غریب است این ناباوری که از مرگ میآید. گفتند یک سال گذشته، یک سال طاقتفرسا. گذرش سرما میاندازد به دل، سرمایی سخت، اما نه سرمای مرگ. مرگ نیست. سرمای مرگ نیست، نمرده است. سرمای دلتنگیست، دلتنگی طاقتفرسا. تماس میگیرد که خداحافظی کند، که بگوید فردا میرود سفر، که بگویم عکس برقرار است دیگر، که بگوید عکسهایش را نشان میدهد، که ذوق کنم، که بگوید قرارمان دوشنبه، کافه عکس. گفتند خاک سرد است، نبود، نیست. چه عبوس است چهره این مرگ که با آتش میآید، چه بدقواره و هولناک میآید این مرگ. پس کو دوشنبه؟ ناباوری بود و ضجه و سراسیمگی و انتظار. این شیونها چرا خاموش نمیشوند؟ چه آتش جانسوزی بود، چه داغی که بر دلها نگذاشت. چه چشمهایی که بیقرار نشد، نلرزید، سرخ و تر نشد. مگر نمیگویند خاک سرد است، که مهر را میبرد. عکسهای اخیرت همه پرتره شدهاند، صورتهایی سوخته، آفتابسوخته، پر از چینهایی که هزاران درد دارند؛ اینها را من گفتم. تازه دارم توی زندگیها میچرخم، در روستاها، تازه میفهمم این زندگی را، زندگیای که در چهره آدمها جاریست؛ اینها را تو گفتی، با همان لحن همیشگی، تندتند. چه شد که از کاوه گلستان گفتم، که گفتی کتابش را دارم میخوانم. چه شد که از عکسهای روسپیخانهها گفتم، از کتکهایی که خورده. چه شد که از مرگش گفتم. گفتی دوشنبه، کافه عکس. ببین خاک را که حریف آتش نمیشود، نشد، ببین هنوز دلهایمان را میسوزاند. آسان نمیگذرند روزها، برای همه، که هر روز بهانهای پیدا میشود تا یاد تو را زنده کند، بغضی بیاید و اشکهایی مدام. آسان نیستند این روزها، که رهایمان نمیکند این بغض، این دلتنگی، این آتش. ببین چه داغدارند همه، پس چه شد سردیِ خاکِ آشفته، آن دوشنبهی مغموم ِ دلمرده.
* یداله رویایی. هفتاد سنگ قبر
بهار جانم
خاک سرد است. مهر را نمیبرد و نمیمیراند اما درد را آسان میکند.
این را از کسی میشنوی که عزیزان زیر خاک رفتهاش از عزیزان زندهاش بیشتر نباشند، کمتر نیستند.
درد آرام میگیرد اما دلتنگی میماند. آنقدر که بعد از بیست سال میروی سر خاکشان باز، هوس بودنشان را میکنی، گیرم اینبار نه با اشک، که با لبخند.
Posted by: Azin on August 25, 2009 09:45 AM
فقط می تونم بگم خدا رحمتش کنه...خیلی خوب بود خیلی...جاش خیلی خالیه...انگار دنیا یه چیزی کم داره دنیا محسن رو کم داره...
Posted by: miss khosravi on August 26, 2009 01:29 AM
Posted by: محمد رضا دانش on August 26, 2009 03:02 PM
نمیدانم من رو خاطرت هست یا نه . بهر حال گفتم روز جهانی وبلاگ مناسبت خوبی است برای تبریک . برای اینکه از این حال بیرون بزنی و بنویسی . مثل همانهایی که در هزار تو مینوشتی . عالی و البته خوراک بحث
***
بهار:
بله یادم هست. ممنون بابت تبریک و برای کامنت :)
Posted by: محمد رضا دانش on August 31, 2009 10:18 PM
نه خاک سرده نه گذر زمون بی رحم...
نمیشه دیگه... یه چیزایی رو نمیشه فراموش کرد...
یعنی...هیچیو نمیشه فراموش کرد...چه خوبیا رو چه بدیا. همه چی همه جا ؛ یاد آدما میمونه... و این بعضی وقتا زجر آوره که نمیشه هیچیو فراموش کرد...
سقوط هیچ هواپیمایی رو نمیشه فراموش کرد...پشت صحنه ی هیچ فیلمی رو نمیشه فراموش کرد...عکس های هیچ عکاسی رو نمیشه...
هیچ وبلاگ بی نویسنده ای رو هم نمیشه...وبلاگی که یه پروفایل داره ودیگه هیچ!نویسنده اون پروفایل هم نمیشه...
Posted by: ایمان قوامی on September 3, 2009 01:16 AM
درم را خواهد کوفت روزی
چه در تن پوشی سیاه با خنجری در دست چه بسان خیزش پری
سپید . چه هشیار باشم و چه مست چه عریان و چه سنگین ، چندان مهم نیست .. بسیار مشتاقم بدانم در آن دم واپسین به چه می اندیشم ... همین ....
Posted by: اکالیپتوس on September 27, 2009 01:34 AM