شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« شربت بهارنارنج | Main | فراروایتِ بی‌قاعده »

April 9, 2007 09:35 PM
بی‌وقفه بخوانید:

صدای گوش‌خراشی می‌آید، بچه‌ها توی کوچه‌ جمع شده‌اند، قند توی دل‌شان آب شده، مردها گذری نگاهی می‌اندازند، چندتای‌شان با بچه‌ها همراهی می‌کنند. پرده‌ها کمی کنار رفته: زن‌ها، در تاریکی از پشت پنجره، یواشکی دید می‌زنند.
همه نگاه‌شان به آسمان است. نورافشانی می‌کنند، همگی ذوق می‌کنند، همگی ذوق می‌کنیم، قند توی دل‌مان آب می‌شود.
همه نگاه‌شان به آسمان است. منور می‌زنند، نور که پایین می‌آید یکی می‌دود و بقایای چترمانندش را برمی‌دارد، صدای گوش‌خراشی می‌آید، یکی «یا حسین» می‌گوید، پای بچه‌ای روی مین می‌رود، زن‌ها در تاریکی از پشت پنجره، یواشکی اشک می‌ریزند.
اینجا همه نگاه‌شان به آسمان است، اینجا پایتخت کشور تولیدکننده‌ی سوخت هسته‌ای، اینجا همه قند توی دل‌شان آب می‌شود.




نظرها:

و من همیشه چاییم رو با قند خورده ام!


Posted by: یاسمن on April 10, 2007 10:39 AM


استعاره های جالبی ست! زن ها همیشه در تاریکی و از پشت پنجره یا پرده. قند توی دلشان آب می شود هم پر از ایهام است...


Posted by: مریم on April 10, 2007 11:05 AM


کلا از هر لحاظ که نگاه کنی ما یک نوع ام القرای بخصوص هستیم واسه خودمان!!!


Posted by: Arman on April 10, 2007 01:51 PM


اینها به پاهای قطع شده و چند نفر کشته و مجروح و.. راضی نیستند.
آنقدر قند به خوردمان می دهند تا مرض قند بگیریم و اول دست و پایمان را قطع کنند و بعد کور شویم و بعد بمیریم.


Posted by: علی حیدری on April 10, 2007 03:52 PM


يعني ايني كه داره تو دل من آب ميشه قنده ؟
***
بهار:
خودتون چی فکر می‌کنید ؟!


Posted by: زينت on April 10, 2007 06:33 PM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?