bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« هزارتویِ آخرین | Main | چو دریا دُر فشان، از جوش منشین* »

December 5, 2008 02:09 PM
واژه‌ها

یکی از علاقه‌مندی‌هایم این است که در مورد کلمات، حروف و به طور واضح‌تر درباره نام‌ها با دوستانم صحبت کنم. و بسیار هم اتفاق افتاده با چنان شور و شعفی از این دنیای کلماتِ پر از موسیقی و بو چیزهایی بگویم و شنونده واکنش زیادی نشان ندهد. در واقع نمی‌تواند بفهمد چرا من از این غرق شدن در دنیای واژه‌‌ها/واژ‌ها لذت می‌برم.
دیروز وقتی داشتم با شور و شوق، برای نگین و بهاره از کلمات می‌گفتم و تمام تلاشم را می‌کردم که بگویم فلان کلمه برای من چه صدایی دارد، تصدیق کردند که کلمات برای من موسیقی دارند. کلمات همه برای من موسیقی‌ای دارند که اغلب از توصیف این صداها برای دیگری عاجزم، فقط صداهایی که نمود عینی دارند و برای شنونده ملموس است درک می‌شود، اما مثلا اگر می‌شد این احساسم از کلمات را با رنگ یا چیز دیگری که نمود بیشتری دارد بیان کنم حتما شنونده بهتر می‌فهمید.
برای همین است که من از کشف کلمات بسیار لذت می‌برم، همانقدر که از کشف عطرها و بوهای مختلف. کلمات را بارها تکرار می‌کنم و نواهایی می‌شنوم که برایم بسیار لذتبخش است. مثلا وقتی می‌گویم «بارت» نوایی با صدای ویلن‌سل دارد با طنین محکم و با صلابت. «آکوآمارین» و «اون‌تورین» هم حتما هم‌نوایی ویلن‌سل و پیانو دارند اما نت‌هایشان را نمی‌توانم بیان کنم. و برای همین هم است که وقتی می‌گویم «آبی زنگاره‌ای» و چندین بار تکرارش می‌کنم آرام می‌شوم، چون موسیقی‌اش مرا آرام می‌کند. برای همین است که به آدم‌هایی بیشتر نزدیک می‌شوم که بیانِ نام‌شان حتما موسیقی لذتبخشی برایم داشته باشد. بعضی از کلمات هم برایم بوهایی دارند که البته بهتر می‌توانم توضیح‌اش دهم.
هوم! دوست دارم بیشتر دراین باره صحبت کنم. خوب می‌شد اگر راه‌هایی پیدا می‌کردم تا شما هم موسیقی و بوهای کلمات را بشنوید و بفهمید.


پ.ن. قبلا نیما چیزهایی از حس‌آمیزی گفته بود، اینجا!




نظرها:

آبی زنگاره ای، آبی زنگاره ای، آبی زنگاره ای! :)
هوبره.درنا.حسنا!
اما فکر کنم کمابیش برای همه اینطور باشد، فقط آدمهای حساس همه چیز را بیشتر حس می کنند و به همه چی بیشتر گیر می دهند و از همه چیز بیشتر لذت می برند و از همه چیز بیشتر رنج می کشند! بقیه همین ها را نمی بینند.
برای من هم نام ها بیشتر از شنوایی حتی حس لامسه دارد. مثل زیگموند که تیز است و فلوبر که مه ای است از جنس بخار، یا نیچه که از جنس لمس چوب خام است، یا اوریانا از جنس ساتن ضخیم است و اکو کاغذی است و ژید نایلونی است و جنس ارول مخملی است!
نام بهار هم برای من از جنس لمس برگ های سبز تازه است، شاید برای همین هم بهارک و بهار و بهاره اسم سه تا دوست عزیزم است! چشمک
اما نقطه الف خیلی اسم میخ میخی و کاغذ سمباده ای است.موقع انتخاب کردنش هم یک جورایی از همین سفت و سختیش خوشم آمد و ناچسبی و بی جنسیتی اش!چون در وبلاگ قبلیام مستعار می نوشتم.(راستی یادم بینداز راجع به این موضوع یک چیزی برایت تعریف کنم!)
***
بهار:
آره نقطه الف یه کم سمباده ایه و البته قد بلند و این بلند قدی اش ربطی به الف اش ندارد.
نگین هم برای من کمی بوی چوب تازه دارد و کمی بوی کوکو مادمازل میده و گرمه. و چون من به آدمهای گرم نیاز دارم پس مسلما به تو هم خیلی نیاز دارم :دی
:*


Posted by: نقطه الف on December 6, 2008 11:04 AM


البه بهتر می‌توانم = البته :)
***
بهار:
بله بله. درستش کردم. مرسی :)


Posted by: راهنما on December 7, 2008 11:07 PM


حس آمیزی ات بهار جان اتفاقن از آن انواع کمیابش هم به نظر می رسد!

یعنی نگاشتن به رنگ و شکل چون با سطح گسترده تری از مغز که در اختیار حس بینایی است ارتباط دارد بیشتر محتمل است اما تصور صدا و بو خیلی کم احتمال تر است!

بیشتر بنویس ببینیم چه ات شده :)
***
بهار:
هوم. جالبه. باشه بیشتر می نویسم.ممنون :)


Posted by: نیم on December 8, 2008 02:20 AM


...
نفهمیدم چی شد اما فهمیدم چی گفتی !!!
اینکه کلمات دارای اهنگ موسیقیایی هستند قبول مطمینا هستند اما من اهلش نیستم . من فقط از موسیقی لذت میبرم و احساسش میکنم حتی در معدود مواقعی اعجازی که دارند هم احساس کردم ...
اینکه به قول شما کلمات بوی خاص خودشون رو دارند چیزی نمیفهمم که اصلا میونه خوبی با عطریات ندارم . نه اینکه از خوش بویی عطر لذت نبرم اما حقیقتا تا حالا عطر به معنای واقعی ندیدم .
... یاد اون قدیما که فوتبال بازی میکردم افتادم . دوران راهنمایی و دبیرستان . اینکه با تمام و جود دنبال توپ میدویدم .شبهای جمعه از نیمه شب تا خود سحر بازی میکردیم .
خونواده و خیلی از رفقا حتی اونایی که به قولی فوتبالیست بودند نمیتونستند بفهمند که چرا به قول خودشون اینقدر خوره ( معنی میشود به کشت و مرده چیزی بودن ) فوتبال هستم ... اما من واقعا مایه میذاشتم . مثلا یه بازی فوتبال معمولی اما جوری میدویدم که انگار مهمترین بازیه ...
جدا ما انسانها موجودات غریبی هستیم ...


Posted by: اتشونر on December 8, 2008 07:28 PM


من هم مست می شم با وازه ها. حسی مشابه همین ها که گفتی دارم. اینو بخون http://anahyd.blogspot.com/2008/11/blog-post_18.html


Posted by: Neg on December 9, 2008 03:13 PM


کم‌اند کسانی که می‌تونن موسیقی واژه‌ها رو بفهمند. و کم‌ترند کسانی که صداشون ریتم و موسیقی زیبایی داره.
یکی از کشفیات نسبتا جدید من از این آدم‌ها «باراک اوباما» بود! وقتی اون سخنرانی معروف‌اش رو(که در واقع سخنرانی شکست بود) شنیدم، از موسیقی کلامش لذت بردم و با خودم فکر کردم به تنهایی مثل یک قطعه آواز می‌مونه و جالبه که چند وقت بعد با همون سخنرانی‌اش یه کلیپ بسیار زیبا ساختند.
موسیقی زیبای واژه‌ها معجزه می‌کنه، می‌تونه سخنرانی شکست رو تبدیل به پیروزی بزرگ کنه.
***
بهار:
آره. چه جالب اینایی که گفتی :)


Posted by: رها on December 13, 2008 09:03 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?