انگار که درشتاستخوانی باشد در سینه، این کینه. سد نفس کشیدنات میشود. وادارت میکند به نفرین بیامان، به آههای از سر تیرگی دل. مثل غدهی سرطانی تاب و توانات را میگیرد. روز به روز که بزرگتر میشود، آدمیتات را پستتر میکند. بدخلقات میکند و روزهایت را پر از ملال. مثل طاعون میماند. مَردش باشی، باید زودتر بسپریاش به دست جراح این مصیبت هولناک را. آنوقت میتوانی نفس بکشی، نفسی روحبخش، مثل زندگی، مثل خدا.
در محض محض سکوت، وجودش شاید معجزهای بود تا فراموش کنم این دلگیریها را، یا شاید کینهها را. نمیدانم چه شد، نفس عمیقی کشیدم و برای همه آنهایی که به بدی حک شده بودند در دلم، خوبی خواستم و شادی. این هم شاید از خلوص ماه زیبای اردیبهشت باشد. بهار با طعم اردیبهشت را دوست دارم و این شبهای مهتابی را.