شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« فاصله | Main | آسمان هم دلش می‌گیرد »

April 28, 2008 12:21 AM
احوالات بودار

سر ظهری بوی گوجه‌ی اجنبی بیداد می‌کرد، گمان‌مان از غذای بیگم‌باجی بود. از بوی غذا مست شده بودیم که ملتِ بی‌صدا نالید. گفت گوجه‌ها از قرار کیلویی دو هزار تومان و بیش‌تر شده است. ناگهان بوی‌اش جست به گلوی‌مان. رندی هم سریع درآمد که بوی خالی‌اش پانصد تومان ناقابل می‌شود. ما هم بوی‌اش را به کل سرفیدیم، تا مبادا دو هزار تومان متوهم‌مان کند. آخر می‌دانید که هر چه جنس گران‌تر باشد، بوی‌اش هم گران‌تر و درصد توهم‌سازی‌اش هم بیش‌تر خواهد شد. حالا هم که راه گلوی‌مان بسته شده، خوف افتاده به جان‌مان از مناطق نفت‌خیز و مردمان‌اش که بی‌سر و صدا از مال بیت‌المال به حلقوم فرو می‌کنند و نای سرفه کردن هم ندارند. تصدقتان! اگر چشمان‌تان می‌سوزد و دل‌تان مدام آشوب می‌شود، همه‌اش برای بوی نفتی است که بی‌مالیات به دَم‌تان می‌دهید. اصلا تا مالیات بو ندهید و دَم نفت را ببینید، خود نفت را کم‌تر خواهید دید.




نظرها:

این که املتش هست ببین کبابش چه می شود این ملت آب و گاز و نفت و زیرخاکی و سرزمین ثروتمند را...!!!
***
بهار:
املت کجا بود خانم جان. این بیگم‌باجی ما داشته کباب می‌خورده. D:


Posted by: رها رسپینا on April 28, 2008 01:52 PM


وقتی بهار س ی ا س ی می‌شود.
***
بهار:
P:


Posted by: naghdali on April 29, 2008 09:00 PM


نمي‌خاي جواب ايميل‌رو بدي...
***
بهار:
کدام ایمیل؟


Posted by: امير on April 30, 2008 02:23 AM


سلام
خوبي ؟

موفق باشيد
***
بهار:
ممنونم سمیرا جان، خوبم خیلی. تو خوبی؟


Posted by: سميرا on May 2, 2008 01:25 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?