bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« آوا | Main | هزارتویِ آخرین »

November 17, 2008 09:11 PM
...

بعد از مدت‌ها که دلت هوس دور هم بودن می‌کند، بعد از مدت‌ها که کنار هم می‌نشینید و شام می‌خورید، بعد از مدت‌ها که تلویزیون را روشن می‌کنی و هواپیمایی سقوط می‌کند، غذا از گلویت پایین نمی‌رود، احساس خفگی می‌کنی و نمی‌توانی فریاد بزنی. و بعد که دنبال تسکینی می‌گردی، کتاب فراموش شده‌ی «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» جلوی دستت می‌آید و صفحه‌ای که باز می‌شود: «آسمان دیگر جای تخیل و ابر و باران نیست، ...، یک‌بار دیگر، که هیچ‌گاه بود، آن چشمان با رمزی از حیات، از هواپیما سقوط کرد». این نشانه‌ها، یادآوری‌ها، این خفگی تا کی باید ادامه داشته باشد؟