نوشتن از آن دست مقولاتی است که در عرصهی روزنامهنگاری و در مطبوعات چاپی قائل به کلمه شده است. روزنامهنگار، متنی را مینویسد و هر بار نیمنگاهی به کانتر میاندازد، مبادا متن بیش یا کمتر از تعداد کلمات خواسته شده، باشد. با هر کلمه که مینویسی، انگار در سرت صدایی مانند صدای افتادن سکه ایجاد میشود، بعد وقتی گنجایش متن به حد اعلام شده رسید، صدای زنگی بلند و گوشخراش میآید. اگر به تعداد کلماتی که برای هر باکس درنظر گرفتهاند، توجه نداشته باشی، ممکن است متنات توسط صفحهبند عزیز، یا هر کسی دیگر به طرز خندهدار و وحشتناکی جرح و تعدیل شود، مثلا ممکن است بخشی از متن را حذف یا تکهتکه کنند (اگرچه در همین راستا صفحهبندهای عزیز، صنعت فشردهسازی را هم خوب یاد گرفتهاند.)
نویسنده/آفریننده شِمایی از تفکرش طراحی میکند و «مجبور» میشود از تمام امکانات زبانی، نحوی، کلامی و فرمی متن استفاده کند تا تفکرش را در x کلمه خلاصه کند. این کانتر انگار که جلوی تخیل و اندیشیدنات را میگیرد. اگرچه اندیشیدن، محدود به زمان و کلمه و کاغذ و قلم نمیشود، اما به پیکر اندیشه/اندیشیدن ضربه وارد میکند. صدای گوشخراش زنگ که زده شود، نویسنده از بازگو کردن آنچه در سرش داشته، ناتوان میشود. حد گذاشتن بر تفکر، کنش خلاقانه اندیشیدن را اگر نگوییم منفعل، بلکه محبوس میکند.
حد گذاشتن بر کلمات و ظرفیت باکسها، اجبار دیگری دارد و آن هم صنعت آببندی است. از آن دست آببندیهایی که گرفتار پروسه تکثیر و بازتولید میشوند، بیهیچ آفرینشی، زیرا تخیلی آفریننده است که متن، مفهوم و معنای نو و جدیدی بیافریند و قرار نیست هر کسی آفریننده باشد، همانطور که کانت میگوید آفرینش «اندیشهی بیشتر» میطلبد و هر روزنامهنگار/نویسندهای از پساش برنمیآید.
این همه آرامش رو از کجا آوردید ؟
شرمنده سلام یادم رفت خانم بهار ، سلام !
هزار توی 38 هم مطلبتون رو خوندم گفتم . چرا نمی شه از نوشته هاتون کمی عصبانیت یا ناراحتی یا غم برداشت کرد؟ فکر می کردم از نوشته های تو وبتون بشه ولی جز "هوا هم که سفید نمیشود" اون هم خیلی کم چیزی پیدا نکردم.
جالبه واسم که در همه ی موارد با آرامش بحث می کنید . یه خواهشی داشتم . می شه یه متن در مورد خیانت یا تنفر تو وبتون بنویسید؟وقتی ازتون نمیگیره ولی واسم خیلی جالبه که عقاید شخصی همچون شما رو در این چنین مواردی بخونم.
موفق و شاد باشید .
بدرود.
منتظرم ...
***
بهار:
سلام :)
از آرامش گفتهاید؛ اگر به آرشیو نوشتههایم سر بزنید، تا دلتان بخواهد متنهای ناراحتی و غم و اضطراب خواهید دید. اما آنها برای خیلی وقت پیشها بوده، نوشتمشان تا حالا که بهشان سر میزنم قدر این روزهای پر از آرامشم را بدانم و عجیب است که شما حدس زدهاید این آرامش را. در حالی که خودم در هیچ کدام از متنها نمیتوانم تشخیصشان بدهم.
در مورد خیانت در هزارتوی خیانت نوشتهام. اما نمیدانم چرا این دو موضوع را پیشنهاد کردهاید. نکنید فکر میکنید من از خیانت و تنفر بریام؟
راستی، گمانم منظورتان هزارتوی 28 بوده! :)
Posted by: iman ghavami on June 5, 2008 07:57 PM
گمانم پر رویی بخواهد که باز هم بیایم که باز هم گمانم دارم که آمده ام . از این ببعد هم می آیم . اما این مطلبتان یاد سانسورچی بد جنس ساعت نه صبح در آخرین رمان گارسیا مارکز انداختم . این چند روز دارم به این نتیجه میرسم که یک رگه هایی از سانسور و میل به آن در همه مان هست !
..دی
***
بهار:
خوشحال می شوم اتفاقا. :)
این با سانسور کمی متفاوت است. کمبود فضا باعث می شود فرد نتواند زیاد بر روی موضوع اش مانور دهد، اما این زیاد هم به معنای نتوانستن نیست. نویسنده می تواند منظورش را در همین حد خواسته شده هم بگوید به راحتی. شاید گاهی از روده درازی هم جلوگیری کند.
Posted by: محمد رضا on June 6, 2008 04:31 PM
روده درازی نمیخواهم بکنم اما بهر حال یکجور خود سانسوری است دیگر به واسطه فشار محیط و شرائط !
دونقطه دی
***
بهار:
اینقدر خودسانسوری های بزرگتر از این در روزنامه وجود دارد که اینها زیاد به چشم نمی آید! :)
Posted by: محمد رضا on June 6, 2008 06:41 PM
ببین. یعنی یه چیزی نوشتی که کلی باهاش مخالفم. در حد تیم ملی! یعنی باهاش از چند جهت چند سری مشکل دارم. بنابراین می بینمت و بهت می گم. خوبیت نداره اینجا بگم. خانواده نشسته...:)
***
بهار:
ما هم در حد تیم ملی منتظر شنیدن مخالفت های شما هستیم! :)
Posted by: نقدعلی on June 6, 2008 07:41 PM
سلام .
دلیل اینکه این دو مورد رو تقاضا کردم بعدا تو وبلاگ خودم می گم . این فکر رو هم نکردم که شما از این دو " بری " هستید ولی فکر می کنم هستن کسایی که این طورین و برای رسیدن به همین پاسخه که می خوام عقاید انسانی چون شما رو بدونم . احتمالا واسه شما " نه " ولی برام خیلی مهمه که بتونم این موضوع رو برای خودم حل کنم .
ضمنا یه خواهش دیگه ، ناراحتی و غم رو با هم مترادف نکنید . به عقیده ی من با همدیگه فرق دارن . خیـــــــــــلی زیاد . به زودی می گم چرا و چه فرقی .
در نهایت از توجهتون ممنون . در ضمن این آرامشتون رو که می گم در جواب به نظرات هم می شه کاملا درک کرد . خیلی واضح و روشنه چطور خودتون می گید حس نمی کنمش ؟
موفق و شاد باشید ...
***
بهار:
اگر دلایل شما را بدانم، شاید در موردشان بنویسم.
ناراحتی ،غم هم میاره. اینطور نیست؟
شما هم شاد باشید و ممنون :)
Posted by: iman ghavami on June 6, 2008 08:18 PM