bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« رها | Main | بارت »

February 15, 2009 05:42 PM
مادرجون

رنجورترش کرده درد و بیماری و تنهایی؛ و نازک‌دلی‌اش که بیشتر شده، با هر سخنی اشکش سرازیر می‌شود. شب‌ها که دردِ بیماری امانش را می‌برد، صدایش را خفه می‌کند که مبادا بیدار شوم. و نمی‌داند ساعت‌هاست بیدارم و اشک می‌ریزم که مبادا دیگر نباشد.
پیرزن، دل‌خوشی‌اش در این دنیا سجاده و خدایش است. تسبیح که در دستش می‌گیرد، می‌نشینم کنارش، همراهی‌اش می‌کنم و با هم دعا می‌خوانیم. چرا باید دلخوشی‌هایش را دور کنم؟ هر بار سفارش می‌دهد برایش حنا بگیرم، که مبادا با دستان بی‌حنا برود به دنیای دگر. می‌برمش حمام. می‌شویمش. و او چه رنجی می‌برد از اینکه خود را به دیگری سپرده و من شرم‌سارتر از او، زیرا از رنج‌اش آگاهم.




نظرها:

خوش به حالت که داری ش
خوش به حالش که تو را دارد.
***
بهار:
قربونت برم آذین مهربون.
خوش به حال من که تو دوستمی. و از اینکه دوستمی و هستی ممنونم :)


Posted by: آذین on February 15, 2009 07:29 PM


تو چقدر مهربونی!
***
بهار:
مهربونی از نگاه شماست :)


Posted by: بهاره on February 16, 2009 11:38 PM


:)


Posted by: راهنما on February 18, 2009 12:16 AM


سلام
انشاءالله همیشه همراهته .
***
بهار:
:)


Posted by: سمیرا on February 19, 2009 10:28 PM


سلام.
روز خوش.

اين يادداشت براي پست سه نقطه/... است كه هر كاري كردم نشد اونجا بنويسم. نمي‌دونم چرا!

تعبير «دوستان جان»ت چه خيره‌كننده مي‌درخشد. اين كه با جان كساني‌اند چنان نزديك كه به دوستي مي‌رسند.يا كه چنان دوست اند كه به جان رسيده‌اند. وقتي «نشستن» كه عملي تني و بدني است تو را در كنار دوستان «جان» مي‌نهد داستان چنان مي‌خمد كه گيج مي‌خورم اگر دستگيره‌اي نباشد. تويي كه آنها را به ساحت تن خود خوانده‌اي يا كه آنهايند كه تو را در ماخولياي جان ديدار مي‌كنند؟!؟!...

مدام فكر است اين قصه.

خوش باشي.


Posted by: رضا on February 21, 2009 08:18 PM


حرفی که در پایان‌بندیش...بهاری دیگه!
با این‌حال آرزو نمی‌کنم رفتن هیچ عزیزی را نبینی. برخلاف اون چیزی که می‌دونم دلت می‌خواد. چون تو هم عزیز کسایی هستی که برات آرزو می‌کنند.و قرار نیست آدم فقط به آرزوهای خودش نگاه کنه...و زندگی همینه بهاری. آرزو می‌کنم زندگی رو همونطوری که هست دوست داشته‌باشی.با صبر زیاد. با دل زیاد. با خوشی زیاد...به‌خاطر روزهای غمگینی که همه دارند. و همه خودشون یک روزی، روز غمگین دیگرانی را می‌سازند...خوب باش دوستم.. زیاد.بیشتر.
***
بهار:
نگین جانم! باور کن خوبم. دیگررفتن ها مثل قبل آزارم نمی دهد.
مرسی که هستی :*


Posted by: نقطه‌الف on March 3, 2009 01:37 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?