شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« فارغ‌التحصیلان می‌آید | Main | کوندرا »

July 18, 2008 11:09 PM
الهه‌ی هستی

تصور روستاییان از زمین ـ زمین کشاورزی ـ تصوری‌ست از نعمت، زندگی و هستی. در آن کار می‌کنند و منتظر محصولی می‌مانند که چرخ زندگی‌شان را می‌گرداند. زمین نه تنها برای‌شان بیگانه نیست، بلکه جزئی از خود آنهاست. پس در آن شب‌زنده‌داری می‌کنند، یا بر سرش جان می‌دهند. زمین با تمام محدودیت‌اش، حقیقتی کامل است برای‌شان. کشاورز، با زمین‌اش حرف می‌زند، بر خاکش می‌نشیند، بر آن دست می‌کشد و نوازش‌اش می‌کند، برایش اشک می‌ریزد، برایش لالایی می‌خواند و عطر خاک‌اش را ستایش می‌کند.

«شالیزار» یکی از این زمین‌هاست که از شهود ناب روستاییان شمال بی‌نصیب نمانده. همان زمین سرسبزی که پر از گل و لای است و زنان و مردان، تا زانو در گل فرو می‌روند تا پدیده‌هایی ناب بیافرینند. شالیزار مکانی‌ست برای رویش. شالیزار الهام‌بخش است. شالیزار مقدس است و با عناصر زیبایی‌شناسانه‌ای مثل مهتاب آراسته می‌شود. شالیزار مقدس است و امید می‌بخشد. شالیزار مقدس است همچون «نور خدا». ادعای بزرگی که اتفاقا برای شالیکاران بزرگ هم نیست. برای اینکه آنها را از سکونِ تن‌آسا بیرون می‌آورد و به آنها «نعمت» می‌بخشد. شالیزار، آنقدر لطیف انگاشته می‌شود، که می‌توانی در آن سماع کنی، بچرخی، فریاد بزنی و زلال شوی. برای همین است که شالیزار، می‌شود ساری و جاری در زندگی و افکار شالیکار. برای همین است که شالیکار، بر آن سجده می‌کند و نماز شکر می‌خواند.


پ.ن. اگر چشم امید روستاییان به گله و گوسفندان و زمین کشاورزی‌شان باشد، در کدام شعر و متنی ـ مانند این شعر ـ اینگونه مقدس انگاشته شده‌اند؟ کسی می‌داند؟

عکس‌ها از علیرضا عزتی، فارس.




نظرها:

چه عکس های قشنگی...!!!


Posted by: رها رسپینا on July 21, 2008 03:58 PM


عکسها واقعا قشنگن
...
می‌نوشتم عشق، دستم بوی شبنم می‌گرفت
آهِ حوای درون، دامان آدم می‌گرفت
می‌نوشتم شعر، یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست، باد مریم می‌گرفت
می‌نوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت
می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت
می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت
بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت
با تو می‌گفتم فقط از ابرها، آینه‌ها
یک قلم، یک دفتر بی‌نام عالم می‌گرفت
می‌کشیدم نقش باران، روی پلک داغ باغ
می‌سرودم یک غزل، باران دمادم می‌گرفت
...
«غزل تاجبخش»
...


Posted by: bahman on July 24, 2008 12:28 PM


سلام بسیار زیبا مینویسی خوشحالم از اینکه نویسنده خوش ذوق و با سلیقه ای هستی بهار جان
***
بهار:
سلام
ممنونم نظر لطفتونه :)


Posted by: sogand on July 24, 2008 08:31 PM


تنهائی واژه ای که تنها بلندترین شاخه درخت آن را می فهمد
به وبلاک من تازه کار اگر فرصت کردید سرک بکشید . ممنون


Posted by: صادق on July 26, 2008 08:28 AM


به زودي شاليزارها جاي خود را به ساختمانها خواهد داد . راستي آيا دختران شمالي ديگر ميلي به كار كردن در شاليزارها را دارند؟ و جاي آنها كه خواهد آمد؟


Posted by: محمود on July 28, 2008 03:52 PM


سلام
يه سري اطلاعات در مورد رشته علوم اجتماعي مي خوام!
اگه كمكم كنين ممنون مي شم


Posted by: پروانه on July 30, 2008 12:00 PM


مرسي عكس هاي شما بسيار زيبا ست
حسين از تهران
***
بهار:
این عکس ها کار من نیست.
نام عکاس اش را انتهای متن آورده ام.


Posted by: hosein on March 15, 2009 12:59 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?