شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« موطن | Main | ... »

September 11, 2009 10:40 PM
پارادوکسی دیگر

تجربه این ماه‌ها نشان داده که اغلب در برابر خبرهای بد و ناگواری که به من رسیده، مقاومت خیلی بیشتری نشان داده‌ام تا خبرهای بدی که به اطرافیان و دوستانم رسیده است. در حالت اول کمی رنگ عوض می‌کنم، متعجب و غصه‌دار می‌شوم، چیزی نمی‌گذرد که بر خودم مسلط می‌شوم و فعلی متناسب با آن انجام می‌دهم. مشارکت در امری که آن را به تمامی درک کرده‌ام، چیزی که متعلق به من است و باید چنان نشانش دهم تا دیگرانی که در اطرافم هستند به اضطراب نیافتند.
در حالت دوم وقتی شاهد و ناظر رسیدن خبری بد به دیگری هستم تا هنگامی که خبررسانی به پایان برسد، وقتی دست بر سر یا پیشانی‌اش می‌گذارد، چشمانش متعجب می‌شوند، رنگ صورتش قرمز می‌شود، دستانش می‌لرزند و غیره، وحشت می‌کنم، قلبم تند تند می‌زند، به سختی نفس می‌کشم. بعد با آرامشی متضاد با درونم، باید دلداری و تسلی دهم و همراهی‌اش کنم. غوطه‌وری در وضعیتی سنگین و طاقت‌فرسا که نباید مرا به وضعیت تقلیدی بکشاند (خود را غمگین نشان دهم، چون او غمگین است) بلکه باید تلاش کنم تا از جایگاهی تجربه‌گرایانه کمی او را به رهایی برسانم: بخشی از اضطراب و غصه‌اش را به دوش بکشم – که مگر ممکن است این کار کمی از غصه‌اش را کم کند؟
از طرفی دیگر، گاهی در چالش کشنده‌ای گرفتار می‌شوم که آیا رسیدن به حالت اول، نشانی از بی‌تفاوتی دارد یا تسلط بر خود. این چالش نگرانم می‌کند، نمی‌خواهم مغضوب خودم شوم.




نظرها:

سلام. آخرين جمله​ات را بارها و بارها خواندم و مدام به آن فکر مي​کنم. اولين بار است که مي​بينم مي​شود اين جورري هم درباره ي خود فکر کرد: آدم مغضوب خودش گردد. راستش نمي​دانم چه جور اتفاقي رو مي​گويند که آدم مغضوب خودش شده است و با اين حال احساسم مي​گويد که اتفاق خوفناکي است. يک جوري عين اين است که قاتلي در خودت داري که هر روز مي​خواهد بکشدت و مدام به تاخير مي​افتد عملش و از شدت ترس تنها راه نجاتت اين است که خودت را بکشي تا آن قاتل را کشته باشي!! 


Posted by: رضا on September 14, 2009 04:57 AM


سلام

نوع واکنش و رویکرد تو به حوادث و امور پیش رو بیشتر از حس مسئولیت تو به اطرافیان و دیگرانی که احساس وظیفه یا مسئولیت نسبت به ایشان داری بر می خیزد . اینکه تو نسبتا پذیرفتن درد و سختی برای خود را قابل تحمل تر از عزیزانت می بینی . نمی دونم این مسئولیت و حس انسانی که در وجود من هم گاهی هست آیا صرفا ناشی از خود این مسئولیت هست یا طی یک سلسله مراتب و پیامدهایی در من بوجود اومده به نحوی که خودم را همیشه در تصمیم گیری ها و بررسی ها در مرتبه دوم قرار می دم انگار که اینطور درونم ارام تر و راضی تره . شایدم من اشتباه می کنم

اما سخت تر از همه نوعی تظاهری است که از تجربه تو بدست اومده و ابراز همدریدی تو رو در پی داره که اغلب باید متفاوت از حال درون خودت ( تویی که دست کمی از طرف مقابل نداری ) نقش بازی کنی


Posted by: اکالیپتوس on September 27, 2009 01:25 AM


اتفاقا فكر ميكنم اغلب آدمها در اين مورد تفاهم دارن. من هم اغلب مشكلاتم به مشكلات و ناراحتي ديگران مربوطه، و علتش هم تمايل ما به آدم بودنه. در صورتي كه تصميم بگيريم آدم نباشيم و مشكلات و مصائب ديگران برامون مهم نباشه، من اطمينان دارم، كاملا اطمينان دارم كه به هيچ مشكلي بر نميخوريم، ناراحتي هيچ كس ناراحتمان نميكنه و سالها به راحتي در شادي و نشاط حاصل از تهي بودن زندگي خواهيم كرد.


Posted by: سيامك on September 29, 2009 10:52 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?