شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« بی‌وقفه بخوانید: | Main | داستان‌های پتی‌آباد »

April 11, 2007 11:04 PM
فراروایتِ بی‌قاعده

این نامه باید در روز هشتادمین سالگرد تولدتان به دست‌تان برسد، بلافاصله پس از اینکه همه‌ی آن ماجرای عجیب، وحشتناک و در نهایت دردناک را برای «سر پرسی» در آن عمارت لعنتی تعریف می‌کنید. ماجرایی که قلب و شریان‌های سر پرسی به سختی تحمل‌اش می‌کنند.
شاید آسمانِ آنجا دارد از شنیدن سخنان‌تان می‌گرید، همان آسمانی که به نظرتان بی‌شور و هیجان است و رفتاری به هنجار دارد؛ آسمانِ اینجا اما بی‌وقفه می‌بارد با شور و هیجان!


خانم لیدی ال*!

شاید الآن که این نامه را می‌خوانید سرتان را بر مخده‌ی کوچکی تکیه داده‌ و چشم‌تان به قبه‌ی عمارت کلاه فرنگی خیره شده، شاید هنوز هم در آن عمارت فیروزه‌ای مانده‌اید.
من سطرهای این نامه را حین تسلی دادن به سر پرسی‌تان می‌نویسم، قبل از شروع آن مهمانی کذایی، در آخرین ساعات زندگی آرمان. زیرا آنجا که شما از باغچه‌هایی با رزهای زرد عبور می‌کنید تا به طرف عمارت کلاه فرنگی بروید، من چندین صفحه جلوتر را می‌خوانم. آنجا که شما از پیاده‌روی لذت می‌برید، من گرفتار دنیای تلخ «آنت بودن» شده‌ام، کودکی‌اش در رخت‌شوی‌خانه. به رخت‌شویی مادرتان نگاه می‌کنم و به روزهایی پر از ملافه‌های کثیف، و آنجا که سر پرسی دگرگون می‌شود، بر خود می‌لرزد و دو قوی سیاه در فضای معطر نیلوفرهای آبی می‌لغزند و پروانه‌ها موج می‌زنند، من شاهد شاه‌کشی می‌شوم و ... و صفحات زیادی از شما جلو می‌افتم.


خانم آنت!

تحسین‌تان می‌کنم به دلیل اراده، استقلال، شجاعت و کارهای‌تان _هرچه که بود. شگفت‌زده می‌شوم به خاطر تلاش‌ها و پافشاری‌ها در یادگیری رفتارهای اشرافی، نقشه‌های دزدی برای کمک به «آرمان دنی» و آرمان‌هایش، همان آنارشیست جوانِ خبره‌یِ موسیقی. همان کسی که در به کارگیری کلمات داغ و آتشین در سخنرانی‌هایش مهارت فوق‌العاده‌ای داشت. همان آرمانی که به گمان شما زیباترین آدمی‌ست که در روی زمین زیسته!
و بسیار تحسین‌تان می‌کنم برای «لیدی» شدن‌تان! زیرا همان‌طور که خود بیان کرده‌اید: کمک کردن به مادر در رختشوی‌خانه یا پذیرفتن مهمانان در خانه هیچ کدام با زجر و عذاب «لیدی» شدن برابری نمی‌کند.


خانم دیانا!

به راستی که در انتقام گرفتن کاملاً موفق بودید و از آن لذت بردید: انتقامی به غایت سخت. با فرستادن آرمان به درون گاوصندوق مدرسی و پنجاه سال سخن گفتن با او، سخن گفتن با اسکلت‌اش.

شما _ بار دیگر _ به من ثابت کردید که عشق کور است، حسود است و ویران کننده. ثابت کردید که عشق آزادی نمی‌آفریند، بلکه اسیر می‌کند. به وحشی بودن عشق عمل کردید و نتوانستید مانند سر پرسی باشید؛ او ثابت کرد که عشق، احترام گذاشتن است.
باید اعتراف کنم تعجب سرشارم از این بی‌رحمی، بی‌دلیل بود، زیرا شما دقیقاً به اعتقادتان عمل کردید: بی‌رحمی و خشونت از عشق جدا نیست!


خانم لیدی ال!

از صحنه‌های خداحافظی نفرت دارم، اما باید از تمام صحنه‌های زندگی‌تان دل بکنم، و آن‌ها را به فراموشی بسپارم. دیگر نمی‌توانم باور کنم که با وجود شاخه گل رز مصنوعی در استخوان‌های اسکلت آرمان، بگویید گل‌ها احساس جوانی را در شما زنده می‌کنند.


بدرود بانوی پیر باشکوه، لیدی ال، دیانا، آنت: مرا بسیار ناامید کرده‌اید و منزجر از عشق و از عشق!


بدرود
اگنس
سی‌ام، مارس 2007

* لیدی ال: نام کتابی از «رومن گاری» (ترجمه‌ی مهدی غبرایی) و شخصیتی به همین نام در کتاب. پشت جلد کتاب نوشته شده:
رومن گاری در رمان لیدی ال دو دلداده را از میان خیل جوانان اواخر قرن پرآشوب قرن نوزدهم برگزیده که یکی _ آرمان_ سودای مبارزه‌ی سیاسی را در سر می‌پروراند و دیگری _ دیانا_ سودایی عشق است و معشوق را به تمامی برای عشق ورزیدن می‌خواهد. پیداست که در کشاکش عشق و مبارزه چه بسا یکی فدای دیگری می‌شود، و در این هنگامه‌ی پرغوغا پیوسته شکننده‌تر، آسیب‌پذیرتر است.
+ رومن گاری در ویکی‌پدیا




نظرها:

آزادی، برابری و برادری لعنتی..
همه اش تقصیر این سه بود.
***
بهار:
بوی الکل می‌دهند...


Posted by: آذین on April 12, 2007 01:59 AM


سلام. کلی وقت داشتم آرشیوتون رو می خوندم. انصافاً لذت بردم. خوشحال میشم که شما رو توی وبلاگ طنز دست دوم ببینم.
***
بهار:
سلام. :)
ممنون. حتماً سر می زنم! :)


Posted by: بهمن مهران on April 12, 2007 01:28 PM



طعم الکل


Posted by: اتشونر on April 12, 2007 09:05 PM


خانوم لیدی ال، شما فقط برای داشتن ثروت عاشق شدی!


Posted by: محمد on May 4, 2007 12:57 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?