سپیدهی عزیز، یادداشتی نوشته که دوست داشتم شما هم آن را بخوانید. با اجازهی خودش متن را اینجا میگذارم. :)
هراس و دلهره در قلب من و تو به نام «زن» جای میگیرد. هنگامی که سنگینی نفسهایمان را در پیادهروهایی پر از حسرت قدمهایی بیشتاب تحویل یکدیگر میدهیم.
اینجا غرب، شرق، شمال تهران باشد نباشد، ایران است پر از حادثه بیحادثه.
در دل و نگاه خود بگویم نگویم چرا؟ علاج ماجرا اینجا نیست!
روسری من مشکلساز شده است. بار سنگین نگاه عابران عبوری به ناچار نقابت را تا مرز ندیدن مجبور میکند. در بحبوحهای به این ساکتی. تماشاچیانت، غرق در لبخندهای گریهدارشان از دیدن فیلمی با این تردستی ِساخته شده، به تنهایی، تنهای تنهایی لذت میبرند.
در همین نزدیکیها، این گوشه و کنارها به کمین نشستهام!
«سه حکم وجود دارد: 1. ارشادی 2. انتظامی 3. قضایی»
قطعاً بی نصیب نمیمانم از این همه التهاب گناه!
اما امروز! عکس من در صفحهی اول روزنامه: «مبارزه با بدحجابی همچنان ادامه دارد...»
شاهکار این پریشانی خبر دیگری است: «بوشمنها به زندگی بدوی خود بازمیگردند.»
اما ما بازنمیگردیم، ادامه میدهیم: «روزهای طلایی در راه است...»
میگویند: «27 سال کار فرهنگی انجام دادهاند، آموزش و پرورش، دانشگاه ... اکنون زمان بهرهبرداری رسیده است...»
بهراستی فرهنگ و مظاهرش در ظاهر من و تو خلاصه میشود، فرهنگ را چگونه و کجا تعریف میکنیم؟ بگذریم! نگذریم، روسری من مشکلساز شده است، اگر حجاب من بهتر شود، فرهنگم همچنان مستدام و والا خواهد ماند.
از او میشنوم:
اضطراب امروز؛ مبادا محل قرار لو برود، علاجش چادر است. در این آشفته بازار بدحجابی در سایهاش امان میگیرم و با خیال راحت کارم را ادامه میدهم. قدم زنان میرفتم. لبخندهای رضایتآمیزی در کنار ماشینهای گشت ارشاد تحویلم داده میشد، آسودهتر میشدم و میرفتم! کاش میشد بگویم زیر چادرم چه پنهان کردهام. بگویم دستان سوزن خوردهی من بیشتر از موهای پریشانم زیر این چادر که به رنگ روزگارم است، به شما محتاج است.
نگاه من از بیگناهی عکسهای رنگینی که هر روز در گوشه و کنار روزنامهها به چشم میآید، سنگینتر است.
عکس دستان این موادفروش دورهگرد، دیدنیتر از هر مانتوی قرمزی است که در شلوغی میدان بیحیات شهر با بیآبرویی دوره میشود.
دیگر نمیشنوم...
پاره میکنم عکس خودم را، عکس تو را. فراموش میکنم خودم را، تو را...
بهتر است به یاد آورم که من زن هستم آن هم در ایران...
15/2/86
سپیده جمشیدی
کاش زن نبودم
دست کم در ایران!
***
بهار:
شجاعتی بی پایان می خواهد...
Posted by: آذین on May 14, 2007 12:28 AM
این دیوارها هر روز بالا و بالاتر می روند.
Posted by: علی حیدری on May 16, 2007 06:47 AM
کدام امنیت اجتماعی ؟ به صفر رسیده ....
Posted by: سمیرا on May 18, 2007 09:59 PM
یاد اوری: خنده تلخ من از گریه غم انگیز ترست
:"..."
Posted by: اتشونر on May 18, 2007 10:07 PM
درود بر شما
از هزارتو به اینجا رسیدم.
متن شما درباره ی هویت خواندنی بود.
پیغامی گذاشتم که فعلا موقوف اجازه ی مدیر سایت برای نمایشه.
پیروز باشید و به من هم سر بزنید اگر می تونید از چنبره ی فیلترینگ عبور کنید.
(اگر نتونستید به وبلاگ انگلیسی من سر بزنید، ظاهرآ مآمورین ممیزی چون انگلیسی بلد نیستند هنوز فیلتر نیست: persianwar.blogspot.com)
***
بهار:
ممنون. خوشحال شدم از نظرتان :)
Posted by: نیما on May 19, 2007 09:39 PM
شاید مطلبی را که آقای اکبر گنجی درباره سرکوب زنان نوشته اند، خوانده باشید
http://www.roozonline.com/archives/2007/05/004468.php
یا
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9528
Posted by: A on May 20, 2007 01:23 AM
آفرین برشما ونثر شیوا وگیرایتان
Posted by: یک دوست on January 29, 2009 09:16 AM