bahar.mohamadi [at] gmail [dot] com


بایگانی


جستجو
آگهی

NOTHING


حقوق

« هزارتوی بیستم | Main | هزارتوی خیانت »

October 6, 2007 03:43 PM
عطر

1.
اکثر دریافت‌های زیباشناسی ما توسط چشم و گوش صورت می‌گیرد: اندیشه‌ی زیبا، گفتار زیبا، صورت زیبا، موسیقی زیبا. اما آیا زیبایی را تنها با نگاه درمی‌یابیم؟ سرچشمه‌ی زیبایی‌ها تنها در نگاه نهفته نیست. حس بویایی، حسی پرکاربردی‌ست که نقش زیادی در فرآیندهای زیبایی‌شناسی دارد و اغلب در بیان زیبایی‌ها آن را فراموش می‌کنیم. عطرها می‌توانند سرزندگی طبیعتی زیبا را داشته باشند و یا آرامش یک موسیقی را. آرامشی که من در آغوش مادرم می‌یافتم بوی عطرش بود. عطر همانقدر برایم ارزشمند است که کتاب و موسیقی و در بدترین وضعیت مالی هم نمی‌توانم فراموش‌اش کنم. پزشکان برای آرام‌بخشی و کاهش اضطراب کلردیازپوکساید را تجویز می‌کنند، اما من اسانس سیب را ترجیح می‌دهم. همیشه آدم‌هایی را که دوست نداشته‌ام بی‌بو و خنثی تصور می‌کردم و آدم‌های دوست‌داشتنی را پیچیده در خوشبوترین عطرها. خاطرات معطری که از دوستانم دارم بسیار سرزنده‌تر از خاطرات بی‌بو با آنهاست. دنیای عطرها دنیای شور و سرمستی‌ فراوانی‌ست که انسان را به وجد می‌آورد.


2.
کتاب عطر ِ پاتریک سوزوکیند کتابی پر از بو است، از بوی ادرار و دود هیزم و پنیر گندیده و شیر ترشیده و بوی تعفن گورستان گرفته تا بوی میخک و مشک و یاس و لیمو و شکوفه‌ی پرتقال و عطر عشق و روان. سوزوکیند از فرانسه‌ی قرن هجدهم می‌گوید و مردی که قلمرو جاه‌طلبی‌اش منحصر به قلمرو بیکرانه‌ی «بو» است: «ژان باتیست گره‌نوی» که در میان بوهای گند و تهوع‌آور و کثافت و اندرونی ماهی متولد می‌شود؛ فردی درون‌گرا، کم حرف، نمادی شوم با حس بویایی شگفت‌انگیز. به گمان گره‌نوی هر انسانی بوی مخصوصی دارد که همچون هاله‌ای بالای سرش پرسه می‌زند. او زیبایی افراد را در بوی خوش آنها می‌داند.
به دلیل این‌که کتاب در متعفن‌ترین محله‌ی پاریس، در گورستانی قدیمی و متروکه، در هجوم مگس‌ها و آغشته به زباله و بوهای بد و زننده شروع می‌شود، تمام فضای ساختاری شهر و محله تا انتهای کتاب را سیاه و سفید محض فرض می‌کردم، فضایی اندوه‌بار و کسالت‌آور، و تنها در یک صحنه رنگ دیگری برای دقایقی وارد فضای کتاب می‌شود؛ هنگامی که گره‌نوی درون غار، میان عطرهای گوناگون و دلپذیر به صورتی خیالی فرمانروایی می‌کرد: کاخی بنفش، با هزاران اتاق خصوصی، هزاران سرای برازنده، تختی بنفش و سردابه‌هایی مملو از بهترین بوهای خوش زندگی‌اش.

نشان دادن بو در تصویر مطمئناً هوش بصری بالایی می‌طلبد که تام تیکور در فیلم «عطر: داستان یک قاتل» با استفاده از رنگ و نماهایی سریع و منقطع به خوبی از عهده‌ی این کار برآمده است، به طوری که بیننده محیط تهوع‌آور و پر از بوی زننده را در لحظه‌ی تولد کودک به خوبی درک می‌کند. فیلم زیاده‌گویی‌ و بیان جزئیات زیاد کتاب را ندارد و فیلم کم‌نقصی از آب درآمده است.




نظرها:

سوژه ی جالبی است. نقش عطر ها و بو ها در زندگی ما که انگار کمتر جدی گرفته شده است ! مرسی برای این یادداشت.
***
بهار:
خواهش می‌کنم خانم دکتر عزیز :)


Posted by: از زندگی on October 7, 2007 05:48 AM


چه خوب که اين پست رو نوشتي. چون من نمي‌دونستم عطر اقتباس از يک کتابه. منم خيلي دوستش داشتم


Posted by: سميرا on October 7, 2007 09:04 AM


یک بوی آشنای دیگه هم هست. بوی خوشگل جفت.این کتاب جالب رو نخوندم. چیزی ازش نوشته؟!
***
بهار:
از بوی جفت؟!
نه صراحتا از اون ننوشته، چون گره نوی دنیای بی احساسی داره. ولی معتقده که بوی آدمهاست که حس ترحم، زیبایی، دردمندی، عشق و علاقه و چیزهایی از این قبیل رو ایجاد می کنه. :)


Posted by: ویان on October 8, 2007 11:31 AM


دنیای شامه ی فوق حساس من پر از بوهاست، آدم ها رو حتی با بوهاشون می شناسم هنوز و تمام میوه ها رو هنوز بو میکنم و حدس میزنم. اتفاقات رو با بوها به خاطر می آورم و خاطره ها با بوها برام تداعی میشه... زندگی بی بو اصلا قابل تصور نیست حتی بوهای ناخوشایندش
***
بهار:
دقیقا، موافقم
بی ربط با کامنت: آی آزاده کجاییییی! دلم تنگ شده زیاااااااد >D:<


Posted by: آزاده on October 13, 2007 12:03 AM


فیلم خوبی نبود باید بهتر از این میشد از این کتاب این فیلم ...
***
بهار:
به گمان من متوسط بود اما خب کم نقص بود. اگرچه از صحنه های سورئالیستی کتاب و فیلم هیچ خوشم نیامد.


Posted by: yekpooria on October 18, 2007 12:21 AM


به یاد نمایشگاهی در پاریس
تالار میانی نمایشگاه به یک هنرمند لهستانی اختصاص داشت
شگفت انگیز بود.هر کس برای بازدید وارد تالار میشد با فضایی خالی از هر گونه اثری روبه رو میشد. یک شوک لحظه ای. یک اتاق خالی . در واقع هیچ شی ای برای دیدن وجود نداشت. تنها چیزی که در اتاق میشد پیدا کرد بوی شدید نفتالین بود. بویی که در ابتدا زننده بود ولی سپس تبدیل به یک نوستالژی برای شخص میشد.تداعی کننده دوران گذشته و خاطرات کودکی.زمانی که بوی نفتالین در هر خانه ای و در هر کمد لباسی وجود داشت.
سنت معمول موزه ها و نمایشگاههای هنری ارائه اشیا(از قبیل تابلوها مجسمه ها و...) و برقراری ارتباط از طریق قوه بصری انهاست.هنرمند لهستانی این قاعده را در هم شکسته بود و مغز بازدیدکنندگان را از طریق حس بویائی آنها هدف قرار داده بود.
یک تالار خالی با بوی نفتالین و بعد فعالیت بخشی از مغر که به خاطرات انسان میپردازد.

اگر بورخس به دیدن این نمایشگاه میرفت حرفش را پس میگرفت.


Posted by: Z on October 22, 2007 12:28 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?