|
« پتانسیل خشونتهای امروزی |
Main
| برزخ عُرف »
وانهاده
مرد، همزاد رنگهای غالبِ اطرافش شده، خاکستری؛ خاکستریِ رنگباخته.
مرد، چشم به راه مانده، از درون سیاهی، با خطهایی درشت در پیشانی و با سنگینی نگاهی که آدمی را تاب خیره شدنش نیست، چه را مینگرد؟ نه آسمانی، نه امیدی و نه بارانی و حکایت رنگباختگی ادامه پیدا میکند.
مرد، بی هیچ سخنی، از درون سیاهی، با پارههای عمر گمشده در تیرگی و با اندوه به راه مانده در چشمها، چه را مینگرد؟ نه حنجرهای، نه فریادی و نه توانی و حکایت رنگباختگی ادامه پیدا میکند.
مرد، همزاد رنگهای غالبِ اطرافش شده، خاکستری؛ وانهاده در زمان، غرق شده در سیاهی.
و این است عاقبت زندگی ما: خاکستری، خاکستری ِ رنگباخته، سیاهی، سکوت، وانهاده در زمان و با فراموشی ِسالیان مرگهای پیاپی.
و این است کابوس حقیقت جنگ: انسانها را کور میکند، غرق و تهی میکند، تخریب میکند و میگریزد با بهانههای پوچ و موجه!
منبع: عکسنوشتههای منصور نصیری ؛
سرباز ایرانی اسیر در زندانی در عماره عراق، 27 سپتامبر 1980
عکس: ژاک پاولفسکی
نظرها:
باید اعتراف کنم تیترهایی که برای عکس نوشته هایت انتخاب می کنی، کل عکس را بیان می کند!
***
بهار
مرسی D:
Posted by: آرزو on June 1, 2007 08:14 PM
فراموش کردی فرسودگی را بنویسی. فرسودگی آدم همراه این دیوارهای لجوج که هر روز دهن کجی می کنند به پرواز رویاها از بالای سرشان.
***
بهار:
هوم... درسته!
:)
Posted by: علی حیدری on June 2, 2007 08:54 AM
دلیلی نداره واقعی نباشن، بچه ها خیلی راحت می تونن زیر آب بمونن و همینطوری هم شنا کردن رو بلدن ...
***
بهار:
خوشگلن :)
Posted by: فربد on June 2, 2007 11:44 PM
1980 سالی ست که من به دنیا آمده ام... این مرد هنوز زنده است؟ او الان کجاست؟
شروع جنگ در حیطه ی اختیار ادمی ست اما تحمل تبعاتش خارج از توان اوست.
Posted by: نیما on June 3, 2007 12:55 AM
بعد اين خاكستري كه خوب فراگير شد يه رنگي ميشه كه دقيقا نامي برايش ندارم ولي بوي زهم زخم ميده و گسترش پيدا مي كنه ولي آدمو مي بره تا همون آه به همون دم و تهي بيكراني كه فقط خستگيست فقط خستگي
***
بهار:
اوهوم. جملهی بویناکی گفتین. میشه حساش کرد! :)
Posted by: آقاي كلمه on June 4, 2007 07:54 PM
دنیای ما خاکستریه ..مال اون سیاهه
***
بهار:
خاکستری با بوی تند که نفس آدم رو بند میاره! :)
Posted by: مریم بانو on June 4, 2007 07:59 PM
سنت محرومین ،ستمدیدگان و ملل سرکوب شده به ما می آموزد که حالت اضطراری که در آن به سر می بریم استثنا نیست بلکه قاعده است.( والتربنیامین)
***
بهار:
مرسی. حالا که چند ماهی است بنیامین و اکو می خوانم _محض_ دیدن این جمله خیلی به شوقم آورد اگرچه حقیقتش دردناک است! :)
Posted by: روزبه on June 5, 2007 01:38 AM
با تشکر از شما بخاطر مطالب متنوع وبلاگتان اگر وقت کردی سری هم به وبلاگ زیر بیانداز
***
بهار:
حتماً! :)
Posted by: عباسی on June 6, 2007 02:18 PM
آخه دختر تو چقدر آني! من که هنوز اين پست را ننوشته بودم. يه لحظه اومدم سيو کنم که نپره اشتباهي پابليش سيو کردم. اما خدائيش مرسي. اينقدر تند تند سرچ مي کردم اصلاً به درستي آدرس روزنامه دقت نکردم
***
بهار:
D:
البته گاهی زیاد این وری آن میشم گاهی اونوری!
Posted by: سميرا on June 6, 2007 02:29 PM
شب هیچ گاه کامل نیست
همیشه چون این را می گویم و تایید می کنم
در انتهای اندوه پنجرۀ بازی هست
پنجرۀ روشنی.
یکی دل بخشنده
یکی دست دراز شده، دستی گشوده
چشمانی منتظر
یکی زندگی
زندگی یی که انسان با دیگران قسمت کند.
پل الوار
***
بهار:
مرسی، قشنگ بود! :)
Posted by: Z on June 8, 2007 01:20 AM
ارسال نظر:
|