شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« بازی هزارتو | Main | صفحه‌های سیاه »

September 10, 2007 05:21 PM
چه تلخیم ما

می‌دانی ایلیا
این شعارها، دل‌هامان را کینه‌ای کرده
این مشت‌های گره کرده که متصل نثار آسمان می‌کنیم
غبار غفلت بر دل‌هامان می‌پاشد
این مرگ بر... هایی که بی‌محابا بر زبان می‌رانیم
دل‌هامان را با ذلتی غریب کفن می‌کند
این نفرت‌هایی که از چشم‌ها بیرون می‌ریزیم
سرمای مرگ بر دل‌هامان می‌اندازد
شعار می‌دهیم
با مشت‌هایی گره کرده از سر ِخشم
و نمی‌دانیم
مشت‌ها بر سر ِ خودمان آوار می‌شود
بر سر ِ این زندگی ِ عذابِ الیم‌مان




نظرها:

و چقدر غریب است که همه اینها روز به روز عادی تر میشود..


Posted by: saman on September 10, 2007 09:04 PM


بهار ، آدرس وبلاگ م عوض شده
***
بهار:
wow!
چه خوب که اومدی باز! :)


Posted by: غزال on September 12, 2007 09:53 PM


تصور کنيد زماني که مادري کودکش را در بطن خود رشد مي دهد مردش را اجازه دهند تا براي ارضاي ميلش که اکنون ممکن نيست به سوي ديگري رود!!!
آري! من هم از چنين گفته اي شرم دارم ولي اين نه رماني سوزناک است نه فيلمي تراژيک! اين واقعيت امروز جامعه ايران است!

در نظرسنجي هاي بلاگ "فمينيسم ايراني" شرکت کنيد که اين محيط مجازي آخرين تريبون است براي دل گفته هايمان!

شاد باشيد!


Posted by: آرین on September 13, 2007 12:39 AM


شعر جالبي بود
اگر خواستي به كوچه آرزوها سري بزن
من ماه را مي فرستم روي سر تنهايي شما
سوداي پرواز
وبلاگي از يك پرنده غمگين


Posted by: جواد لگزيان on September 14, 2007 08:28 PM


دیگر عذابی الیم تر از این تلخی ها!!؟


Posted by: داستانك on September 16, 2007 04:29 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?