گاهی هم دلت میخواهد، کسی باشد. آنی، آنطور که باید، آنطور که در خیالاتات نقش زده شده. تا برایش بخوانی: «بیمار خندههای توام، بیشتر بخند». اما انگار دیگر نگاهی نیست که بر چیزی بماند، حسی است مهگرفته و چشمانی که گاهی نمی میگیرد و دیگر هیچ. انگار که عطر خیال بهتر از حقیقت باشد.