شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« وانهاده | Main | مرگِ خاموش رورتی »

June 7, 2007 02:14 PM
برزخ عُرف

مرور می‌کنم
بُرش‌های زندگی را:
«آب طلب نکرده
همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ایست که قربانی‌ات کنند»*
مخدوش نمی‌شود قطعیت‌اش
خشن
افشاگرانه
حقیقتی ابلهانه

* از «فاضل نظری»




نظرها:

بهار جان..
امیدوارم یه سفر درست و حسابی و " تمام" گیرت بیاد.
***
بهار:
مرسی. ما به امید زنده ایم متاسفانه :)


Posted by: آذين on June 10, 2007 12:40 AM


تلخ
پای آبله ز راه بیابان رسیده ام
بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او
برده به سر بیخ گیاهان و آب تلخ
در بر رخم مبند که غم بسته بر درم
دلخسته ام به زحمت شب زنده داریم
ویرانه ام ز هیبت آباد خواب تلخ
عیبم مبین که زشت و نیکو دیده ام بسی
دیده گناه کردن شیرین دیگران
وز بی گناه دلشدگانی ثواب تلخ است
در موسمی که خستگی ام می برد ز جای
با من بدار حوصله بگشای در زحرف
اما در آن نه ذره عتاب و خطاب تلخ
چون این شنید بر سر بالین من گریست
گفتا کنون چه چاره ؟ بگفتم اگر رسد با روزگار هجر و صبوری شراب تلخ

000000000000000000

تقديم به شما دوست عزيز

خودم خوشم اومد احساس کردم با روحيه شما هم متناسبه
***
بهار:
wow!
ممنون! :)


Posted by: ماه مهربان on June 10, 2007 06:47 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?