|
« رخوت کلمات |
Main
| تو بمان »
شناسنامهی کتاب
مثل فردی میماند که پیش از مرگ، قبری برای خود بخرد و سنگی بر روی آن بیندازد تا عابران بدانند اینجا روزی چنین فردی را خواهد بلعید، فردی که فلان سال به دنیا آمده و البته تاریخ مرگاش نامعلوم است. نویسنده یا مترجم ِ زنده به لطف ناشر و شناسنامهنویس کتاب، سنگ قبری آماده شده دارد با تاریخ مرگی نانوشته و خالی گذاشته شده.
جای خالی همچون دندانهای ردیفشدهی مرگ است که به رویات نیشخند میزند، یا همچون شبحی که مدام بالای سر تاریخ تولد نویسنده یا مترجم کشیک میدهد، هرچه سن نویسنده بیشتر باشد شبح فرتوتتر است: کمرش خم شده، دستاناش را از پشت به هم گره زده و همچنان کشیک میدهد، میرود و برمیگردد، یا مانند چشمان مرگیست که از بس به راه مانده سفید شده است.
و وقتی تاریخ مرگ ثبت میشود، گویی بوی برزخ همه جا را فرا میگیرد و مرگ با چشمان براق و سیاه آنچنان حریصانه به چشمهای مخاطب خیره میشود که حالاش را به هم میزند و یا انگار که شبح پارچهای سیاه روی سرش کشیده و با خیال راحت به خواب رفته، خوابی عمیق.
+ تخته سیاه، تن دیالکتیک
نظرها:
مرگ خوبیش این است که بی آن جای خالی هم، دنداناش را راهوبیراه نشان میدهد و نمیتوان از یادش برد. خلاصه که، حتمی ست دیگر و، دستِکم چیزی داریم که از بودناش مطمئن باشیم! بد است مگر؟!
***
بهار:
نه! بد نیست. اما مگر ممکن نیست مرگ خودش را بدون نشان دادن آن دندانهای کذایی نشان دهد که آدم را بترساند یا با آن چشمهای حریص اش؟
و با این حساب چیزهای دیگری هم هستند که به بودنشان مطمئن باشیم بی که زشت جلوه کنند. :)
Posted by: Asosh on July 3, 2007 11:31 PM
بهار عزیز خیلی ممنون که سر زدی. فعلا که در هر دو دارم می نویسم تا زمانی که وقت دارم. امیدوارم که خوب و خوش و موفق باشی.
***
بهار:
ممنونم از لطفتون و اینکه سر زدین اینجا!
امیدوارم این خانه به دوشی ها تمام شود.
شما هم خوب و خوش باشین و شاد. :)
Posted by: Madame M on July 4, 2007 02:01 PM
جهان هولوگرافيك -مايكل تالبوت- ترجمه داريوش مهرجويي و اگه خوب به خاطر بيارم صفحات 294 تا 312 . شايد هم ذهنيتت راجع به مرگ عوض بشه
***
بهار:
مرسی. سعی می کنم پیدایش کنم و بخوانم. :)
Posted by: hadi on July 4, 2007 02:05 PM
سلام! اين شبح هنوز بايد بيايد و برود تا روزي كه مرگ خودش را به چشم ببيند
Posted by: آقاي كلمه on July 7, 2007 05:25 PM
یک جایی رو می شناسم سی و پنج میلیون می گیرن. تاریخ مرگ هر کسی رو دقیق بهش می گن. برای خانم ها تخفیف 50 درصدی هم می دن.
***
بهار:
:))
جدی میگین؟! سی و پنج میلیون بدهیم تاریخ مرگمان را بفهمیم، چه کاریه؟ خب با این سی و پنج میلیون میشه کلی زندگی کرد و سفر رفت . حالا که به خانمها تخفیف میدن در این مورد، من با این طرح مخالفت می کنم. D:
Posted by: نیما دارابی on July 8, 2007 01:44 AM
سلام بهار عزیز. دو سه بار خواسته ام بنشینم و درستشان کنم. تنبلی بیداد می کند. قول می دهم دفعه بعد که بیایی مطلب جدید را بخوانی آرشیو هم ردیف شده باشد. راستی کتاب ها را نوشتی؟ کی بخوانیمشان؟
***
بهار:
یکی را نوشتم، دو تا هم نصفه نیمه نوشته شده به دلیل بدقولی یکی از اساتید. :)
Posted by: naghdali on July 8, 2007 10:37 AM
حدس تان البته متین است. با این حساب که آن بنده خدایی که برای ش شاخ گذاشته شده است، علاوه بر این که رفیقی شفیق است، برادرمان هم گویا هست دخترم!
***
بهار:
lol
پس درست حدس زدم. ;)
Posted by: Sir Hermes Marana on July 8, 2007 05:56 PM
مرگ می خندد و ردیف دندان های سفید و براقش نمایان می شود
Posted by: آزاده on July 9, 2007 07:45 AM
نمی دونستم فلسفه هم می خونید... یادداشت رورتی رو می گم...
به- روز کردم.
***
بهار:
بله کمی می خوانم، البته جسارتاً D:
Posted by: نیما on July 9, 2007 12:28 PM
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازاينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند
***
بهار:
خوبی ها اما اسان نمی آیند! :)
Posted by: طيب on July 19, 2007 05:15 PM
ارسال نظر:
|