|
« ... |
Main
| سلاخی ِ متن »
یلداشب ِ مجازی
به فرمودهی خانم دکتر عزیز، اینها رو نوشتم برای یلدابازی ِ مجازی امشب:
1. مطلع فال یلدای امسالم، که دکتر احمدنیای عزیز لطف کردند:
دلم جز مهر مهرویان طریقی بَر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن درنمیگیرد
2. شش سالم بود گمونم که قرار بود خونهی همسایهمون مهمونی بریم. من هم یواشکی رژ لب مامانم رو که قرمز قرمز بود روی لبم مالیدم، بعد تشریفم رو بردم خونهی همسایه. از در که وارد شدم جمعیت به شدت خندیدند و بهتر است بگویم منفجر شدند. حتماً تصور میکنید چه شکلی شده بودم؟! لبم را که هیچ، دور لبم را تا کجا قرمز کرده بودم. از انصاف نگذرم، رژ لب ِ ماندگاریای عجیبی داشت.
3. سال دوم دبستان از یکی از دوستانم یاد گرفته بودم که اگر لیوان را روی دهانم بگذارم و هوایش را فرو دهم لیوان دور لبم می چسبد؛ من هم با سعی فراوان (!) یاد گرفتم. وقتی خونه اومدم، برادرم تشویقم کرد که هر چه بیشتر لیوان را نگه دارم. فردایش، دور لبم دایرهای کبود رنگ نقش بسته بود و تا چند روز هم ماند. حالا فکر میکنم چه جوری من با اون وضعیت مضحک مدرسه میرفتم.
4. امم... در سن هشت سالگی با جثهی نحیفم تصمیم گرفتم روزه بگیرم، البته فقط برای اینکه از پدربزرگ و مادربزرگم جایزه بگیرم. دو ساعت مانده به اذان، برادرم با وعدهی یک پنج تومانی گولم زد و من هم روزهام را خوردم.
5. کلاس سوم ابتدایی، یکی از دوستانم از این مانتوهای جلوبسته تنش میکرد که من خیلی دوست داشتم. برای اینکه عقدهای نشوم، یک روز مانتوام رو برعکس تنم کردم و دوستم _ فروزنده _ هم دگمههایش را از پشت بست. تمام آن روز را در خیابان و مدرسه با چنین ریختی سیر کردم و فیض بردم. البته یقهی مانتو گاهی اذیتم میکرد وگرنه کلی خوشتیپ شده بودم و ملت کلی نگاهم میکردند! البته فقط ناظممان خوشش نیامد، چون کلی دعوایم کرد و من از خوشتیپی بیرون آمدم.
بعدنوشت:
من دیروقت این متن رو نوشتم و در خواب و بیداری صبح یادم افتاد که پنج نفر از دوستان عزیزم را نگفتهام:
آزاده (+). الناز (+). نگین (+) . میثم (+). فاطمه (+)
نظرها:
عالی بود بهار جان ! مرسی :))) یلداشب تون خوش !
Posted by: از زندگی on December 22, 2006 01:49 AM
Posted by: .ا on December 22, 2006 10:13 AM
خیلی خیلی جالب بود. دلم باز شد به خدا :))))))
***
بهار:
ئه، خب اگر شادتون می کنه می خواین باز بگم ؟!
Posted by: رها on December 22, 2006 02:47 PM
نه بابا مثل اینکه به ما نیومده! این رفقاء عزیزتر از جان میخواهند ته مانده ی آبروی ما را هم ببرند. بفرمائین بهار جان آخرین جرعه ی این جام تهی هم برا تو دوست نازنینم :)
***
بهار:
D:
Posted by: آزاده on December 22, 2006 04:13 PM
چه با مزه بودن اینا. راستی من که خجالت کشیدم وسط اون همه نامحرم! D:
***
بهار:
می خوای اسمت رو بیارم کنار که خجالت نکشی!
P:
Posted by: میثم on December 22, 2006 06:08 PM
بهار خانم، نیکی و پرسش؟
ما که بدمون نمیاد هیچ، کلی هم مستفیض میشیم :)))
***
بهار:
شما نظر لطفتونه
کم کم میگم که برای شبهای دیگه هم بمونه :))
Posted by: رها on December 22, 2006 07:10 PM
emshab hame ja sarak keshidam :)
***
بهار:
مرسی :)
Posted by: مهتا on December 23, 2006 01:22 AM
مرسی بهار جان! الان پست می کنم :)
یلدا هم مبارک!
***
بهار:
ممنون. یلدای تو هم مبارک :)
Posted by: نقطه الف on December 23, 2006 02:21 AM
شماره 5 فوقالعاده بود همينطور از تصورش خندهام ميگيره .
***
بهار:
مرسی D:
Posted by: ر.ا on December 23, 2006 06:03 PM
نمیدونم چرا لینکش خرابه :( تقصیر پرشین بلاگه به خدا خانوم!
***
بهار:
باشه معلم عزیز :)
Posted by: آزاده on December 23, 2006 08:33 PM
Posted by: :: M y V i e w :: on December 25, 2006 01:56 PM
شماره 4 از همه باحالتر بود
Posted by: Hunter on December 25, 2006 06:13 PM
داشتم به فرانکولا سر می زدم که سرم به وبلاگ شما خورد ... خوشم آمد ، البته هر حتی من سیبیلو هم بچگی ها رژ لب میزدم! به هر حال وبلاگ جالبی دارید و دوستان جالب تر
خوش باشید
***
بهار:
ممنوم از لطفتون.
البته من متوجه نشدم منظورتون از "دوستان جالبتر" چه کسانی هستند.
Posted by: شاپور شاخدار on December 27, 2006 09:38 AM
سلام بهار عزیز.مدتیست که با وبلاگ زیبای شما با مطالب خواندنیش آشنا شدم و دوست داشتم که سره فرصت کامنتی بگذارم.هنوز موفق به خواندن همه مطالب وبلاگت نشدم که حتمأ سر وقت سعی میکنم اکثره مطالب آن را بخوانم.
از خواندن داستانهای دوران کودکیت خیلی لذت بردم .بامزه بودند.من هم از دوران کودکیم از این قصه ها زیاد به یاد دارم.یاده خودم افتادم که انقدر با لوازم آرایش مامانم ور رفته بودم که همه رنگها قاطی پاتی شده بودند.بعد از آرایش مثل عروس فرانگشتاین میشدم ولی به نظر خودم خیلی زیبا بودم -:) بازی خوبی که من را هم گرفتارش کردند.پیوند دوباره با گذشته خود.
موفق و شاد باشی
سپیده
***
بهار:
ممنونم سپیده جان از اینکه وقت گرانبهاتون رو می گذارین و مطالب این وبلاگ رو می خونین.
و خوشحالم که این مطلب خاطرات خوبت را تداعی کرد.
خوشحال شدم از آشنایی ات
ارادت
Posted by: لحظه ها on December 27, 2006 05:33 PM
پنجمی ت خیلی ملس بود
***
بهار:
ئه، چه جالب :))
Posted by: شاه رخ on December 28, 2006 10:01 AM
منم از طریق وبلاگ فرانکولا با وبلاگ شما آشنا شدم، راستش زیاد تو وبلاگ ها چرخ نمی زنم ولی از بلاگتون خیلی خوشم اومد.
و همینطور بقیه دوستاتون که لینکشونو زدین.
***
بهار:
ممنونم لیلا جان! وبلاگهایی که لینک شون رو گذاشتم خیلی خیلی بهتر از وبلاگ من هستند و ارزش خوندن دارن. :)
Posted by: لیلا on December 28, 2006 03:04 PM
هر پنج تا را دوست داشتم !
من هم با دیرکردی طولانی خواستم بنویسم ... اما شباهتی پیدا نکرد به این بازی شب یلدا !!! یعنی تقریبا شد یک سال شمار ِ عجیب و غریب ! ... اما خب ، شاید بشود با کمی تغییر شباهت هایی را به وجود آورد ! یعنی امیدوارم بشود ... چقدر این طور نوشتن سخت است ... این طور که یک چیزی را ازت بخواهند که بنویسی ... من که همیشه سردرگم می شوم ....
***
بهار:
ممنون هشت عزیز :)
بنویس، حتماً جالبه. و هر وقت بگذاری تازگی خوندن رو داره. پس ما منتظریم :)
Posted by: hasht on December 29, 2006 01:16 AM
از سر اتفاق که گفتنش شاید زیاد هم ضرورتی ندارد، به و بلاگ شما برخوردم و از دانش و در عین حال سادگی و صمیمیت دنیای مجازی شما لذت بردم. علی الخصوص که در این گوشه پرت افتاده کره خاکی کسی را نمی یافتم که مرا به یاد یلدا بیاندازد.
سلامت و شاد باشید.
***
بهار:
ممنونم افشین عزیز!
بازی یلدا را خیلی از وبلاگ نویس ها انجام داده اند، شاید اگر سری به این وبلاگ بزنی بیشتر خوشحال شوی:
http://yaldagame.blogspot.com/
ارادت
Posted by: afshin on December 29, 2006 04:45 PM
ارسال نظر:(نظر شما پس از تأیید، منتشر میشود. با تشکر)
|