شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« تیتر بمباران می‌کند | Main | اندرونی بی‌حصار »

January 20, 2007 11:25 PM
سیاست‌بازی و سیاستِ بازی

دقیقاً یادم نیست چند ساله بودم، اما می‌دانم دوران ابتدایی را سر می‌کردم، شاید ده ساله. آن زمان به اصرار الهام _ دختر همسایه‌مان و رفیق 20 سال از عمرم _ روزمرگی سه ماه تابستانم را با بازی‌ای گذراندم که اسم‌اش یادم نیست.
بازی این‌گونه بود که روی کاغذ خیلی بزرگی هر بار نام چند کشور آسیایی، اروپایی، افریقایی و امریکایی را می‌نوشتیم و برای هر کدام قیمتی تعیین می‌کردیم. پول‌های زیادی هم درست کرده بودیم و بین خودمان اول بازی تقسیم می‌کردیم. هرکسی علامت مخصوص به خود را داشت و مثل بازی «منچ»، تاس هم داشتیم. تاس می‌انداختیم و وقتی به کشوری می‌رسیدیم، تصمیم می‌گرفتیم که کشور را بخریم یا نه. یک بانک هم داشتیم که علاوه بر این‌که خودش مقداری پول داشت، پول کشورهای خریداری شده هم در آنجا ذخیره می‌شد. اگر در طی همین طریق من به کشوری که رقیبم خریده می‌رسیدم، باید چیزی شبیه عوارض یا مالیات به او می‌دادم تا اجازه ی ورود و خروج بدهد _ اسمش آن موقع عوارض یا مالیات نبود، اما حالا که فکر می‌کنم دقیقاً چیزی شبیه این دو بود _ هر چه قیمت کشور بیشتر بود و در قاره‌ی بهتری جاخوش کرده بود، این عوارض بیشتر می‌شد. هر هفته پول‌ها و کل وسایل بازی به نوبت دست یکی‌مان به امانت سپرده می‌شد.
بعد هم که پول‌مان برای خرید کشوری یا دادن عوارض ته می‌کشید یا از بانک وام می‌گرفتیم و یا مجبور می‌شدیم یکی از کشورهایمان را بفروشیم. خیلی تلاش می‌کردیم که کشورهای گران را به موقع بخریم چون هم پس‌انداز خوبی محسوب می‌شد در این مواقع و هم حسابی سودآور بود.
طی سه ماه، کلی قانون‌های جدید طرح کردیم و پیشنهاد دادیم. قانون‌ها را می‌نوشتیم تا از یادمان نرود و مدون‌اش می‌کردیم. خوب تخیل‌مان را به کار می‌گرفتیم و خوب فکر می‌کردیم.
ده ساله بودم گمانم و الهام یازده ساله، در دنیای هیچ کدام‌مان سیاست وارد نشده بود، اقتصاد هم. از استعمار و استثمار چیزی نمی‌فهمیدیم، اسم جهان سوم به مخیله‌مان هم خطور نکرده بود.
آخری‌ها الهام به وضوح تقلب می‌کرد، یادم است کلی از پول‌های بانک را یواشکی برای خودش برداشته بود و در مواقع لزوم رو می‌کرد. یادم است هیچ وقت مقروض نشد، و همیشه کشورهای مهم و گران‌قیمت نصیب او می‌شد. او فرمان می‌راند و طرح‌های به نفع خودش را پیشنهاد می‌داد. بانک هم همیشه هوای او را داشت، آخری‌ها قرض‌هایم سربه فلک می‌زد. و من فقط چندین بار جرأت کردم بازی را به هم بزنم و قهر کنم. از طرفی مادر الهام معلم‌ام بود و از طرف دیگر حرف مادرم که مدام بالای سرم دور می‌زد: «آدم باید هوای همسایه‌اش رو داشته باشه!»

در دنیای بچگی بارها و بارها با سیاست و اقتصاد بازی کردیم، جهان سومی شدیم، استعمار کردیم، مقروض شدیم، کشورها را به سیاه بی‌ارزش و سفید بلوند ثروتمند تقسیم کردیم بی‌آنکه خودمان بفهمیم.




نظرها:

کلا باید مواظب الهام های متقلب بود. مخصوصا آنها که نه پولی دارند و نه سیاستی و همیشه هم دستشان رو است! دو نقطه به شدت دی!
***
بهار:
:))


Posted by: جلال سمیعی و غیره! on January 20, 2007 11:33 PM


این الهام ذاتا یک پا آمریکای جهان خوار بوده برای خودش. تو که انگلیس نبودی دخترم! بودی؟
***
بهار:
فکر کنم بعضی موقع ها انگلیس بودم مادرم! P:
گرانترین کشورمان برزیل بود بود، بعد امریکا و غیره، به دلیل اینکه فوتبالش حرف نداشت و من و الهام هم حسابی فوتبالی بودیم! D:


Posted by: آزاده on January 21, 2007 02:03 AM


چه خوب بود این. (ولی تو 10 سالگی مُخ‌تون حسابی کارکرده ها! ؛) راستی نگفتی این بازی رو کی بهتون یاد داده بود؟
***
بهار:
این بازی رو الهام از پسرخاله اش یاد گرفته بود، بعد به من یاد داد!


Posted by: میثم on January 21, 2007 02:29 AM


عجب مخی میخواسته این بازی!ما که بچگی از صبح تا شب فقط دنبال هم میدویدیم و پیشرفته ترین بازیمون قایموشک بود!هیچ عقلمون هم به این جور بازیها نمیرسید!(راستش الان هم خیلی توفیری نکرده)
:)
***
بهار:
البته شما مزاح می‌فرمایین دیگر، نه ؟!
:-"


Posted by: siavash on January 22, 2007 02:32 PM


کاش در بزرگسالی هم می توانستیم این کارها را بکنیم. حالا باید فقط چشممان به کارهای نفهمانه این آقایان دوخته شود که می خواهند چه بلایی سر این ملک و ملت بیاورند.


Posted by: علی حیدری on January 22, 2007 09:31 PM


نکته ی ظریفی بود.البته نه به ظریفی نکته ی من!!
***
بهار:
منظورتون کدوم نکته‌ست؟


Posted by: همان on January 26, 2007 11:46 AM


سلام.
در مورد پست ویلونسل باید بگم که نغمه های سکوت کار "آندره باور" است.
اما من کنسرتوهای ویوالدی برای این ساز را پیشنهاد میکنم. سی دی کارهای ویوالدی هم که فراوان است.
***
بهار:
مرسی :)


Posted by: reza on January 31, 2007 06:17 PM


چرا وبلاگ ها اینقدر شبه هم شدهاند...لحن ها حرف ها...
***
بهار:
نمی‌دانم، شاید به روزمرگی دچار شده ایم. اما مگر روزمرگی ماها شبیه هم است؟
در مورد خودم قبول دارم که دچار تکرار شده ام این روزها به شدت، و ناچارم تا حدود یک ماه دیگر که کنکور ارشدم را می‌دهم این وضعیت را تحمل کنم متاسفانه!


Posted by: امیر ارشد on February 2, 2007 01:42 AM


سلام علیکم

تکلیف دکتر بازی این وسط چه می شود؟ می فرمایین که الان هم بعله؟!
***
بهار:
منظورتون رو متوجه نشدم ! الآن هم بله یعنی چی دقیقاً ؟


Posted by: خدابيامرز on February 4, 2007 10:09 PM


تبریک
تو بچگی بزرگسال شدید
( البته به شوخی)
***
بهار:
متاسفانه البته! :)


Posted by: اتشونر on February 6, 2007 11:50 AM


خوندم که :
...
باید زندگی کردن را بیاموزم
بخشیدن را
و از یاد بردن را
..............
زندگی کردن هم جز بخشیدن و از یاد بردن نیست
بخشیدن انچه که باید و از یاد بردن اونچه که نباید
..
اما تا از یاد نبری نمیتونی ببخشی .برای از یاد بردن هم باید از یادها بری
هنوز هم میخای زندگی کردن رو بیاموزی؟؟؟؟؟؟(تابلوی پیچ خطرناک)
***
بهار:
نمیدونم! یه کم بدبینانه نیست حرفتون؟


Posted by: اتشونر on February 6, 2007 12:23 PM


یه آدم نا معلوم توی سایت دانشگاه ما وبلاگت رو توی favorites ادد کرده بود! من انقدر ذوق کردم.((:
***
بهار:
جدی ؟ حالا من باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟


Posted by: مانا on February 7, 2007 05:37 PM


rasti esme in bazi to europa risiko hastesh,vali man dustesh nadarm dige akhe ye ki az bacheha vaghti did ke ma in bazi ro mikonim goft khejalat nemikeshid to donia kam jange shoma ham to baziatun ghare kharido forosh mikonid:(


Posted by: bahar on March 4, 2007 02:50 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?