شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« من با تو هستم | Main | ال اس دی و جاذبه‌ی عشق »

September 14, 2008 12:35 AM
...

خاله‌ی مامانم که مریض بود و واسه دوا و درمان آمده بود خونه‌ی ما، هر روز از صبح می‌نشست پای تلویزیون تا بوق سگ، انگار کن کسی که به عمرش تلویزیون ندیده، مگر می‌شد از جلوی تلویزیون تکانش داد. فکر می‌کرد همه از تلویزیون او را می‌بینند. یک روز که همه گرم فیلم نگاه کردن بودیم، تزریقاتی سر کوچه آمده بود آمپول خاله رو بزنه، فیلم به جاهای حساس رسیده بود و خاله اصرار می‌کرد تلویزیون رو خاموش کنید. آخه فکر می‌کرد همه تزریق آمپول رو از تلویزیون می‌بینن... که بهار ازم پرسید: نوشته‌های گلشیری رو خوندی.

.گفتم: نه!

- بورخس چی؟

.نه از اون هم نه! ولی اگر مثلاً تو مایه‌های بارتلمی بگی آره برای چی می‌پرسی حالا؟

- آخه اولش که گفتی خاله‌ی مامانم... فکر کردم میشه مثل روش اونها نوشت.

حالا بعد از سال‌ها تلویزیون مبلی ما شده آکواریوم. او هر روز صبح می‌نشیند جلوی آن و به ماهیان زل می‌زند و حالا مطمئن است که ماهیان او را می‌بینند، همذات‌پنداری می‌کند و مانند ماهیان دهانش را باز و بسته می‌کند به انتظار آبی که... که بهار گفت حرف‌های خصوصی رو توی داستان نیار. گفتم اگر اسم بهار رو عوض کنیم و مثلاً بذاریم شراره حله. گفت: اَه، این اسم منو یاد سوزان روشن می‌ندازه. پیشنهاد بعدی من شقایق بود! که بهار تا سه چهار روز بعد جواب‌ام رو نداد. گفتم: خوبه همین؟! گفت: بهار خوبه! که با این اوصاف اسم بهار رو حفظ کردیم.


موستیو و من/ 2005