...
زمانی فرا میرسد که هر چه کردهای، هر چه نوشتهای، همهی کارها و اعمالت کمی به نظرت تکراری میرسد. انگار محکوم به آن هستی که تا ابد آنها را تکرار کنی... بعد ناگهان جلو چشمت آیندهای که برایت باقی مانده آشکار میشود، زمانی که برای نوشتن و کار کردن فرصت داری، چیزهایی که به نظرت تازه میرسد... کسی که آینده را فاقد هر چیز تازه ببیند کاملا خود را در زندان احساس میکند. تعریف زندان همین است. مگر نیست؟ وقتی که چیز تازه ممکن نباشد.
رولان بارت. «پروست و من». ترجمه احمد اخوت