگاه تو نیستم نتونم احساسهای تو رو کاملن درک کنم. و دوست داشتم همین قضیه رو اون روز می گفتی تا حلش کنیم که من باز فکر می کنم توضیح هم دادم البته.
به هر حال اگر کدورتی و ناراحتی ای مونده عذر می خوام.


Posted by: رها رسپینا on October 30, 2009 09:02 PM


سلام،وبلاگ خوبي دارين لطفا به مانيز سر بزنيد ودر صورت تمايل لينك دهيد.www.timaa.ir


Posted by: ل on November 1, 2009 10:03 PM


سلام. فقط اومدم بگم که خدا ازت نگذره!!!!! هر وقت چک می‌کنم وبلاگت رو اون نوشته‌ی دوراس ات رو می‌بینم و یه هو کلی حواسم از هم گسیخته می‌شه و یه صفحه‌ باز می‌کنم که بنویسم و انگار که هیچ کلمه‌ای نیست که بتونه ذهنم رو به هم بیاره.
انتخابت محشر بود و البته کشنده!!
گفته باشم که من آخر سر یه چیزی واسه این پست‌ات می‌نویسم!!!!
این جوری که نمی‌شه !!!
(در مورد اون پست من ساسان یه نامه‌ی مفصل نوشته بود که کلی من رو سر شوق آورد. شاید تو بخوای نظزات رو افتتاح کنی و چیزی بگی که عوض همش رو دربیاره.)
***
بهار:
خب نامه ساسان رو بذار ببینیم چی نوشته. شاید ما رو هم سر شوق اورد. لول :دی
و البته خدا از تو هم نگذره که من ام هی میخوام درباره اون پست ات بنویسم و وقتش نیست و گاهی حس اش و دستم به نوشتن نمی ره
اینم خطاب به ساسان:
ساسان تار عنکبوتی! چرا اینورا دیگه نمیای. فیلماتو میدم نترس :پی


Posted by: رضا on November 1, 2009 10:53 PM


اين حكايت قضاوت ما و داغ ننگ عالي بود. ولي حكايت ما حكايت اون كاروان و شب و اشياء براقه. صبح هم كسانيكه برداشتند پشيمان بودند و هم كساني كه بي اعتنايي كردن.
وبلاگ غني داريد. تبريك.به ما سربزنيد.
***
بهار:
ممنون. حتمن سر می زنم :)


Posted by: كوچه اي بي انتها on November 3, 2009 04:15 PM


یجایی هست فالاچی به بچه اش میگه به دنیا آمدن ارزش درد کشیدن رو داره حتا به قیمت رنج کشیدن و مردن-كه همه رنج میکشند، كه همه میمیرند- و با همه حرفهای بدی كه راجع به زندگی برات زدم، بدان كه زندگی کردن بهتر از هرگز زاده نشدن است، تجربه رنگها طعمها حسها زندگی...هیچوقت -تقریبا هیچوقت- بهتر نبود كه آدمی وجود نداشته باشه ، آدم همیشه میتونه از پسش بربیاد. وقتی كه هست.
+
نگاهی كه میگی رو میفهمم، اما به نظرم عدالت این نیست كه به همه مساوی برسه-هر چی- بلکه باید به هرکسی انقدری برسه كه بتونه امکان مساوی با دیگران داشته باشه ، برای همین اگر به کسی امکانات فیزیکی کمتری رسیده، باید توجه بیشتری دریافت کنه و باید تشویق و امتیاز بیشتری برای هر کار مساوی با دیگران بگیره، كه عدالت برقرار بشه، میخوام بگم شاید خط نوشتن برای یک آدم سالم انقدر جالب توجه نباشه، اما برای کسی با پا مینویسه واقعا هست و دیگران واقعا باید تحسینش کنند. هرچند كه موافقم، نباید با دلسوزی یا ترحم باشه، كه اصلا اگر به دلسوزی باشه همه ما آدمها به نوعی شایسته دلسوزی ایم
+
خودت خوبی دوست بهاری-ام؟
***
بهار:
من فکر می کنم که اگه یه آدم سالم و معلول داریم که خط می نویسه باید هر دو تشویق بشن. بی توجهی با فرد سالم هم دست کمی از بی توجهی به اون یکی نداره. ضمن اینکه این گزارش تلویزیون پر از افراد معلول، چی رو میخواست بگه؟ مگه ما دختر زیبا، سالم و تر و تمیز موفق نداریم که همه اش روی این افراد زوم می کنیم. حتی من یادمه که اون دختر خوشنویس و معلول می گفت این همه دختر موفق هست چرا اومدین سراغ من؟ یعنی اونم خودش رو اینطور عادی فرض کرده و دلش می خواد همه بهش یکجور نگاه کنن مث یه فرد سالم.
+
خوبم نگین جانم. اون عکسهای شهر شما هم آدم رو به وجد میاره برای زندگی کردن و لذت بردن. دلتنگتم و همین


Posted by: negin on November 6, 2009 12:20 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?