شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« شفافیت | Main | ... »

August 17, 2008 04:47 PM
نامه‌ها

نامه نوشتن و بیشتر نامه خواندن از لذت‌های زمان بچگی‌ام بوده. در زمان کودکی، آرزوی بودن کسی که بی‌تمسخر نامه‌ام را بخواند و پاسخ دهد. رد و بدل کردن چند نامه با الهام که همسایه روبرویی‌مان بود. گاهی نگرانی‌ها و جملاتی بود که کسی نباید از آن مطلع می‌شد، نوشته می‌شد، چند وقتی پنهان می‌شد و بعد پاره می‌شد اما نوشتن‌اش همچنان ادامه داشت. بعد کارتون جودی ابوت بود؛ آرزوی بودن کسی که حرف‌هایت را بخواند و حمایت‌ات کند بی‌آنکه بشناسی‌اش. وقتی جودی نامه‌هایش را با صدای بلند می‌خواند غرق شعفی می‌شدم که انگار برای من نوشته شده، جملاتش را کشف و حفظ می‌کردم، می‌خندیدم و اشک می‌ریختم.
بعد از آن هم نامه‌هایی بود که گاهی باید می‌نوشتم و گاهی نباید، اما نوشتم، فرستادم و پشیمان شدم. با این همه، همچنان وقتی نامه‌ای دریافت می‌کنم آنقدر شاد می‌شوم مثل شادیِ خوردن شکلات تلخ و یا بوی عطری خنک در تابستان گرم، ‌و همچنان دوست دارم کسی باشد، ناشناس.‌ برایش نامه بنویسم، اما هیچ وقت نبینمش، نشناسم‌اش و او هم.
و حرف‌های دیگری که دنیای نامه‌هایش مثل من است.




نظرها:

آن موقع ها من هم به جودی حسودی ام می شد.
حالا اما فکر می کنم که آدم باید چقدر صبور باشد و هی بنویسد و بنویسد و قرنی یک بار نه نامه، که جواب مبهمی بگیرد.
اما خب، آن رسیدن نهایی، لابد پاداش صبرش بوده.
***
بهار:
هوم. انتظار فرسایشی :)


Posted by: آذین on August 17, 2008 07:33 PM


پن فرند تعریفش دقیقاٌ همین است . گمانم اورجینال سین تمام بدبختی اش نشان دادن همین ماجرا بود . آنجا که باندراس طاقت نیاورده و خواست که دوست نوشتاری اش را ببیند و این نامه نویسی ها را تمام کند . تازه اول بدبختی اش شروع شد


Posted by: محمد رضا on August 17, 2008 11:48 PM


نامه ها همه نوجوانی من بودن. نامه های کاغذی. با دست خط نویسنده ش. مربع هایی که یکی کنار هر بند نامه اش می گذاشت. امضای ان یکی آخر نامه هاش. شعری که همیشه اول نامه می نوشت آن دیگری.
***
بهار:
نوازش دست خط ها :)


Posted by: Neg on August 18, 2008 01:17 AM


من یاد این افتادم که چقدر دلم می خواست نامه محرمانمو بندازم تو بطری و بفرست تو آب دریا ، بره تا انور دنیا.
وای از این کارتون های بچگی!!!!
***
بهار:
جالبه :))


Posted by: maryam.n on August 18, 2008 09:55 AM


سلام
دقيقا من هم عاشق نوشتن نامه هستم... براي فردي كه نشناسمش... اين كار برايم آرامش‌بخش است... ضمن اين‌كه با آن فرد ناشناس هم عميقا احساس صميميت مي‌كنم.


Posted by: منصوره on August 18, 2008 10:41 PM


يه چيزي بگم براي خودت كه اين‌روزها حالت خيلي خوب نيست. بدون. نامه نوشتن اثبات خود آدمه. قوام روح و شخصيتش. مي‌توني حتا براي مرده‌ي خودت هم نامه بنويسي. اون وقت از اين وضع در مياي. زندگيتون خيلي تو هم پيچوندي و اين از نفس مي‌اندازتت.همين.

هان؟ خوبي؟خوبم.
***
بهار:
روزهای من رزوهای خیلی خوب و آرامی اند، نه پیچیدگی دارد و نه چیزهایی که از نفس بیاندازتم. چطور شما از این نوشته به این نتیجه رسیده اید جای بسی تعجب دارد.


Posted by: پوپو on August 19, 2008 04:15 AM


شایدم این نوشتن های لخت و عریان ما اینجا همه برای اینه که در کنار اونایی که می شناسیم و می خونندمون به اونهایی که نمی شناسیم دل ببندیم.
دلتنگم دختر
کجاهایی؟
خوب که هستی!
بابت تبریک ممنون!
به امید دیدار!
***
بهار:
خوبم رها جانم. تو کجاهایی؟ دلتنگ شماییم و نگین :)
امیدوارم زودتر همه کارهایت رو به راه شود، بشوی همان رهای شاد خودمان :)


Posted by: رها رسپینا on August 20, 2008 11:58 AM


میدونی از قضا و طبق قانون "عکس جذب" من اغلب کسانی را جذب کردم که به این عشق نامه نویسی ام جوابهایی با اکراه میدادند. در حالیکه من برای نامه نوشتن و سرازیر کردن طبع طنز و خلاقیت نوشتاری ام پرپر میزدم یکهو میدیدی طرف جواب را یک جوری داده که یخ کردم: خیلی دیر یا خیلی بی ربط و غیره و ذلک. اغلب در نامه نویسی تنبلیم. حالا من هم انگار دچار رکود شده ام اما دلم میخواهد به تو بگویم که حست را با بند بند وجودم حس میکنمو علاقه ات را میشناسم و همذات میپندارمت. حاضری با هم و به هم بنویسیم؟
***
بهار:
بنویسیم آزاده جانم. پایه ام. :)


Posted by: آزاده on August 21, 2008 10:36 PM


سلام.
حس مشترک ما یا شایدم اکثر وبلاگی هاست .
من که میمیرم واسه نامه دادن اونم به قول خود شما ناشناس .
نامه هایی که فقط باعث آرامش می شن و هیچ هدف دیگه ای ندارن .
و جوابایی که توشون هیچ توقعی از طرف مقابل نیست .
.
.
.
اگه دروغ می گم بگید دروغه . خانم اگنس ...
***
بهار:
نه خوب! چرا دروغ :)


Posted by: روزگار قوامی on August 23, 2008 02:24 PM


بهار جان
این چه خبری بود
خدای من این پست آخرتون چیه
:(((
وای


Posted by: از زندگی on August 26, 2008 02:35 AM


خبر درگذشت آقاي رسول اف را شنيده بودم و متن وبلاگ شما نيز واقعاً تكان دهنده بود.

با لجازه عكس ايشان را در وبلاگم قرار دادم.

عكاس عكس خود شما هستين ؟

ممنون
***
بهار:
عکاس این عکس, من نیستم.


Posted by: afshin on August 30, 2008 04:04 AM


میشه لطفا فید صفحه تون رو بذارین تا بتونیم به گوگل ریدر اضافه اش کنیم؟
***
بهار:
چشم. اگر وقت کنم حتمن :)


Posted by: sun on September 1, 2008 10:55 AM


سلام
بهار عزيز! ببخش كه اينجا پيام مي‌گذارم؛ اما لازم بود كه مراتب تاسفم را به اطلاعت برسانم. تسليت مي‌گويم
***
بهار:
ممنون!


Posted by: راهنما on September 1, 2008 07:10 PM


بهار جان من شماره ات رو گم کرده ام. دلم برات تنگ شده. یه آف برای من بذار تا یه قرار بذاریم خانوم مهربون.


Posted by: بهاره on September 27, 2008 10:02 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?