bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« ... | Main | آوا »

November 1, 2008 12:18 PM
تناقض‌ها

. دلم می‌خواهد جایی خودم را گم و گور کنم و کسی هم سراغی ازم نگیرد. گم و گور می‌شوم؛ تنهایی و آرامش و بی‌خبری و لذت؛ کسی هم یادم نمی‌کند. در این بی‌خبریِ همه از من و من از همه، یادم می‌افتد اندازه‌ام پیش اطرافیان چقدر است: چرا هیچ کسی سراغی از من نمی‌گیرد؟ از اینکه کسی یادم نمی‌کند، اشک می‌ریزم و لذت تنهایی و آرامشم هدر می‌رود.

. مرگ را دوست دارم. بی‌وزنی، جدایی، تجربه وضعیتی جدید و لذتی وصف‌ناپذیر. خواب می‌بینم مرده‌ام، می‌خندم و احساس سبکی می‌کنم؛ این، یکی از آرزوهایی بوده که دوست داشتم در جوانی به آن برسم. دیگر همه چیز تمام شده، بالای بالایم. مادرم را می‌بینم، بر جنازه‌ام می‌گرید. پدرم گوشه‌ای ایستاده، چشم‌های زیبایش قرمز شده و مدام بغض‌اش را می‌خورد. خودم را می‌بینم و از اینکه مرده‌ام و دیگر نیستم، می‌گریم. می‌خواهم باشم، فریاد می‌کشم و کمک می‌خواهم.

. از اینکه تعلق خاطری به کسی ندارم شادم. دلم نمی‌خواهد به کسی علاقه‌مند شوم. می‌خواهم این چند سالی که زنده‌ام را فقط و فقط برای خودم باشم. این را بارها و بارها به اطرافیانم هم می‌گویم، اما آن ته دلم، دوست دارم کسی، جایی، منتظرم باشد.