|
« فالِ اشراقی |
Main
| ... »
در مسیر اصلاحات _ 6
التماس، شکوه زندگی را فرو میریزد.
تمنا، بودن را بیرنگ میکند.
بازگشت، همه چیز را خراب میکند.
بار دیگر، شهری که دوست میداشتم. نادر ابراهیمی
پ.ن. این کتاب هم مثل لذت متن ِ بارت میماند. بارها مرورش کردهام، اما در مرور دوبارهاش دنیای جدیدی کشف میکنم و هربار آرزو میکنم کاش تمام جملهها یادم بماند. چندین بار تکرارش میکنم که در خاطرم بماند، اما در لحظههایی که باید بدانمشان، فراموششان میکنم.
5
4
نظرها:
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو
آنچه ماندنی است ...
...
خیلی زیباست..بی نهایت
Posted by: رضا on October 28, 2006 10:07 PM
چه روزگاري داشتيم من و اين كتاب در زمستان 82. اون موقع فكر ميكردم راجع به اين كتاب فقط بايد سكوت كرد....
Posted by: reza on October 29, 2006 02:17 PM
می دانی بهار! این سطوری نادر ابراهیمی تا مرز بی کرانگی ها میهمانت می کند.دلم می خواهد بروم تا انتهای واژه واژه آن.من هم هر بار می خوانمش جهان دیگری برایم گشوده می شود....
***
بهار:
خوشحالم از این حس مشترک :)
Posted by: مانا مهر on October 29, 2006 04:07 PM
دود دیدگان مان را آزار می دهد... .
Posted by: جلال on October 31, 2006 08:56 AM
من چرا پس از این کارا خوشم نمیاد
Posted by: شاه رخ on November 6, 2006 11:58 PM
و تو آمدی ....
تا به حال از خودت گریسته ای ؟
من امشب میخواهم از خودم به خندم .
ای کاش تو بیایی ، برای همیشه بیایی تا خنده تلخ مرا
که از هر زهری تلخ تر است به خنده تبدیل کنی.
ای کاش تو بیایی ، برای همیشه بیایی.
من آن روز را انتظار میکشم ، حتی روزی که دیگر نباشم.
Posted by: AMIR on November 8, 2006 06:30 PM
مي دوني چرا گل نيلوفربين ايراني هاي قديم مقدس بوده . چون تنها گياهيه كه به جاي اينكه از خاك در بياد از آب بيرون مي آد و تقريبا از لجن و لاي كف بركه ها و مردابها .يعني از لجن زار هم مي شه پاك و مطهر و زيبا بيرون اومد. اين رو خود نادر ابراهيمي به من گفته بود وقتي من خيلي كوچيك بودم و اون هنوز نمرده بود . حالا حدس بزن كجا توي خيابون چون ما يه وقتي تقريبا همسايه اشون بوديم .
Posted by: ژاله on November 12, 2006 09:00 AM
ابراهيمي كه اين روز ها آتش مي زند رفيق جان
Posted by: هما on November 16, 2006 09:10 AM
سلام
منم از قلم نادر ابراهيمي خيلي خوشم مياد ... حرفاش جملات يه جوريه كه آدم احساس خوشايند توصيف ناشدني بهش دست ميده ... فقط شما نيستيد كه دلتون ميخواد حرفاي قشنگ و به ضمير دل بسپاريد و به موقع ازشون استفده كنيد ولي درست سر به زنگا همون لحظه اي كه بايد جملات بيان به ذهن از ذهنتون فراري ميشند... منم مثل شما هستم ...البته يادم ميفته كه چي بايد ميگفتم منتها دو روز بعدش !
شاد و پيروز باشيد.
در پناه حق.
Posted by: mina on November 17, 2006 03:08 PM
سلام دوست عزیز
موفق باشی نازنین
Posted by: ماه مهربان on November 18, 2006 11:31 AM
ارسال نظر:
|