اگنس عزیز!
پیرزن مُرد، چند روز پیش. خبر فوتاش را که شنیدم یاد روزی افتادم که تمام زندگیاش را در چند ساعت خلاصه کرد و همه را برایم گفت؛ شاید دلاش برای جوانیام سوخته بود و میخواست شادم کند. از جوانیاش گفت، از دل خوشیهایاش، از خوشگذرانیهایاش، از آدمهای عاشقپیشهای که اطرافاش را گرفته بودند، از سفرهایاش، من اما به جز سفر، هیچ از دل خوشیهایاش هوس نکردم. تمام مدت لبخند میزدم زورکی، مجبور بودم، آخرهای صحبتاش احساس کردم عضلههای صورتم منقبض مانده و به حالت عادی برنمیگردد، هیچ از این حس خوشم نیامد. گاهی هم چند کلمهای میگفتم، مثلاً: هه! چه جالب! زورکی میگفتم، مجبور بودم. بعد به من گفت کمی احساس داشته باش، جوانی، کمی از این جدیتات دست بردار، من اما خوشم آمد از این گفتهاش و هیچ دلم نخواست از جدیتام دست بردارم. گفت بخند، فریاد بزن، بس کن این خندههای زورکی را، کمی به خودم آمدم، خندههای اجباریام را فهمیده بود و من نقشام را خوب بازی نکرده بودم. در چهرهاش شادی موج میزد، رژلب قرمز رنگی زده بود که به رنگ صورتاش خوب میآمد. بعد آمد کنارم نشست، بوی مادربزرگم را میداد. گفت بخند دختر، دوست داشته باش، بگذار دوستات بدارند. من خندیدم، نه برای اینکه گفته بود بخند، از حرفهایش خندهام گرفت، علت خندهام را فهمید و من باز نقشام را خوب بازی نکردم. بعد نوبت من بود که بگویم تنهایی را دوست دارم و ار آن لذت میبرم. چیز دیگری به ذهنم نمیرسید. گفتم میدانید سهگانهی لذتبخش زندگی من چیست؟ گفتم: عطر، موسیقی و کتاب! بلند بلند خندید آنقدر که به حرفم شک کردم. کمی مکث کرد و گفت چند سالات است و من که تحت تأثیر حرفهای پیشاش قرار گرفته بودم، سال تولدم را گفتم: شصت و یک سال، خانم!
پیرزن مُرد، چند روز از مرگاش میگذرد و انگار که تمام آرامشاش را برای من گذاشت و رفت. آرامش دلچسبی است. عود روشن میکنم، دودهای عود با صدای موسیقی به حرکت در میآیند، کتاب میخوانم و فکر میکنم حتماً اینجا حضور دارد، به خاطر آرامشی که برایم گذاشته ازش تشکر میکنم و دعوتاش میکنم به شنیدن آهنگهای In The Mood For Love
چقدر آرامشی را که در پسزمینهی آن عطر و موسیقی باشد دوست دارم و چه خوشبختم من!
+ نامه: تنها برای تو
وقتی جائی از "پیرزن" یا "پیرمرد"ها میشنوم (به خصوص وقتی اینطور باشند... چطورش را نمیدانم درست. یا نمیدانم چطور میشود توضیح داد. یا شاید تصوری است از یک پیری خوب...) حسابی دچار ترس و حسرت میشوم. همینطوریش هم فردا برایم ترسناک و غریب هست و پر از ترس حسرت... فیوچروفوبیا!!!!!! به فکر میافتم که چقدر احتمال دارد اگر احیانا اینقدر پیر شدم، بتوانم بخندم و به یک جوان همسن و سال الآن خودم بگویم بخند... و اصلا اینکه مرگام اثری داشته باشد بیش از "مُرد راحت شد" یا بدتر "... شدیم!"... این خندهی بلندی که نوشته بودید این هراس را چند برابر قویتر به جانام انداخت، که چقدر احتمال دارد حتی ده سال دیگر بشود آدم اینطوری بخندد. خندهای که واقعا به نظر، حرف داشته باشد... خلاصه که حس عجیبی بود اینکه این یادداشت چقدر فیوچروفوبیایم را بیدار کرد!
پ.ن.: این سهگانه که گفتید بینظیر است. آنقدر بینظیر که احتمالا برای توصیف بینظیریاش به کمتر از ده تا صفت خوب قانع نشوم و برای همین زورکی به همین "بینظیر" بسنده میکنم. اینکه "عطر" کنار کتاب و موسیقی بیایدش هم، صادقانه بگویم محشر است. دستمریزاد دارد
پ.پ.ن. بیربط!: "عطر" سوزکیند را خواندهاید؟ همانی که تیکور هم فیلماش را ساخته؟ اگر نخواندهاید شدیدا پیشنهادش میکنم. کتاب+عطر! با حساب سهگانهی کمیابی که گفتید، گمانم حسابی خوشتان بیاید.
سرخوش باشید و پیروز امیدوارم.
***
بهار:
ما که در خنده های امروزی مان مانده ایم و هیچ هم فکر نمی کنیم و دوست نداریم عمرمان به ده سال دگر برسد.
ممنون از پیشنهاد، همین الآن سعی می کنم سفارش اش بدهم. :)
Posted by: ساسان م. ک. عاصی on July 11, 2007 02:22 AM
خوشبخت بمانی دوست...
و من چقدر آرامشی که بعد از خواندن این نوشته ات داشتم را دوست دارم.
***
بهار:
مرسی یاسمن عزیزم! :)
Posted by: یاسمن on July 14, 2007 10:52 PM
Posted by: مریم بانو on July 15, 2007 09:50 PM
فقط بچه بودي عاشق داريوش بودي يا هنوزم گوش ميدي؟
***
O:
اما من اصلاً آهنگهای داریوش را گوش نمی دهم! شما از کجای متن بالا به داریوش رسیدین؟!
Posted by: امين on July 16, 2007 01:50 AM
یه بوس کوچولو؟
***
بهار:
نه عزیزم، اون برعکسه! :)
Posted by: آزاده on July 16, 2007 08:26 AM
Posted by: رضا on July 18, 2007 12:36 AM
جالبه یه بحث و چقدر افکار متفاوت!
چیزی برای گفتن ندارم فقط از نوشته هات خوشم میاد.
***
بهار:
مرسی. نظر لطفته :)
Posted by: علیرضا on July 23, 2007 11:18 AM
ممنون از حضورتون
***
بهار:
:)
Posted by: داستانک on July 23, 2007 01:30 PM
salam khobie
khoshhal misham yk sar ham be man mazanie neveshtehat ghashang bod
Posted by: minoo on September 3, 2007 01:48 PM