شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« سه‌ نقطه‌های سکوت | Main | گلچهره مپرس آن نغمه‌سرا »

May 16, 2008 06:12 PM
لطفا دست نزدید

لاغر و رنجور است. گوشه‌ای نشسته و حوصله‌اش مدام سر می‌رود. گاهی خسته می‌شود، دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و ملتمسانه نگاهی به راننده و مسافران می‌اندازد. وجودش با بی‌رحمی زائد انگاشته می‌شود. نه مسافران به او توجهی دارند و نه راننده. انگار بعد از نزاع و درگیری خیابانی به تبعید فرستاده می‌شود و در تاکسی‌های تکراری قرار می‌گیرد. این تبعید برایش آزمودن مرگ است، یا شمارش معکوس مرگ. او سال‌ها جلوی چشم تماشاچیان می‌نشیند، از بی‌توجهی‌شان رنج می‌برد و بعد از سال‌های پیاپی بی‌آنکه به کار آید، فرسوده می‌شود. گاهی به پوچی می‌رسد اما ابزار خلاص شدن از این وضعیت مرگ‌بار را هم ندارد. سکوت می‌کند، سکوتی حزن‌انگیز و بی‌هیچ رنگی در پوچی سیاه و سفید خود دست و پا می‌زند. در رویاهایش فعالیت در کیلومترهای رنگین را می‌بیند و شب‌های بی‌کابوس را. با این حال بی‌کار نمی‌نشیند و موجودیت‌اش را ثانیه به ثانیه بر روی صفحه نمایش به رخ می‌کشد: تاکسی‌متر ... تاکسی‌متر ... تاکسی‌متر

+ شناسنامه‌ی کتاب




نظرها:

ها... بهار در حال خوشحالی داد و فریاد و چلاندن رو عشق است! :*
***
بهار:
D:


Posted by: آذین on May 18, 2008 05:39 PM


خسته ام ، خسته تر ار آن که خوابی شامگاهی مرا تسلی بخشد در انتظار آرامشی بس عظیم تر و جاودانی ام . آه ای خاک تو را چقدر بیش از هر زمانی دیگر به خویش نزدیکتر می بینم .


Posted by: اوکالیپتوس on May 20, 2008 12:37 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?