bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« ... | Main | واژه‌ها »

November 26, 2008 08:27 PM
هزارتویِ آخرین

هزارتو به پایان رسید؛ و برای من که سکوت کرده بودم برای نوشتن آخرینش، بی‌تلاشی برای ماندگاری آن، چه کلماتی باقی می‌ماند جز آن‌که: «پایانی دگر».
مرثیه برای عزیزی از دست رفته است و آیا او برای من اینگونه بود؟

بعدنوشت:
خیلی ساده است. من هیچ وقت نمی‌توانم بفهمم وقتی چیزی برایمان «مهم» یا «عزیز» است چطور حکم به نابودی‌اش را می‌پذیریم و «تلاشی برای ماندگاری‌اش نمی‌کنیم». و بعد هم این سوال را از خودم می‌پرسم که آیا واقعا هزارتو برایم مهم بود؟ عزیز بود؟ به آن خو گرفته بودم؟ چقدر برایم ارزشمند بود (چه میزان)؟ چقدر نبودش بر زندگی من تاثیر می‌گذارد/می‌گذاشت؟ دست کم با خودمان تعارف که نداریم، چرا مرثیه‌هایی از سر احساسات بخوانیم؟ ترجیح می‌دهم رک و راست صادقانه حرف بزنم تا مرثیه‌های چند صفحه‌ای بسرایم و یا حتا به کامنتی از سر دلسوزی اکتفا کنم، وقتی تلاشی نکرده‌ام بهتر است ساکت بمانم.
پیگیری‌های میرزا همانقدر برایم قابل فهم است، که اعلام کردن نداشتن توجیه یا دغدغه‌ای برای فارسی نوشتن‌اش و وقتی چیزی قائم به فرد است، آغاز، ادامه و پایانش هم بسته به اوست ـ این دست کم چیزی است که من از نحوه مدیریت هزارتو فهمیده‌ام و ممکن است از نظر فرد دیگر اینطور نباشد. با این همه، ارزش، شجاعت، اعتبار و جسارتِ میرزا را برای شروع، ادامه و خاتمه‌ی هزارتو کتمان نمی‌کنم. تنها حرف صادقانه‌ی من می‌تواند این باشد که: از اینکه محفلی بنا شد تا کمی به موضوعات و کلمات فکر کنم، بیندیشم، ثبت‌شان کنم و جرات انتشارشان را بیابم از تمام هزاتوییان ممنونم و از میرزا بیشتر.




نظرها:

ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?