قرار بر این بود کتاب، انتقادی خوانده شود. حواسم بود. به جز چند ایراد ویرایشی کوچک ـ در حد کاما ـ چیز دیگری پیدا نکردم. حواسم بود تا جایی که کار کتاب فنشاو جفت و جور میشود، سوفی میتواند به درآمد حاصل از این کتابها امیدوار باشد ـ اصلا نیازی به پولاش ندارد، میتواند از شوک دوری فنشاو و ناراحتیهایش بیرون بیاید. داستان انگار مسیر مستقیمی را بی دردسر طی میکرد، اما خواننده را وامیداشت سکوت کند و بخواند. بعد از موفقیت کتابهای فنشاو، راوی تصمیم میگیرد زندگینامه او را بنویسد و دیگر نمیدانم چه شد، غرق کتاب شدم. وقایع و حواشی زندگی فنشاو آنقدر مجذوبام کرده بود، که نفهمم این داستان است و نه یک زندگینامه واقعی.
زندگی فنشاو را دوست داشتم، چون خودش دوست داشت ـ خودش میخواست روند زندگیاش اینطور طی شود. فنشاو جایی در دستنوشتههایش از زندگی جستوجوگر معروف قطب شمال ـ پیتر فرویشن ـ میگوید. او ایگلویی برای فرار از بوران در قطب میسازد و به درونش پناه میبرد. اما به دلیل یخبندان منطقه، نفسهایش هم بر دیوار یخ میبندد و با هر نفسی دیوار کلفتتر میشود، تا اینکه جایی برایاش باقی نمیماند. تصور به وجود آمدن کفنی از یخ وحشتناک است. چقدر این وحشت را حس کردم. هر چه برای فرار از مرگ نفس میکشی، به همان اندازه هم به مرگ نزدیکتر خواهی شد. یا وقتی لاشر و دیگر سربازان برای آدمخواریشان قرعه میگیرند. چقدر به قمار فکر میکنم و زندگی و حیات خود را به دیگری سپردن. آنقدر غرق ماجرا شدهام که باور کردهام این زندگی را. راوی هم جایی از پیگیری زندگی فنشاو درمانده میشود. «انگار که زندگی بیمقدمه تغییر جهت میدهد، مسیر و حرکت عجیب و پیشبینیناپذیری دارد. فکر آدم به یک چیز متوجه است، خیلی سریع در میانه ماجرا جهت عوض میکند، میایستد، میگذرد و دوباره میایستد. همه چیز ناشناخته است و به طرز گریزناپذیری از جایی سر در میآوریم که کاملا با جایی که قصد رفتن به آن را داشتیم متفاوت است.»
بهار عزیز ماجرای آن ایمان مفصل است ، اینجا نمی شود . حتی در NEVERLAND هم نشده ، یادم باشد چند وقت آینده وقتی بعد از ساعت 6 غروب دیدمت برایت بگویم . دوست دارم نظر تو را هم بدانم .
***
بهار:
مشتاق دیدارت هستم خانم :)
Posted by: غزال on June 7, 2008 10:58 PM
با سلام و آرزوی موفقیت در ادامه کار. لطفا به منظور کمک در امر توسعه جامعه ایرانی به وبلاگ من نیز سرزده و نظر هید. من از مسائل جامعه شناسی تحلیلی و انتقادی در سطح محلی و جهانی می نویسم.
http://insidechild.blogspot.com/
rakbar2005@yahoo.com
رازگو بلوچ
Posted by: رازگو بلوچ on June 13, 2008 02:27 PM
چهارپايان
بر چهارپاي و چهارناخن
من بر دو پاي برهنهام در آب و
پشت گاوآهن آواز ميخوانم
و درخت بر يك پاي
ايستاده هيچ نميگويد
«نجدي»
به نظر من داستانهاش بهتره
Posted by: پروژكتور on June 14, 2008 10:23 AM
بر فراز همه ی قلل
آرامش است.
بر تارک درختان
دشوار
دم نسیمی را حس می کنی
مرغکان در بیشه خاموشی گرفته اند
صبر کن ! به زودی
تو نیز می آرامی .
------------------
اگه درست متوجه شده باشم که " اگنس " کی و چیه . شما هم باید این شعر یادت باشه بهار خانم !
***
بهار:
چقدر این جملات رفتن را آسان می کنند مثل نسیم, سبک :)
Posted by: mr ghavami on June 22, 2008 07:33 PM