شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« ارثیه | Main | ... »

March 8, 2008 07:25 PM
هوا هم که سفید نمی‌شود

جنگ بود، با وحشت و دلهره، با فرار، با رنگ‌پریدگی. چسب زده بودیم شیشه‌های خانه را، چسب‌های ضربدری. هوا که قرمز می‌شد، برادرم می‌کشاندم توی زیرزمین. من آن پایین بهانه‌ی عروسک‌هایم را می‌گرفتم که جا مانده‌اند. مادرم خسته که می‌شد فرق قرمز و سفید را نمی‌فهمید، رهای‌مان می‌کرد، می‌زد به کوچه، می‌دوید سمت خانه‌ی پدرش. من، شب‌ها خواب می‌دیدم پدر هرگز به خانه برنمی‌گردد. و روزها در خیال‌ام چسب‌های ضربدری می‌زدم روی تن ِ پدرم، مادرم و آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم که مبادا بمیرند، روی تن ِخودم هم.
آتش‌بس که شد، چسب‌ها را کندیم. برادرم به جان شیشه‌ها افتاد که مبادا جای چسب‌ها روی‌شان بماند. بعد فراموش کردیم جنگ را و هیچ به روی خودمان نیاوردیم آن‌که چند خیابان آن طرف‌تر، زیر آوار بمب و خمپاره ماند رفیق شفیق مادرم بود که با دو فرزندش در آغوش هم خفتند برای همیشه، و هیچ به روی خودمان نیاوردیم که پدرم نبود تا در آن روزهای پر دلهره دستی بر سرمان بکشد از روی مهر، و از یاد بردیم پسرعمه‌ی بیست ساله‌ی‌مان را.
حالا در این هوای زرد ِ مسموم، سرخی غروب هم دست و دلم را می‌لرزاند. حالا پدرم شب‌ها خواب می‌بیند من هرگز به خانه برنمی‌گردم. جای چسب‌های ضربدری روی تن‌ام مانده؛ من، جنگ‌زده‌ام.




نظرها:

آفرين خيلي قشنگ بود مخصوصا آخرش


Posted by: mehdi on March 8, 2008 10:00 PM


فوق العاده بود بسیار زیبا.لذت بردم بهار جان


Posted by: سیاوش on March 8, 2008 11:17 PM


دقیقا به صدو سی و سه نفر سر زدم. از همان قدیمیها. سال هشتاد و سه منظورم است. فقط سه نفر مانده اند ...
***
بهار:
عجیبه!


Posted by: شاهد on March 9, 2008 09:51 AM


هووم چسبهای ضربدری رو منم انگار دارم رو تنم ...رو تن ِ آدمهایی که دوستشون دارم هم ....


Posted by: مریم on March 10, 2008 03:15 PM


خیلی خوب بود بهار. دوست داشتمش! (:
راستی مرسی از کامنتِ نازت...
***
بهار:
خواهش می‌کنم. مرسی از شما بابت عکس‌های خوب! :)


Posted by: ویدا on March 10, 2008 07:24 PM


همه شون رو می فهمم همه این حس ها رو تجربه کردم و این که انسان بنده نسیان است نسیان دیگران و خود فراموشی...!!!


Posted by: رها رسپینا on March 13, 2008 01:18 PM


خیلی قشنگ بود. حالش را بردیم. :)

منم باید خودمو چسب بزنم. ولی مثل اینکه دلم میخواد بشکنم؛ تموم شم بره پی کارش...


Posted by: سامان on March 13, 2008 11:30 PM


هوووم...


Posted by: لاغر on March 15, 2008 06:02 PM


انجمن علمي دانشجويي برنامه ريزي اجتماعي دانشگاه تهران اقدام به برگزاري جشنواره وبلاگنويسي با موضوع مسائل اجتماعي ايران نموده است. از همه علاقمندان براي شركت در اين جشنواره دعوت مي شود.


Posted by: انجمن علمي برنامه ريزي on March 21, 2008 01:17 AM


سلام
درباره کانون پژوهش ها باید بگویم بعد از تعطیلات میتونید همکاری کنید.
فعلا کانون سعی داره کارهای اولیه اش رو آغاز کنه
آیین نامه داریم مینویسیم
به زودی متن اهداف و برنامه هایش را برای علاقمندان و مخاطبان ایمیل می کنیم.
اگر خواستید از طریق ایمیل مشخصات برایمان ارسال کنید تا بعد از تعطیلات عضویت شما انجام شود
فعالیت کانون در محورهای تخصصی، فرهنگی، علمی تحقیقاتی، خدماتی است با رویکرد به تمام حوزه های ارتباطات اجتماعی
موفق باشید
***
بهار:
ممنون. :)


Posted by: نویسه on March 24, 2008 11:31 AM


عیدت مبارک بهار جان
***
بهار:
ممنونم، برای شما هم مبارک باشد و خوش یمن :)


Posted by: نشانه on March 24, 2008 12:45 PM


عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالي بود.خيلي كيف كردم
***
بهار:
مرسیییی :)


Posted by: مريم on April 23, 2008 11:43 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?