|
« هزارتوی رنگ |
Main
| تصویر ِ شهرـ 1 »
پارادوکس ذهن/متن
پیشتر به سختی فکر میکردم و به راحتی مینوشتم، حالا به راحتی فکر میکنم و به سختی مینویسم. هنگام تفکر، سوژهها به خوبی به اندیشه درمیآیند، اما به محض نوشتن جنون نوشتار مرا پس میراند. سوژهها رو برمیگردانند، انگار که عزیمت به واژه را برنمیتابند.
شاهد ذهنی بی تأمل نوشتن قادر به اثبات خود نیست. ادراکی که هم هست و هم نیست بیقرار میشود، مجنون میشود. آن وقت است که به متن بیاعتنایی میکند، مقاومت میکند و تسلیم نمیشود. نوشتار سلوک میخواهد: پیوند ادراک به نگارهی دلخواهاش و بازنمایی نگاره در واژه. نوشتار ریاضت میخواهد: بازآفرینی بصیرت متن. نوشتن عطش پیمودن میخواهد، عطش رسیدن، عطش وصال به معنا. آنگاه که تفکر با متن یکپارچه میشود، ذهنیت به عینیت و مجاز به واژههای حقیقی پیوند میخورد و متنی ناب میآفریند. نوشتن سماع تفکر است.
نظرها:
فکر کردن از نوشتن بسی مهم تره. رشد کردی.
***
بهار:
مهمتر هست ولی نوشتن هم به همان اندازه سخته. :)
Posted by: نیما on July 25, 2007 03:00 AM
بهار این متنت خیلی قشنگ بود. خیلی خوشم اومد:)
***
بهار:
مرسی عزیزم :)
Posted by: سیما on July 25, 2007 09:48 AM
اصلاً مگر فرقی و گسستی هم هست میان اندیشه/ذهنیت و نوشتار/عینیت، که پیوستنی هم بخواهد؟
***
بهار:
گسست از این جهت که گاهی آنچه که به تمامی به آن فکر کرده ای را نتوانستی به متن بیاوری. خب این یعنی گسست بین کل ذهنیت ات به سوژه (و آنچه که قصدش را داشتی بنویسی) و عینت (آنچه که نوشته شده).
دقت کرده ای گاهی حین نوشتن چیزهایی بیشتری به ذهنت می رسد بیشتر از آنکه قبلاً به آن فکر کرده بودی و گاهی نمی توانی آنطور که فکر کردی اندیشه ات را پیاده کنی. دومی به گمانم گسست می شود.
و فرق: فرق از این جهت که موجودیت شان با هم متفاوت است وجود دارد. اما در معنایی که مدنظر توست (یعنی آنچه فکر می کنیم نیز می نویسیم) نیست.
Posted by: Asosh on July 25, 2007 07:42 PM
باسلام
بسيار جالب وارزنده بود .درست است نوشتن انديشه مي خواهد و انديشه معرفت ومعرفت شناخت همه جانبه به موضوعات و اين ميسر نمي شود الا اينكه انسان انگيزه داشته باشد و مي دانيم انگيزه با پيدايش نياز حركت وايجاد مي شود .شما دوست عزيز قلم بسيار توانايي داريد و آن از پس يك انديشه كه منشا تفكر منطقي ست سر چشمه دارد .
خوشحال ميشم فرصت شد از ويم ديدن نماييد
شاد وتندرست
....و هنوز وقت رويش هست اگر ...
***
بهار:
سلام :)
ممنون نظر لطف شماست. "انگیزه"تان را خواندم. :)
Posted by: م.ص on July 27, 2007 02:13 AM
خوب هرکسی رویه ای داره. من فکر کردن رو سخت می گیرم. نوشتن رو اما اگه بخوام اینقدر سخت بگیرم اصلا ً شاید ننویسم! خوب البته این به توان ادبی هم بستگی داره که تا جه حد بتونه سخت پسندی آدمو ارضا کنه.
***
بهار:
بله، درسته! :)
Posted by: پوریا on July 28, 2007 06:21 PM
هميشه از خودم مي پرسيدم چرا اينقدر دير بروز مي شي؟
مطلبت رو که تا ته مي خوندم از خودم پرسيدم چرا اينقدر دير به آخرش مي رسم؟ درسته "نوشتار سلوک میخواهد" و همين طور خوانش.
موفق باشي.
***
بهار:
دیر به آخر متن رسیدن دلیل اش که نامفهومی متن نبود؟!
Posted by: قصه نگفته ماند on July 30, 2007 03:23 AM
نه، نه!
به نظرم به همون نسبت که وقت صرف نوشته مي شه،به وقت خوندن و فهميدنش هم اضافه مي شه.
***
بهار:
آهان... من این متن رو در کمتر از 7 دقیقه و آن لاین نوشتم. می خواستم چرایی دیر به دیر نوشتن ام را بگویم. :)
Posted by: قصه نگفته ماند on July 30, 2007 03:20 PM
ما در فاصله هامون زندگي مي کنيم.در همين فاصله ها مي نويسيم، هرچند تايپ کردنمون ممکنه کمتر طول بکشه.من اينجوري فکر مي کنم. منظورم اين بود که اين دير به دير نوشتنت و به قول خودت بيشتر فکر کردن،زياد کردن اين فاصله، روي همه مطالبت تاثير مي ذاره. هر چند که 7 دقيقه اي تايپ بشن.
البته از بي سوادي من هم در طولاني تر شدن خوندنم تاثير داره. :)
***
بهار:
بله، دیر به دیر نوشتن در اینجا بیشتر می کند فاصله ها را، بعد هم سخت می نویسی.
البته که به جز آن دلیلی که گفتم دلایل دیگری هم دارد. مثلن اینکه دوست ندارم پوچی ام را به دیگران منتقل کنم. :)
Posted by: قصه نگفته ماند on July 31, 2007 05:42 AM
این که گفتی درست. وقت نوشتن تفکرم کانالیزه میشه و جریان فکری م سرعت میگیره اما در عین حال تمام اونچه اندیشیدم رو نمیتونم بنویسم. جالب اینجاست که به ندرت برعکس هم میشه : نوشتن جریان فکری م رو تسریع میکنه
***
بهار:
آره موافقم. :)
Posted by: آزاده on July 31, 2007 09:36 AM
ارسال نظر:
|