برای آنکه میرود، دل کندن راحتتر است تا اینکه بماند و شاهد رفتن کسی باشد. رفتن، حکایت از عزم جزمشدهای دارد: تصمیمی که «باید» به فعل درآید. عصیان و جنونی که تنها با رهایی ِ رفتن فرو مینشیند. اما ماندن و تماشای رفتن دیگری، پرتاب شدن در گیجی و ناباوری ِ محض است: دست به دامان جنونی گیجکننده و حیرتی بیمارگونه شدن. اینگونه رفتن، رهاییست و اینگونه ماندن، اسارت.
رفتن، همیشه راحتتر است. رفتن، به تعویق انداختن تنهاییست و ماندن، تنهایی ِ محض.