bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« معاف از چه؟ | Main | بارکُد »

November 21, 2007 09:36 PM
باواریا

مثل سکوتِ کرکننده است، اگر نجنبی فروكش نمی‌کند. رخنه می‌کند در لحظه‌ها، کلمات، نواها و اعماق نگاه، اگر نجنبی شب‌های شناور می‌شود در زندگی‌ ات. آن‌وقت هی لک و لک می‌کنی تا به پایان برسد زندگی‌ات. مثل زندگی‌ای آویزان با لبخند: شکوهی ابلهانه یا بدل‌هایی ناشیانه. نرخِ دیر رسیده‌ی زندگی‌ات را که فهمیدی، باید رها کنی تسلسل سردرگمی را. بروی دنبال فراز و فرودهای بقیه‌ی کلمات، لحظه‌ها را ثبت کنی و خلق‌شان کنی در تاریک‌خانه‌ای.


پ.ن. دیگر کار در مطبوعات را دوست ندارم و محیط‌اش را و زندگی کردن با اگرها را.




نظرها:

مطبوعات ما یادشان رفته چیزی به اسم رسالت هست... از ترس و واهمه و آسه رفتن و آمدنشان دلم به هم می خورد، بهار جان..
***
بهار:
آذین عزیز!
آسه رفتن و آمدن‌شان دلیل دارد، که دلیل کوچکی هم نیست، غم نان، توقیف، زندان و از دست سال‌هایی که باید _ یا می‌خواهی_ زندگی کنی و نمی‌گذارند. رفتن به درون مطبوعات ریسک بزرگی ست. حالا بعضی‌ها هم هستند که از این موقعیت‌ها سوء استفاده می‌کنند و بعضی‌ها هم رسالت شان را فراموش نکرده‌اند، بعضی‌ها فقط شعار می گویند و لاف‌اش را می‌زنند و بعضی‌ها زندگی‌شان را می‌گذارند به پای‌اش... اممم، خیلی حرف برای گفتن در این مورد هست، به هر حال من کل انگاری در این مورد را نمی‌پذیرم. :)


Posted by: آذین on November 21, 2007 11:07 PM


نه لحظه‌ها را باید ثبت کنی و نه خلق کنی در تاریکخانه‌ای. لحظه‌ها را باید زیست و بعد فراموش کرد.
***
بهار:
بله، حق با شماست. :)
منظور من از ثبت لحظه‌ها عکاسی بود و چاپ‌اش. انگار خوب ننوشتم. D:
راستی! مگر می‌شود فراموش کرد به راحتی؟!


Posted by: ساتگین on November 22, 2007 12:16 AM


خیلی نومیدانه بود!
***
بهار:
خانم دکتر عزیز! ناامیدانه نیست پایان سردرگمی و رهایی... نمی دانم چرا متن‌ام اینطور شد که ناامیدانه برداشت شود. به هر حال من اصلا ناامید نیستم این چند وقت! :)


Posted by: از زندگی on November 22, 2007 10:05 AM


درود بر شما،

وبلاگِ «گفتُ‌وگوهایی پیرامون اسلام» باری دیگر آپ شد:

لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّین؟! (البقرة ۲۵۶)

http://rowzeh.blogfa.com/post-31.aspx

بدرود


Posted by: شاهپور بارنابا جوینده on November 22, 2007 09:55 PM


خوب... جوابت را دیر دیدم بهار جانم :)
نگاه غمخوارانه ات را ستایش می کنم. درباره ی آدم ها، من هم همین طور فکر می کنم. یا دست کم سعی می کنم که این طور فکر کنم. آدم ها قرار نیست قهرمان باشند یا زندگی شان را پای "شغلشان" بریزند.
اما خود مطبوعات، به مثابه ی یک مفهوم، بخشی از بدنه ی اجتماع، یا هر چیزی در همین حدود که در ادبیات محدود من نمی گنجد، رسالتش بیدارگری است. و این یعنی اگر کسی واردش شد و در همین راه نه که این بدود، که حتی قدم هم نزد، خود به خود از آن طرد شود.
و این که من می بینم، درست بر خلاف این است.
حذف آنها که حواسشان به این بیدارگری هست، و ماندن آنها که قلم زدن، با نان خمیر گرفتن، فرقی برایشان ندارد.
ببخش که اینجا ایییین همه نوشتم. می دانم روزهای خوبی نیست، قضاوتی هم نمی کنم... بگذارش به حساب غرغرهای یک ذهن خسته.
***
بهار:
آذین عزیزم! حالا منظورت را فهمیدم و حرف من هم در بالا همین‌ها بود تقریبا! :)


Posted by: آذین on November 24, 2007 10:15 PM


(:
راستی بهار" نرخِ دیر رسیده‌ی زندگی‌ات را که فهمیدی، باید رها کنی تسلسل سردرگمی را." این هم از آن بایدهاست که نبایدی قد راست می کند مقابلش!؟
***
بهار:
سخت شد ویدا جان! D:
بستگی به شرایط دارد گمانم. احتمالا نباید که نه، نبایدهایی مقابلش علم می‌شود متاسفانه. به هر حال فکر می‌کنم برای هر آنچه که اینطور است باید مبارزه کرد سخت....


Posted by: ویدا on November 26, 2007 01:17 PM


حالا چه حسی داری از اینکه رشته ی مهندسی را ول کردی اومدی این رشته؟ اگر اون رو می خوندی حداقل باید الان مشغول دکترا بودی...
***
بهار:
:))
که گفته اگر من آن رشته را می‌خواندم الآن باید دکترا می‌بودم، مگر اینطور چیزها را می‌شود پیش‌بینی کرد پسر!
من ارتباطات را به صرف روزنامه‌نگاری انتخاب نکرده‌ام که حالا ازش بدم بیاید این رشته خیلی گسترده‌س و خیلی خیلی دوستش دارم! :)


Posted by: مهدی on November 26, 2007 01:25 PM


salam
bahar jon hala vaghte aghab keshidan nist vagh mohkam tar istadane ba tamom agar o amahaee ke roz be roz bishtar mishe
movafagh bashi
***
بهار:
ولی من دیگر آن آدم آرمان‌گرای پیش نیستم، اگر به محکم ایستادنه می‌خواهم برای زندگی خودم محکم بایستم و برای خودم زندگی کنم... :)


Posted by: samira on November 28, 2007 04:38 PM


http://hezartou.com/article.php?arid=2331&uid=27

یه نگاهی به کامنت من پای نوشته ی قدیمی ات بنداز. اصلن یادم رفته بود چنین چیزی رو من نوشتم. نوشته ات هم حس آمیزانه بود
***
بهار:
بله، پست آخرتون رو که خوندم سریع یادم افتاد بخش کوچکی از آن را برایم کامنت گذاشته بودین.
اما هنوز هم نفهمیدم نام کتاب یا منبع آن کورساکوف چیست! :)


Posted by: نیم on November 29, 2007 03:48 AM


درختی را در باغ اره می‌کنند، درختان ديگر آن‌قدر ساکت‌اند که انگار برای اره شدن نوبت گرفته‌اند!( جواد مجابی )


Posted by: سعيد on December 2, 2007 03:22 PM


شاید یک مرخصی یک هفته ای یا کمتر انرژی از دست رفته رو برگردونه.
***
بهار:
آزاده جونم!حالم خوبه خوبه، اگر وبلاگم سوت و کور شده به دلیل اینه که امتحان دارم و گمانم دو ماهی باید اینجا تعطیل بشه! :)


Posted by: آزاده on December 7, 2007 08:08 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?