از خیابانهای این شهر که میگذری، مرگ _متصل_ از کنارت میگذرد. روزها پر از نمایش مرگ شده است، پر از مرگ مسلم. زن جوانی که زیر چرخ اتوبوس رفته، صحنه آنقدر تازه است که هنوز خون میجوشد از سرش. یا موتورسواری که برای فرار از ترافیک داخل خط ویژه اتوبوس میپیچد، به اتوبوس برخورد میکند و پس از چند بار دست و پا زدن میمیرد. صحنه آنقدر نمایشی است که میان نالهها چند بار اطرافات را برای پیدا کردن کارگردان و دوربین و ... کندوکاو میکنی. یا پیشتر از آن موتورسواری که به پیشباز مرگ رفت (نمایش زندهی قتل عمد)، یادتان که هست؟! این روزها هر جا نظر بیفکنی مرگ را با حقیرترین حالت ممکن مشغول کار میبینی. این روزها هر جا نظر بیفکنی جنازهای میبینی، کنار خیابان، وسط اتوبان یا زیر قطار مترو، یا مراسم اعدام پی در پی ِ این روزها _که حتا کودکان نیز به تماشای آن میروند_ و دیگر کجا؟! و آخریناش استاد گرانقدری که در مراسم نکوداشتاش جلوی چشمانات، جلوی چشمان همهی کسانی که برای پاسداشتاش آمده بودند سکته میکند، چند دقیقهای بیشتر زمان نمیبرد و مراسم نکوداشت به بیمارستان و بعد هم به تشییع جنازه کشیده میشود.(بزرگداشتی بدون پایان)(آخرین تصاویر حیات)
ما به راحتی تماشاگر مرگ شدهایم. برای تماشای نمایش نه بلیط میخریم و نه از دیدناش لذت میبریم، بلکه به جبر به جایگاه تماشاچی کشیده میشویم. در مرگ غرقه شدن و در آن مشارکتی واقعی و منفعلانه داشتن _ همان که گادامر آن را «تئوریا» مینامد_ جزئی از زندگی روزمرهی ما شده است. ما به راحتی چشم در چشم مرگ میشویم، به آن لبخند میزنیم و یا رویمان را برمیگردانیم و با سرعت از کنارش میگذریم.
در مراسم خاک سپاری زرتشتی ها، هر یک از افراد نزدیک به متوفی میاد و درباره ی زندگیش صحبت می کنه. از احساسش نسبت به او و زمانی که زیست میگه. اینکه چقدر موفق و راضی بود و اینکه چه کارهایی کرد. مشابه این کار رو بهایی ها هم می کنن. خانمی هم با آواز همراهی می کنه.در واقع زیستن را جشن می گیرند.این معنی خوشگلی که اونها به مرگ می دن.
به هر حال مرگ هم بخشی از زندگی است. :)
***
بهار:
جالبه. بر عکس اون در شهرهای جنوبی ایران که مویه کردن و صورت را خراشیدن رسم شان است.
به قول اونامونو زندگی کوتاه است و مرگ بسیار بلند
Posted by: vian on August 22, 2007 10:41 AM
با مطلبی با عنوان توتالیتاریسم ازدواج ایرانی به روزم
Posted by: حمید موذنی on August 22, 2007 11:02 PM
چه خوب نوشتی بهار جانم ازاینکه به راحتی تماشاگر مرگ شدهایم. این بی تفاوتی، این رخوت دردناک و سکوت دارد خفهام میکند.
***
بهار:
کاملا درک می کنم "این بی تفاوتی، این رخوت دردناک و سکوت" را چون ماه هاست گرفتارش هستم. :)
Posted by: الناز on August 23, 2007 09:39 PM
در مرده هاي خود نظر مي افكنيم با طرح خنده اي
و نوبت خود را انتظار مي كشيم بي هيچ خنده اي
Posted by: nasrin on August 26, 2007 03:54 PM
وبلاگ وزینی داری به منم سر بزن خوشحال میشم [گل]
Posted by: بابا هم رفت on January 8, 2008 12:20 AM