شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« سیاست‌بازی و سیاستِ بازی | Main | جایگزین‌سازی »

January 31, 2007 01:14 PM
اندرونی بی‌حصار

دختر هربار که صفحه را باز می‌کند باز برمی‌خورد به همان نوشته‌های تکراری. دلش می‌خواهد چیزی بگوید، فریادی بکشد. آخر فکر می‌کند اینجا دیگر خانه‌ی خود خودش است، باید هم این‌طور باشد. مگر نباید اینجا بی‌هیچ اضطراب و سانسوری حرف بزند. اما چیزهایی مانع هستند، حسرت می‌خورد، سکوت می‌کند و سکوت. بعد از مدتی می‌بیند دیگر خوب نمی‌تواند نفس بکشد، در باتلاق سکوت غرق شده و فقط کمی دیگر از سرش بیرون مانده. تکان هم نمی‌خورد، تقلا هم نمی‌کند، می‌داند هرچه بیشتر دست و پا بزند بیشتر فرو می‌رود. فکر می‌کند سرانجامش این است و چه بهتر که با آرامش غرق شود. اما خیال می‌کند این خود آرامش است، خودش را گول می‌زند. دلش نمی‌خواهد اینجا برهوت شود، دلش نمی‌خواهد دلش برهوت شود. مدام کتاب‌ها را ورق می‌زند، پی تعریف حوزه ‌ خصوصی و عمومی می‌گردد. منتظر است کسی برایش تعریفی نو بیاورد، چرا حوزه‌ها در عمل جابجا تعریف می‌شوند. چطور عده‌ای به خود اجازه می‌دهند در فضای اندرونی‌اش اینقدر کندوکاو کنند بی که ذره‌ای شرم‌شان بیاید و بدتر از آن، آنچه که ناقص و خام دریافته‌اند را به بحث بنشینند و با تجربه‌ها و احساسات خودشان مخلوط‌اش کنند، بعد تویی بسازند که هیچ شباهتی به این تو ندارد، ملغمه‌ای از آنچه که هست و نیست. هیچ دلش نمی‌خواهد اندرونی‌اش را به مدرنیته نزدیک کند تا گذرا و موقتی شود. گاهی از لجام گسیختگی‌های بی‌نهایت افراد در زندگی‌اش مستأصل می‌شود و از سر استیصال لبخندی می‌زند: زهرخندی! دلش می‌خواست دو سال از عمرش نبود، یک راست از بیست و یک پرت می‌شد به بیست و چهار سالگی؛ طلسم سیاهی بالای سرش نشسته، نیشخند می‌زند.


حالا کمی از زیر بار سنگینی کلمات و حرف‌های ناگفته راحت شده؛ باید به دنبال حصاری برای اندرونی‌اش بگردد از جنس سیم خاردار... باران می‌آید!