...
بعد از مدتها که دلت هوس دور هم بودن میکند، بعد از مدتها که کنار هم مینشینید و شام میخورید، بعد از مدتها که تلویزیون را روشن میکنی و هواپیمایی سقوط میکند، غذا از گلویت پایین نمیرود، احساس خفگی میکنی و نمیتوانی فریاد بزنی. و بعد که دنبال تسکینی میگردی، کتاب فراموش شدهی «چای در غروب جمعه روی میز سرد میشود» جلوی دستت میآید و صفحهای که باز میشود: «آسمان دیگر جای تخیل و ابر و باران نیست، ...، یکبار دیگر، که هیچگاه بود، آن چشمان با رمزی از حیات، از هواپیما سقوط کرد». این نشانهها، یادآوریها، این خفگی تا کی باید ادامه داشته باشد؟