شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« اندرونی بی‌حصار | Main | بن‌بست »

February 8, 2007 04:26 PM
جایگزین‌سازی

می‌رود سفر، در راهی که 4 ساعت بیشتر زمان نمی‌برد؛ باید ساعت 5- 4 صبح در شهر موردنظر باشد. شب خوابم نمی‌رود، خوب شام نخورده و لابد الآن باید گرسنه‌اش باشد. منتظر تماس‌اش بیدار می‌مانم. ساعت 6 صبح و هنوز خبری از او نشده. هوا سرد است، باران شدیدی می‌آید... فکر می‌کنم نکند او هم سردش باشد. ازش خبر می‌گیرم. برف آمده و در جاده مانده‌اند. من مدام پیگیری می‌کنم، پلیس راه احتمال می‌دهد حداقل 3 ساعت دیگر راه باز شود. او خبر می‌دهد که شارژ موبایل‌اش در حال اتمام است. چندین ساعت گذشته و ماشین‌شان فقط توانسته چند متر حرکت کند. من ماشینی را در نظر می‌گیرم که در جاده‌ی دورافتاده‌ای گیر افتاده، برف و بوران است، سرنشین مستأصل شده و در خودش فرو رفته، دوازده ساعت است که به شکل مچاله نشسته، بدنش درد می‌کند و پاهایش ورم کرده است. سیزده ساعت گذشته، دلم می‌خواهد چیزی بگویم که کمی انرژی بگیرد، توانایی‌اش را ندارم _ بلد نیستم. می‌خواهم بگویم کاش نمی‌رفتی، نمی‌گویم، نمی‌خواهم انرژی منفی بدهم. خودش می‌گوید ای کاش نمی‌آمدم. از نظر من تمامی کلماتش پر از استرس است، بی‌شک حالات من هم. او هم‌چون متن ناپیدایی می‌ماند که می‌خوانم‌اش و با کلماتش همذات‌پنداری می‌کنم. چهارده ساعت شده، اما هنوز خبری از او نیست. تمامی تماس‌ها بدون پاسخ می‌ماند. شانزده ساعت گذشته، هنوز هم در راه مانده‌اند، او به چیزی لب نزده. سردم است، بدنم درد می‌کند، شانزده ساعت است که چیزی نخورده‌ام.




نظرها:

فکر می کنی این همذات پنداری از رنجش میکاهد؟ چشمهایت را ببند بنشین کنار گرما و تصور کن که او هم با تلقین و تصور گرم و سیر میشود. بلکه انرژی مثبتت بهش برسد :)
***
بهار:
نمی‌شود. او متن بود و من خواننده، او می‌گفت و من می‌شنیدم، او رنج می‌برد و من هم. :)


Posted by: آزاده on February 8, 2007 06:57 PM


با يه كم پرداخت و يه عنوان خوب كار خوب وجذابي ميشه.همينجوري هم البته عاليه.
***
بهار:
مرسی! ولی در چه جایگاهی خوب میشه ؟!


Posted by: siavash on February 8, 2007 07:37 PM


حسودیم شد به اونی که اینقد براش نگرانید :">
***
بهار:
یاسمن عزیز! تو لطف داری عزیزم ... :)


Posted by: یاسمن on February 9, 2007 01:14 AM


جالب بود .اما واقعیت زندگی هم همین است.باور كن بعضي ها وقتها اين زمان است كه اين جايگشت را به آدم نشان ميدهد .فقط زمان


Posted by: روزبه on February 9, 2007 02:41 AM


حسی که جملات القا می کردند را با توضیح در جمله آخر بهم زدی.
***
بهار:
اممم... یعنی جملات کاملاً گویای سه جمله‌ی آخر بود ؟!


Posted by: علی حیدری on February 9, 2007 09:41 AM


pa be paye ham


Posted by: xak on February 9, 2007 01:09 PM


تو هم ميرفتي بيرون سرما بخوري تا بيشتر همذات پنداري كني. فقط خواستي با گشنگي‌ش شريك بشي؟
***
بهار:
خدا رو شکر سرما نخورده... D:


Posted by: مورچه on February 10, 2007 08:06 AM


آخهههه....
به دلت بد راه نده.
وقتی آدمها تو این موقعیت کنار هم باشن. هوای همدیگرو دارن.


Posted by: gomnam on February 11, 2007 10:16 AM


تمرین خوبی میتونه باشه یرای سفر بعدی


Posted by: اتشونر on February 14, 2007 10:02 PM


چی شد... بخیر گذشت ؟؟؟
***
بهار:
بله خدا رو شکر! :)


Posted by: گمنام on February 15, 2007 10:13 PM


بهار جان سلام!
همونطور که می دونی تعدادی از نماینده های اقلیت و اکثریت مجلس دارن سعی می کنن برای کشوندن احمدی نژاد به مجلس و پرسش از اون (که البته می تونه زمینه ی استیضاح رو هم به وجود بیاره) امضاهای کافی رو جمع کنن و عملکرد ضعیف دولت نهم رو زیر سوال ببرن. در همین راستا و با هدف تسریع این روند، نامه ای رو خطاب به نمایندگان مجلس تهیه کرده ایم که می تونی از طریق لینک این پیام بخونیش و در صورت تمایل امضا کنی و به ش لینک بدی. مطمئنآ همراهی شما می تونه در موثر بودن این حرکت مدنی سهم زیادی داشته باشه.
یا حق!


Posted by: پرسشگر on February 17, 2007 10:55 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?