bahar.mohamadi@gmail.com


لینکدونی


پيوندها
قصه‌های عامه‌پسند*
زاویه دید*
پارسی‌خوان*
ناتور*
سرای بی‌کسی*
میرزا پیکوفسکی*
سام جوانروح*
A Man Called Old Fashion*
ضدخاطرات*
نیما دارابی*
لحظه*
راز*
ترجمه
فل‌سفه
هادی‌نامه
سر هرمس مارانا
مانا
خبرنگار
مداد سیاه
تبارشناسی پاییز مه‌آلود
مامهر
روزنامه‌نگار نو
نقطه الف
قصه نگفته ماند
یک پزشک
کافه ناصری
ویان
توکای مقدس
... و غیره
تنها اگر دمی
کیبرد آزاد
کتاب‌های عامه‌پسند
دیهور
زن‌نوشت
پاگرد
کسوف
چرک‌نویس
Neverland
دازاین
دات
صفر
مسعود بهنود
MooShot
خارج از زندگی
شبکه تار عنکبوتی رنگین
خواب زمستانی
از زندگی
یک سبد آواز نو
شیوا مقانلو
ویدا
یک ذهن زیبا
یغورت
جامعه‌شناسی و زندگی روزمره
اخبار ارتباطات
فاوا
داداشی و من
پرگار
لگوماهی
قاصدک*
PiXEL
عکاسی
رخداد
اثرات تجسمی نقطه الف
نشانه
نقد فرهنگ
رو در رو
روابط عمومی کاربردی
ژرفا
کافه سایبر
مریم فخیمی
نقطه ته خط
قطعه گمشده
علی امیرمؤید
Not necessarily about everything...
ابر آبی
کارگاه
سخن
رسانه‌های اروپا، آمریکا، آسیا
British Newspapers
روابط عمومی الکترونیک
Second Self
یادداشت‌های یک معترض
عروسک کوکی
الپر
زامره
پایگاه اطلاع‌رسانی علوم ارتباطات ایران
B A R A K A
درباره نشانه
دکتر سعیدرضا عاملی
افشین

Powered by
BlogRolling

بایگانی


جستجو
آگهی




حقوق

« توده‌ی تنها | Main | بازی هزارتو »

August 21, 2007 12:48 PM
نمایش مرگ

از خیابان‌های این شهر که می‌گذری، مرگ _متصل_ از کنارت می‌گذرد. روزها پر از نمایش مرگ شده است، پر از مرگ مسلم. زن جوانی که زیر چرخ اتوبوس رفته، صحنه آنقدر تازه است که هنوز خون می‌جوشد از سرش. یا موتورسواری که برای فرار از ترافیک داخل خط ویژه اتوبوس می‌پیچد، به اتوبوس برخورد می‌کند و پس از چند بار دست و پا زدن می‌میرد. صحنه آنقدر نمایشی است که میان ناله‌ها چند بار اطراف‌ات را برای پیدا کردن کارگردان و دوربین و ... کندوکاو می‌کنی. یا پیش‌تر از آن موتورسواری که به پیشباز مرگ رفت (نمایش زنده‌ی قتل عمد)، یادتان که هست؟! این روزها هر جا نظر بیفکنی مرگ را با حقیرترین حالت ممکن مشغول کار می‌بینی. این روزها هر جا نظر بیفکنی جنازه‌ای می‌بینی، کنار خیابان، وسط اتوبان یا زیر قطار مترو، یا مراسم اعدام پی در پی ِ این روزها _که حتا کودکان نیز به تماشای آن می‌روند_ و دیگر کجا؟! و آخرین‌اش استاد گران‌قدری که در مراسم نکوداشت‌اش جلوی چشمان‌ات، جلوی چشمان همه‌ی کسانی که برای پاسداشت‌اش آمده بودند سکته می‌کند، چند دقیقه‌ای بیشتر زمان نمی‌برد و مراسم نکوداشت به بیمارستان و بعد هم به تشییع جنازه کشیده می‌شود.(بزرگداشتی بدون پایان)(آخرین تصاویر حیات)
ما به راحتی تماشاگر مرگ شده‌ایم. برای تماشای‌ نمایش نه بلیط می‌خریم و نه از دیدن‌اش لذت می‌بریم، بلکه به جبر به جایگاه تماشاچی کشیده می‌شویم. در مرگ غرقه شدن و در آن مشارکتی واقعی و منفعلانه داشتن _ همان که گادامر آن را «تئوریا» می‌نامد_ جزئی از زندگی روزمره‌ی ما شده است. ما به راحتی چشم در چشم مرگ می‌شویم، به آن لبخند می‌زنیم و یا روی‌مان را برمی‌گردانیم و با سرعت از کنارش می‌گذریم.




نظرها:

در مراسم خاک سپاری زرتشتی ها، هر یک از افراد نزدیک به متوفی میاد و درباره ی زندگیش صحبت می کنه. از احساسش نسبت به او و زمانی که زیست میگه. اینکه چقدر موفق و راضی بود و اینکه چه کارهایی کرد. مشابه این کار رو بهایی ها هم می کنن. خانمی هم با آواز همراهی می کنه.در واقع زیستن را جشن می گیرند.این معنی خوشگلی که اونها به مرگ می دن.
به هر حال مرگ هم بخشی از زندگی است. :)
***
بهار:
جالبه. بر عکس اون در شهرهای جنوبی ایران که مویه کردن و صورت را خراشیدن رسم شان است.
به قول اونامونو زندگی کوتاه است و مرگ بسیار بلند


Posted by: vian on August 22, 2007 10:41 AM


با مطلبی با عنوان توتالیتاریسم ازدواج ایرانی به روزم


Posted by: حمید موذنی on August 22, 2007 11:02 PM


چه خوب نوشتی بهار جانم ازاینکه به راحتی تماشاگر مرگ شده‌ایم. این بی تفاوتی، این رخوت دردناک و سکوت دارد خفه‌ام می‌کند.
***
بهار:
کاملا درک می کنم "این بی تفاوتی، این رخوت دردناک و سکوت" را چون ماه هاست گرفتارش هستم. :)


Posted by: الناز on August 23, 2007 09:39 PM


در مرده هاي خود نظر مي افكنيم با طرح خنده اي
و نوبت خود را انتظار مي كشيم بي هيچ خنده اي


Posted by: nasrin on August 26, 2007 03:54 PM


وبلاگ وزینی داری به منم سر بزن خوشحال میشم [گل]


Posted by: بابا هم رفت on January 8, 2008 12:20 AM


ارسال نظر:(نظر شما پس از تأیید، منتشر می‌شود. با تشکر)

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?