شعر


مجموعه شعر، انتشارات بوتیمار، 1391



بایگانی


جست‌وجو

حقوق

Image: Intuitivmedia
Powered by: Movable Type 3.2




« وبلاگ، یک رنگ هویتی | Main | ... »

December 15, 2006 04:18 PM
تعلیق ِ ذهن

یا: «همنوایی شبانه ارکستر چوبها»

نه گابیک، اینجا نه! دوازده ساعت با دیگران اختلاف زمانی دارد. نقاشی می‌کشد، فکر می‌کند، خیالات می‌بافد، داستان می‌نویسد و گاه با سید _ الکساندر جوان رعنایی، با ظاهری آراسته که هم‌نشین شبهای‌اش است _ شطرنج بازی می‌کند. زنگ کلیسای «سن پل» که می‌نوازد سیاره‌ی کوچک‌اش از مدارش خارج می‌شود. کاردی در پشت‌اش فرو می‌رود و بوی زهم خون‌اش تمام تن‌اش را می‌پوشاند. فاوست مورنائو که شباهت غریبی به گاری کوپر دارد به همراه دوست ناپیدای‌اش می‌خواهند او را به جهنم ببرند. درست یک ماه و دو روز پس از شب حادثه تصمیم می‌گیرد صاحبخانه‌اش _ اریک فرانسوا اشمیتِ پیر _ را خبر کند. سه بیماری مهلک دارد: «وقفه‌های زمانی»، «خودویرانگی» و «بیماری آینه». محاکمه می‌شود در طبقه‌ی ششم خانه‌ای با سکوت مرگ که تبعیدیان دیگری هم آنجا زندگی می‌کنند. رعنا تبعیدی دیگری است که به او پناهنده شده. پسری به مهمانی‌اش می‌آید شبیه خودش، «چه سکر جوانی سرگیجه‌آوری! انگار خودم را می‌دیدم در آینه‌ی چهارده سالگی‌ام. چشم، همان چشم‌ها بود _ با ته رنگی از درد در پس پلک‌ها_ و بینی همان بینی کج». پسری از «میم الف ر» ؟! با دیدن اینگرید _ دختر زیبایی که خنده‌ی عطوفتی سوزان در چشمان‌اش شعله می‌کشید _ کیلومترها از قلب اروپا دور می‌شود. اینگرید، او را معلق می‌کند در زمان. نه گابیک، اینجا نه! گاه‌گاهی به دیدار خاتون می‌رود که پیکِ حامل ِ مرگ است. تبعیدیان مشوش‌اند، او هم. تبعیدیان به پوچی رسیده‌اند حتا پسر ساکن در طبقه‌ی چهارم _پسر صاحبخانه_ و او هم...« این کتاب مگر چه دارد که از دستت نمی‌افتد؟»: تعلیق ذهن.




نظرها:

نمی دونم چرا این کتاب اون جوری که باید معرفی نشد
وقتی می گم از خیلی کارای هدایت و چوبک و جمالزاده و محمد علی و ... سرتره کسی قبول نمی کنه چرا !


Posted by: شاه رخ on December 15, 2006 06:40 PM


زندگیه این کتاب...


Posted by: ویدا on December 15, 2006 07:29 PM


من هم این کتاب را خیلی دوست داشتم و حالا که یادش می افتم همه ی آن روزهای آفتابی دانشکده که با بچه ها آن را خواندیم و بحث کردیم و چای خوردیم مثل حسرت توی ذهن ام نقش می بندد. راستی! اگر به تعلیق ذهن علاقه داری حتما رمان پستی محمدرضا کاتب را هم بخوان. این یک خیلی سخت تر و گیج کننده تر از ارکستر شبانه ... است ولی به زحمت اش می ارزد. باقی بقایت! پیروز و مستدام باشی! یا حق!
***
بهار:
چشم حتما می خوانمش :)


Posted by: کاتب on December 17, 2006 07:32 AM


ارسال نظر:

Name:


Email:


Website:


Comment:



Remember info?