از زمان ورود به دانشگاه تهران، تبدیل به «دیگرانی» شدهام که از «ما» نیست. دیگرانی که درس نمیخوانند و بخش اعظم وقتشان را کار میکنند و بنابراین بیسوادند: علامهایها. نمیدانم این زمزمه را چه کسی در گروه ارتباطات«شان» راه انداخت، که به کم و بیششان سرایت کرد و به رفتارشان هم منتقل شد، به کلماتشان، به نگاهشان، به جملاتی که هنگام عصبانیت از دهانشان بیرون میریخت و به لبخندهای از بالا به پایینشان. تا آنجا که به ستیزهایی درونی میان ما و آنها تبدیل شد، همچون تنشهایی ناخواسته که نهایتا به انحلالی عملی میرسد. سکوی شناخت و پذیرش یا طردی که ابتدا و انتها و دلیلش مشخص نیست. ما افرادی بیگانه و غیریم که «کار» اجیرمان کرده است، هرچه هم که توضیح بدهیم کار تجربهمان را زیاد میکند و میخواهیم مستقل باشیم، باز هم گناهکاریم.
بنابراین من هر روز گرفتار نمایشی تحمیلی میشدم/میشوم:
- سر کار میروی؟
- خیر، اصلن. فقط درس میخوانم و کلاس زبان میروم.
خفا و پنهانکاری تعمیمیافته در ما. گویا دانشگاه عرصهای منفعلانه برایمان شده که فقط میخواهیم زودتر از تزمان دفاع کنیم و برویم. که اگر این چند نفر استادی که دوستشان دارم و لذت کلاسها و درسهایشان نبود، حالا انصراف داده بودم و برای درس خواندن در جایی دیگر تلاش میکردم.
اتفاقا یکی از همین مدعیها توی گروه ما هم رسمن معترص بود که چرا من از علامه اومدم تهران و دوست سابقا تهرانیش مجبور شده بره علامه اما در طول بحثهای کلاسی متوجهش کردم که جای خودش و سایر دوستان تهرانیش هم دانشگاه تهران نیست و از اون به بعد رفتارش درست شد (:
اون موقع که میخواستی تهرانو انتخاب کنی یه چیزایی شبیه همینارو بهت گفته بودم متاسفانه تو گروه ما برخی استاداش هم اینطوریند
هرانچه که تو را نکشد تورا قویتر خواهد کرد!
Posted by: mehdi dolati on October 23, 2009 12:19 PM
اين داستان كمي تراژيك تر و عميق تر در نگاه دانشجويان دانشگاههاي دولتي به دانشجويان دانشگاه آزاد وجود دارد، براي مني كه هر دويش را تجربه كردم تجربه ي تلخي بود. راستي بهاربانو پروپوزالم رسيد؟
***
بهار:
نه عزیزم نرسیده هیچی! به کدوم ایمیل ام فرستادی؟
Posted by: غزال on October 23, 2009 03:27 PM
سلام
اول از همه بهار جان دلم خیلی برات تنگ شده . دوم اینکه بسیار جالب نوشتی ! باید بگم این فقط مختص به گروه ارتباطات نیست این قضیه در مورد مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی هم صدق می کنه. در حالیکه تو کلاس های علامه اصلا مهم نیست دانشجویی از تهران باشه یا علامه . اما دانشجوهایی که از تهران میان اونقدر غرولند می کنن و تهران تهران می کنند که هم وقت کلاس ها گرفته می شه هم اعصابی از ما داغون می شه که نگو . یکی نیست بگه عزیزانم ما همگی در تولید علم ول معطل هستیم پس چه بهتر که حداقل کارکنیم تا با اونچه که به خوردمون می دهند خیلی از جامعه و اطرافمون بیگانه نشیم . که این بیگانه شدن نتیجه اش همان توهم خودبزرگ بینی و نارسیسم شدیدی هست که در روشنفکران دیده می شه !
در پایان کاش همدیگرو ببینیم . من و تو ... و اگه شد هادی :))
***
بهار:
سلام هدا جان!
اول از همه منم خیلی دلم تنگ شده، هنوز شال سبزت دستم مونده ها. دوم اینکه جالبی از خودتونه! خبر دارم که سر کلاسای علامه چی می گذره! جالبه که من یه جایی سر کار می رفتم که چند نفر از اینها هم بودن و کلی اظهار فضل می کردن. خب اصلن به ما چه! زودتر درسمون رو بخونیم بریم ازین مملکت.
در پایان می دونم که سرت واسه پایان نامه شلوغه، منم که خیلی وقت کم دارم تا این ترم ام تموم بشه... ولی وقت می ذاریم همو می بینیم حتمن.
تو باز اسم هادی رو آوردی؟ خانواده از اینجا رد میشه. اگرچه دیگه دوستش ندارم بازم معرفت آق بابا :دی
Posted by: hoda on October 28, 2009 07:50 PM
خانم محمدی
سلام
دلم گرفت از اینکه دیدم هنوز هم این بحث ها و استدلالهای ملال آور روح و جان شما و همکلاسیهایتان را می آزارد، چراکه از نزدیک دیده بودم این نگاهها را. انگار که انسان همیشه میخواهد حس قوم مداری (اتنو سنتیزم) خود را به شیوه ها و مکانیسم های جدید تداوم بخشد، یک روز رنگ و نژاد، یک روز ملیت و قومیت، یک روز سبز بودن و نبودن و امروز قبیله گرایی های جدید که مبنایی واضح هم ندارند. در این شرایط باید خود را اثبات کرد و فهماند که آنطور که شما به ما نگاه می کنید نیستیم ...
به هر حال، آرزومند موفقیت شما در کار و تحصیلتان هستم. به دوستان و همکلاسیها سلام برسانید
***
بهار:
ممنون آقاي عباسي :) اين ترم نديديم تان.
شما هم موفق باشيد.
Posted by: محمد on October 29, 2009 11:02 AM
سلام بهار نازنين
مواجهه با شرايط مختلف، آدما رو، ظرفيتشونو و جهت نگاهاشونو تقويت ميكنه. تا وقتي از يه مشكل ميناليم و يه وضع رو نقد ميكنيم، اميدي هست براي اينكه يه روز حداقل خود ما با ظرفيت بيشتر و نگاه چند جانبهتر، امور رو وارسي كنيم. اما گاهي خودمون هم وارد بازي ميشيم. اين وارد بازي شدن، بسته به وضعيتي كه نقدش ميكنيم، خوب يا بده. دانشگاه تهران، ديگري ساخته و تو هم، و توي اين كامنتها، دوستات هم. حواسمون باشه كه اين كليشهسازيها رو اونايي انجام ميدن كه حوصله عميق فكر كردن رو ندارن.
***
بهار:
بله شما درست میگین :)
Posted by: زهرا (اجاق) on November 8, 2009 05:15 PM