...
وقتی کنار دوستان جانی نشستهای، پرحرفی میکنی و با هر کلامی از خنده ریسه میروی، کاملا مشخص است کم آوردهای، یعنی حالات به طرز نگرانکنندهای بد است، وگرنه همه میدانند که تو زادهی سکوتی. این جور وقتها باید بزنی به در و دشت و شهری دگر. بدتر این است که کسی روبهرویت نشسته باشد که شباهت غریبی به او داشته باشد، حرکاتش و واکنشهایش و تو مدام بخندی، با بغض هم بخندی، با درد، با اشک.
پ.ن. کیانا راست میگوید: «این دیدارها، این بدرودها، عاقبت ما را نابود میکنند».